از آخرین باری که اینجا نوشتم زندگی خیلی تغییر کرده. دیگر مادر ندارم، کشور نداشتم ولی سقوط کشوری که فکر میکردم ندارم را، اینبار از چشم یک آدم بالغ دیدم.
مادرم دوازده روز در کما بود قبل اینکه از دنیا برود. من نه توانستم فاتحه بگیرم نه هیچوقت میتوانم سر خاک مادرم بروم. مثل شفیق برادرم.
وقتی مادرم رفت فکر نمیکردم دیگر برای هیچ چیز احساسی داشته باشم. هنوز با بهت و شوکم از بی مادری کنار نیامده بودم که افغانستان سقوط کرد. حتی نمیتوانستم تصور کنم سقوط کشوری که من را جوید و تف کرد برایم تاثیر داشته باشد. حالم برای خاک بد نیست. برای آدمها بد است. از دلشان میایم و نمیدانم این همه غم، حسرت، آرزو و ناامیدی مطلق را کجا بگذارم. مثل وقتی که مادر نداشتم و نمیدانستم، نمیدانم با احساساتم چکار کنم. شب هایی که خوشبخت باشم خواب مادرم را میبینم و صبح زود بیدار میشوم که برای هموطنانم، زنان بی پناه، کودکان بد شانس و همکارانم که در پوهنتون هرات دارند بدترین کابوس من را زندگی میکنند گریه کنم. شب هایی که خوشبخت نباشم خواب مادرم را نمیبینم و صبح زود بیدار میشوم تا دلتنگی قلبم را فشار بدهد و برای همه چیز گریه کنم. خوبی این متد در اینست که بعد از گریه چهار تا شش صبح کمی میخوابم و بعد میروم سر کار. از خانه کار میکنم و وقت دارم در بین جلسات و با خواندن اخبار آزادنه گریه ام را بکنم.
اطرافیانم همه پیشنهاد دادند که بیا حرف بزن و ما هستیم ولی حرفی برای گفتن نیست. نه هم ظرفیت تحمل غم های این مدلی را همه دارند. همانطور که کشتار مسلمانان بنگلادش برای من اتفاق دور و غیر قابل لمسیست، اینها هم نمیدانند پنجاه سال جنگ، زندگی کردن در جنگ یا با پدر و مادر جنگ دیده چطور است. برایشان خوشحالم. یک روز در میان خودم هم آرزو میکنم حیوانی میبودم قابلیت همدردی نمیداشت.
بعد از رفتن مادرم خیلی به زندگی اش فکر کردم، به زندگی خودمان و اینکه چقدر free will داشته ایم. چقدر از زندگی مان دست خودمان بود و جوابش اینست: هیچی. تمام تصمیمات من حتی رشته تحصیلی و عقاید سیاسی مذهبی ام خارج از اراده من بودند. من تنها عکس العملی هستم به مقابل اتفاقهایی که برایم افتاده و این موضوع، بی نهایت بی اهمیت بودن من در این زندگی را نشان میدهد. زندگی خیلی بزرگتر از من است و به معنی واقعی کلمه من نوعی بی چاره هستم. من، مادرم زنی که زندگی سختی داشت، ما مردمی که بدبختیم و از دل برده ها و هر کسی که در تاریخ مورد ستم واقع شده و دستش به جایی نرسیده می آییم، کاملا رندوم قرعه به نام مان افتاده. هیچ دلیلی نیست وتاریخ مسیر خودش را میرود. متاسفانه ما بد جایی افتادیم. یکباری که با آلبین از اینها حرف زدم کلی گریه کرد که انقدر غم را چطور با خودم حمل میکنم و از نهیلیست بودنم ابراز نگرانی کرد. با دوست افغانم که حرف زدم ولی میفهمید. اصلا مثال برده ها را او زد، من گفته بودم زنانی که به جرم جادوگری آتش زده میشدند.
کوپینگ مکانیزم من هم همینست دیگر. به دوستانم که در فضای مجازی فریاد میزنند و فعالیت میکنند حسودی ام میشود گاهی، امیدی دارند که دیگر در توان من نیست.
امشب برادرم و خانواده اش که حالا شامل بچه های ش میشوند در راه کابلند. شبی که کل کتله ی عالم را ریخته اند در زمین و زمان انگار نمیگذرد. امروز یک عکس از تولد چهار سال قبلم در کابل دیدم. با برادرها و مادر و خاله. آنشب کلی رقصیدیم و شوخی کردیم. یک عکس هست از من، مادرم، شفیق و محمد و خاله. همه فشفشه دستمان داریم و کنار کیک تولد ایستاده ایم و میخندیم. ما آنشب آنجا بودیم. خوشحال بودیم. مادر داشتیم، برادر داشتیم، وطن داشتیم.
این شب لعنتی که صبح نمیشود.