Saturday, September 20, 2025

سه سال در یک پست

از کجا شروع کنم. میخواهم در مورد عروسی، تصمیم به بچه دار شدن ، حاملگی ، زایمان و مادریم بنویسم تا احساساتم را پروسس کنم و استرسم .کم بشود.  

با تلفن مینویسم چون این متن را آپریل شروع کرده بودم و الان که هشت جولای است هنوز فرصت نکرده ام پشت کامپیوتر بشینم.

عروسی :  تصمیم گرفتیم برویم محضر و با خانواده شام بخوریم. بردران و خواهر زاده ام هم آمدند. فردای عروسی استکهلم را گشتیم. همه چیز خیلی ساده بود، نه آرایشگاهی نه ماشین عروسی چیزی. خیلی بی سر و صدا . دوستانم هم یک بچلرت پارتی گرفتند که شامل اتاق فرار، شام و چند تا بار می‌شد. 

چند ماه بعد خانه خریدیم. یک خانه دو طبقه با تراس و حیاط و بوته های توت. منظره از تراس و اتاق نشیمن یکی از دلایل اصلی خریدم این خانه بود، کلی درخت و فضای سبز. سلام به من بی خانه یا بی پول شش سال پیش. کی فکری را میکرد.

محل کار جدیدی را دوست ندارم ولی تحمل میکنم چون معاشش خوب است و تصمیم گرفتیم بچه دار شویم و اکثر جاها باید یکسال کار کرده باشی که پول اضافه را بگیری. دوباره تراپی را شروع کردم. 

چهار ماه طول کشید تا تست مثبت بشود. وقتی تصمیم مان را گرفتیم کلا الکل را قطع کردم و فولیک اسید را شروع کردم. ورزشم را هم منظم ادامه دادم. 

حاملگی ام کاملا اوریج بود، به هم ریختن هورمون ها در سه ماهه اول ، غذا نه می توانستم بخوریم نه حتی نزدیکش باشم. سه تا شش ماه همه چیز عالی، بدمینتون، خوشحال، شش تا دقیقه نود هی سنگین تر شدن و کم نفس تر و تغییرات هورمونی. تکان های بچه بیشتر بود و به سرقت داشت احساسم تغییر میکرد. 

دو روز قبل از تاریخ تعیین شده مرخصی ام را شروع کردم. دقیقا در تاریخی که تعیین کرده بودند الیویا به دنیا آمد. جزییاتش دردناک است و نمیخواهم سرسری بنویسم. بچه کاملا سالم و گرسنه و بغلی. 

از روزی که خانه آمدیم همه چیز تغییر کرد. هنوز کاملا جایم را پیدا نکردم ولی احساس میکنم پیشرفت کردم و تا حدی زندگی جدید برایمان جا افتاده‌.

دختر هشت ماهه ام چند روز است شروع کرده ماما گفتن و من از همیشه خوشحال ترم.  حتی به خاطر سختی هایی که کشیدم سپاسگذارم چون موقتی بودن این لحظه را در اعماق وجودم احساس میکنم و باعث شده که از روزهای هر از گاهی سخت بچه داری هم لذت ببرم. کاش می‌شد که همه ی این لحظات را جایی ثبت میکردم. دلم برای بچه ام که کوچکتر بود تنگ میشود ، همه چیز دارد به سرعت تغییر میکند. 

نرگس ام را خیلی دوست دارم ، کامل نیست و بعضی روزها خسته و کلافه ام و با هیچ چیزی عوض نمیکنم.

بیست سپتامبر با موبایل متن را تمام میکنم که فقط طلسم ننوشتن را بکنم.

Wednesday, March 12, 2025

الیویا

 ساعت سه و چهل و هشت دقیقه صبح، هفت هفته بعدا از اینکه همین موقع به دنیا آمدی. احساس تنهایی میکنم. 

Thursday, March 9, 2023

علم بهتر است یا ثروت.

  

برای سالهای زیادی من علم را انتخاب کرده بودم و شدیدا باور داشتم راه درست همان علم است. بعد از پناهنده شدن و درک بی پولی، به نتیجه رسیدم که اشتباه کرده ام، علم تنها بهتر از ثروت نیست. هنوز هم بعضی از دوستانم را که میبینم که علم را ترجیح میدهند می‌گویم خوش به حالشان، بعضا پول دارند و بعضی هنوز فقر شدید را تجربه نکرده اند. 

برای مدتی هم از آنطرف بام افتادم که فقط به فکر پول بودم. در نهایت میکس هر دو را ترجیح میدهم. 

کارم هم باید جالب باشد و هم پول خوب در بیاورم. کاملا راضی ام. 



Monday, February 6, 2023

چطور صبور باشیم 101

 در یکی از بیخودترین مشکلات زندگیم به سر می برم. سرچشمه همه ی استرس های امروزم بی صبریست. 
اگر سعی کنم درسی که لازم دارم را همین الان بگیرم، میتوانم در آینده با آرامش بیشتری زندگی کنم. 
ولی همین لحظه غیر از خودزنی انگار کار دیگری از دستم نمی آید. 
میدانم که در شش ماه آیند هیچکدام از اینها مهم نخواهند بود و اقامت و اساینمنت و همه چیز درست میشود ولی از دست خودم خیلی عصبانی ام. فقط کمی صبر و تفکر پیش از تصمیم های بزرگ لازم بود تا الان انقدر پرکنده نباشم. 
واقعا آدمهای صبور چطور صبورند. احساس میکنم در زمان درست تصمیم اشتباه را گرفتم. یک دلیلش احتمالا اینست که تصویر ایده آلی از آلترنانیو دارم. 
باید بروم غذا بخورم، نیازهای اولیه، در این برهه آدم فقط باید زنده بماند، زمان بقیه چیزها را حل میکند. 

Sunday, January 22, 2023

مقایسه دزد خوشی ست.

شاید و اگر هم همچنین. 

از استعفایم پشیمانم، دلم برای همکارانم تنگ میشود، با هم دوست شده ایم. یک هفته دیگر بیشتر نمانده و از وقتی مدیرمان اعلان کرده که میروم حالم گرفته است. هرچند بارها هم گفته که اگر نظرت عوض شد برگرد باز هم فکر نمیکنم روی برگشتن داشته باشم. وقتی به خاطر پول بیشتر دارم میروم. 

 تجربه بشود که در آینده تصمیم های یکدفعه ای نگیرم، اگر تغییر بزرگی در نظر دارم حداقل چندماه صبر کنم و ببینم آیا نظرم عوض میشود. 

پول بیشتر، راحتی کمتر. 



Tuesday, December 27, 2022

یک زندگی ساده.

ایران انقلاب شده و مردم را میکشند. افغانستان نصف مردم  را گروگان گرفته اند. جنگ اوکراین هنوز ادامه دارد و سوید هم درگیر تورم است. سعی میکنم تا جایی که میتوانم اخبار نخوانم. در مقایسه با شجاعتی که مردم دارند و ظلمی که مجبورند تحمل کنند مشکلات من ناچیز است ولی ظرفیت ندارم. یک رفیقم که خیلی فعال است هرچند وقت یک استوری میگذارد به مضمون اینکه "ای شمایی که بیرونید و هیچ کاری نمیکنید فکر میکنید شرف دارید؟"  احتمالا نه. اولویتم اینست که افسرده نباشم و یک زندگی معمولی داشته باشم. سعی کردم درگیر بشوم و هش تگ بزنم ولی قلبا میدانم این فضا برای من نیست. من از هیچکس خوشم نمی آید و هر شبکه ی اجتماعی که سلبریتی دارد و کارهای سیاسی میکنند برایم فقط اعصاب خوردکن بوده و احساس مفیدی نکرده ام.  

 بیشتر گلدانهایم این زمستان مردند. از کارم هم استعفا دادم و فبروری جای جدیدی میروم. خیلی سعی کردم اوراچیور نباشم ولی متاسفانه مشکلاتی که من دارم از من آدمی ساخته اند که باید همیشه در تلاش برای مرحله بعدی باشد. به طور دیسفانکشنالی وقتی در تلاش و معذبی ام، احساس خوشحالی بیشتری دارم. در سه سال گذشته معاشم 2.5 برابر شده و کماکان به فکر بیشترم.هدف خاصی برای خرج کردن ندارم، خیلی وقت است خرید کردن از سرم افتاده و  حتی به سفرهای طولانی مدت هم فکر نمیکنم. پول جای خالی فیزیک را در زندگی ام گرفته. تا وقتی که یک الهام دیگر در زندگی ام پیدا کنم، تصمیم گرفتم تا پول را دنبال کنم.     

بدمینتون و جیم بهترین قسمت های امسالم بودند. چند روز است که مریضم و بسیار قدردان که حوصله ام سر رفته و دلم برای فعالیت فیزیکی تنگ شده. کی فکر میکرد من پتانسیل عضله ساختن داشته باشم. 

کریسمس با خانواده آلبین قبرستان رفتیم. یک برکه ی کوچک هم بود که برای همه ی رفتگان میشد شمع روشن کرد. برای مادرم و شفیق شمع روشن کردم و کمی حالم خوب شد. 

ده روز آینده هنوز در رخصتی ام و میخواهم اینستاگرام را ببندم و یک کتاب را تمام کنم. حوصله ام سر برود و نقاشی کنم. شمع درست کنم، هر کاری غیر از نگاه کردن به یک سکرین. 




Sunday, August 28, 2022

Salt and the sea

 فکر میکنم باید این فکر ها را باید یکبار بنویسم و شاید امیدی باشد که از دستشان راحت بشوم. من نمیتوانم بعضی چیزها را فراموش کنم و دقیقا نمیدانم چرا ولی اخیرا به شهوداتی دست یافته ام که ممکن است اگر رویشان اسکی بروم به مسیر درست موو آن کردن روان باشم. 

بعضی چیزها مثل مرگ مادر و برادرم را ترجیح میدهم باز نکنم. خیلی شدید است. یا رابطه ام با پدرم. چند روز پیش در جواب همکاری که از والدینم پرسید گفتم هر دو مرده اند. نمیدانم، انگار یک مرز جدیدی را رد کرده باشم. سالهاست حرف نمیزنیم و بعد از مرگ مادرم فکر کنم تصمیم گرفت که من وجود خارجی داشته باشم ولی خیلی بی نهایت دیر است برای اینکه طوری احوالپرسی کند و انتظار رابطه داشته باشد که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. برادرم ر هم همینطور. ترجیح  میدهم کیسشان را باز نکنم. 

چیزی که شاید وقتش رسیده زمین بگذارمش، رابطه ام با س است. چهار سال گذشته و فکر میکنم کمی پرسپکتیو پیدا کرده ام. س خیلی نزدیک تر از دوست بود. هر سال قبل از سپتامبر ایمیل هایی که در دو هزار و هفده رد و بدل کردیم را دوباره میخوانم. وقتی که وسط یک خانواده سنتی در هرات گیر کرده بودم و افسردگی مثل زنجیر پایم را گرفته بود، ارتباطم با س کمکم کرد تا شهامت رها کردن همه چیز را پیدا کنم. بعدها هم میزبانی اش در استکهلم کمکم کرد تا با سرعت بیشتری بتوانم زندگی ام را به یک ثباتی برگردانم. امسال اولین باری بود که ایمیل ها را خواندم و یادم نمی آمد که چی  باعث شد قطع رابطه کنیم. فکر میکنم یکی از دلایل این بود که به هم ریختگی هایمان خیلی مشابه هم بود. 

بین سنت و مدرنیته گیر کرده بودیم و او که قبول نمیکرد اجاره تعیین کنیم و اصرار میکرد مجانی بمان ناراحت بود که خرج من را میدهد یا بدتر، خرج من را میدهد و من کاملا آدم مطابق میلش نیستم. من که اصرار میکردم بیا ماهیانه  یک پولی تعیین کن که من احساس سرباری نداشته باشم و احساس نکنم باید مطیع تو باشم، با اصرارش پایم را عقب میکشیدم. در نهایت هم پول را دادم و هم احساس کردم از او استفاده کردم و هم ناراحت بودم که چرا نمیتوانم به اندازه یک آدم فضا اشغال کنم، او هم در نهایت اجاره را قبول کرد و احتمالا برای ماه ها احساس کرد از او استفاده شده و چرا من قدردان نیستم.  حد و مرز منطقی نداشتیم. حالا یاد گرفته ام که توقعات غیر انسانی از هیچ کس به شمول پارتنرم نداشته باشم ولی چهار سال قبل هنوز رمانتیک بودم.  

 چرا هنوز جای این دوستی درد میکند. فکر میکنم شوکی که من گرفتم وقتهایی بود که فهمیدم وقتی پشت سر من حرف میزند در موردم چی فکر میکند. آلمان رفتن من را که بعد از سالها آمادگی و حتی قبول یک ازدواج زوری بود را حتی ناحقی میداند. اینکه لیاقت چیزهای خوب زندگی ام را نداشته ام و بد ها را خودم با نافهمی سرم آورده ام. شهامت زدن این حرف ها را هم رو در رو نداشتیم. یعنی با گوشه و کنایه سعی میکرد که ناراحتی اش را ابراز کند و من هم حق خودم نمیدانستم ناراحتی ام را بگویم چون در خانه اش بودم. این دو رویی فقط همه چیز را بدتر کرد.

 اگر تصور کنم حالا که شرایط من مشابه چهار سال قبل اوست، کسی با یک عالم تراما به خانه ام بیاید درک میکنم که کار خیلی سختی است. البته من امروز چنین چیزی را قبول نمیکند چون ظرفیت خودم را میدانم ولی رمانتیک و خیلی کاکه طور میبودم احتمالا قبول میکردم و زندگی خودم را هم را با به سطح آوردن معضلات مشابه مان، به گند میکشیدم. آنزمان من هنوز میوت بودم با مردم و حرف نمی زدم. با آدمهای جدید و مخصوصا در جمع همیشه ساکت بودم و فقط  دوستان قدیمی ام کسانی بودند که میتوانستم همرایشان گپ بزنم. مسئولیت روانی بزرگیست که تنها پشتیبان چنین آدمی باشی. برای من هم، دیدن نظری که پشت سرم ابراز میکند معادل با احساس طرد شدن از آدمی بود که احساس میکردم خانواده ام است، جایی که میتوانم آن احساس تعلق بیجا شده را بگذارم و این عمیقا دردناک بود. 


 شناختن خودم و کنار آمدن با نیازهایم، در کنار زندگی با ثبات کمک کرده که دیگر در چنین شرایطی نباشم. امیدوارم هیچوقت هم اتفاق نیفتد، نه احساسات  خوشحالی شدیدی مثل اینکه من سرگردان رها شده در دریا جای لنگر انداختن پیدا کرده ام و نه احساسات شدید تلخی مثل اینکه از اول یاد بگیری جای لنگر انداختن وجود ندارد.