بعد از دو سال و نیم به خارج از سویدن سفر کردم. به نوعی بعد از مدتی بدبختی کشیدن سفر قهرمانانه ای بود.
روز اول چهار صبح بیدار شدیم و آخرین تمیزکاریها را انجام دادیم، ملافه ها را برای سیمونه عوض کردیم و با کله پرخواب راهی میدان هوایی شدیم. من تصمیم داشتم تا وقتی کارت پرواز را نگرفتم قبول نکنم که همه چیز درست است و میتوانم سفر کنم. به همین خاطر تا دقیقه نود استرس داشتم و خب هیچ کس هیچ چیزی نپرسید و بعد از رد شدن از گیت های مختلف بالاخره باور کردم که شده ام شهروند عادی. این شهروند عادی شدن یک داستان کوتاهی دارد. اصلا ایده شهروند عادی زمانی برای من به هدف یا رویا تبدیل شد که از آلمان به سویدن برمیگشتم. به عنوان یک آدم خام و احساساتی کارهایم را پخته نکرده بودم و آلمان رفته بودم. از یک طرف کارهای دکترایم پیش می رفت و از طرف دیگر درخواست پناهندگی دادم. به نظر خودم و البته تک تک کسانی که میشناختم نباید به مشکل برمیخوردم چون تحصیلکرده آلمان بودم و با داشتن قرارداد دکتری که یک قرارداد کاریست به راحتی میتوانم استاتوسم را عوض کنم. خام و جوان بودم. قرار داد دکتری را گرفتم و با وجود زدن تمام درهای ممکن (شرحش در وبلاگ موجود است) نتوانستم ویزا بگیرم. بودن در کمپ به تنهایی من را له کرده بود و روزی که به سویدن برمیگشتم کلا من را عوض کرد. فکر میکردم برگشتم به سویدن سفر است در حالیکه پروسه انتقال بود. ماشینی که مجرمین را انتقال میدهند، که صندلی عقب و جلو با حفاظ از هم جدا شده اند دنبالم آمده بود. پاسپورت و بقیه اسنادم دست یک نفر دیگر بود به خودم ندادند. وارد میدان که شدیم از دروازه اصلی وارد نشدیم. یک جای کوچکتر بود که همه ی وسایل چک و غیره را داشتند ولی برای عموم نبود. وسایلم را باز و چک کردند و دوباره از دستگاه رد کردند. غیر از لباسهایم همه چیز را از دستم گرفتند و من را به یک سلول انتقال دادند. اگر آن موتر من را ورخطا کرده بود بسته شدن در سلول تکانم داد. برای پانزده دقیقه در سلول خالی که غیر از چوکی های سنگی چیزی نداشت نشستم و فکر کردم. دکترا پر، کار و اعتبار پر، خانواده پر، ازدواج پر. کاملا تنها و بی همه چیز بودم، لیترالی. کم کم به هیچ چیز فکر نمیکردم انگار که سلول سیاهچاله و تمام من جذب. پوتین هایم را در آوردم و گذاشتم زیر سرم و زود خوابم برد. بعد از یک، یک و نیم ساعت کسی بیدارم کرد و رفتیم به سمت طیاره. من اولین مسافر بودم. کسی که اسنادم دستش بود من را برد پیش کاپیتان و اسنادم را به دست کاپیتان داد و یک از خدمه هواپیما من را به سمت آخرین ردیف صندلی ها راهنمایی کرد. اوایل این پروسه به ملت به آلمانی جواب میدادم و وقتی ابراز شگفتی میکردند توضیح میدادم که من اینجا درس خواندم و تلاش میکردم خودم را از چاه حقارت بیرون بکشم. بعد از سلول دیگر حرف خاصی برای زدن نداشتم. ده دقیقه ای بعد از اینکه من تنها در طیاره نشسته بودم بقیه مسافران آمدند. آنهایی که شهروند عادی بودند. پاسپورت هایشان دست خودشان بود. با هم تند تند حرف می زدند و من فکر میکردم چقدر شهروند عادی بودن نعمت است و کاش تا همیشه یک عدد نباشم. در سیستم نباشم. در سیستم آمدن انسانیت آدم را ازش میگیرد و تبدیلش میکند به یک عدد. دو نفر از اداره مهاجرت سویدن به کپنهاگن دنبالم آمده بودند. از دم در طیاره تا اداره مهاجرت در مالمو همراهم بودند و هیچوقت پاسپورتم دست خودم نبود.
صبح خیلی قشنگی بود برای پرواز، آلپ و قله های پر برفش معلوم میشدند. اکثر روزها صبح زود بیدار شدیم و یک اکتیویتی پلان کرده بودیم. پیدا کردن غذا اول سخت بود. اکثر غذاها حول محور گوشت و گوشت دریایی بود. شهر پالما انتخاب های زیادتری هست ولی ما ده کیلومتر از پالما فاصله داشتیم و نمیشد هر روز برویم پالما. برعلاوه رستوران های ما کنار ساحل بودند و منظره اش را هم نمیخواستم از دست بدهم. بیشتر رستوران ها هم آماده بودند که غذای گوشتی را برای ما وگان کنند. خوشبختانه آیسکریم وگان خیلی راحت پیدا میشد و هر شب از یکجا آیسکریم میگرفتیم و میرفتیم برای قدم زدن کنار ساحل.اول میخواستم فعالیت های هر روزمان را بنویسم ولی ساعت شده دوازده و ربع شب و حس جزییات نویسی نیست. بعضی ها را میگذارم برای بعدا که حوصله بود.
در دریا شنا کردم. بلو اس واتر به معنای واقعی. آبی خیلی خوشرنگ مدیترانه که در حد تیم ملی شور بود. بیشتر روزها یکبار برای شنا در دریا رفتیم. موبایل ضد آب آلبین در یک از همان شناها به رحمت ایزدی پیوست و منتظریم که آیا آنهمه عکس و فیلممان نابود شده یا نه. یاد گرفتم چطور با موج دریا بروم و دراز کشیدن روی آب در مدیترانه یا کلا دریا راحت تر است چون آبش نمکی ست.
با جدیت آفتاب گرفتم که خط برنزه شدن داشته باشم. در فرهنگ ما هرچه سفیدتر بهتر برعکس این ملت عشق تیره شدن. من هم هیچوقت نخواسته بودم که برنزه بشوم تا روزی که رفتم مایورکا. بعد از رسیدن به هتل مستقیم رفتیم نان خوردیم و بعد هم دریا. خیس و آبچکان روی شن های داغ ساحل خوابمان برد. چیزی که برای آلبین آفتاب سوختگی و برای من برنزه شدن و خط افتادن بیکینی را به همراه داشت. بعد این اتفاق دیدم که من هم جوگیرم و میخواهم از این خط ها داشته باشم. البته که مذهبی طور ضد آفتاب میزدیم و هدف رنگ گرفتن بود نه سوختن. اگزمایی هم که در سویدن با زور روغن نارگیل و مرطوب کننده کنترل میکنم در عرض یک هفته در آفتاب مایورکا از بین رفت. خوبی این اتفاق جدا از اینکه پوستم خوب شد اینست که فکر نمیکنم بیشتر اگزما به خاطر فشار روانی است که تحمل میکنم. آب و هوا خیلی تاثیر داشته اپرنتلی.
روز دوم بایسکل کرایه کردیم که ده کیلومتر رکاب بزنیم تا پالما. بایسکل سواری وسط یک شهر توریستی با جاده های باریک و پیچ های نود درجه ای برای من اصلا آرامش بخش نیست. به آلبین گفتیم بیا آهسته برویم گفته نه گرمست و بایسکل برقی گرفته ایم که سریعتر برویم و چرا مشکلی داری. اصلا این کلمه مشکل را که گفت من مغزم از کار افتاد و رفتم روی اوتوپایلوت و احساسات. گفتم نه برویم و در حدی ناراحت شده بودم که زیر عینک آفتابی مثل بز اشکهایم سرازیر بود. خودم هم دقیقا نمیفهمیدم چرا انقدر عصبانی ام. از آنجایی که بچه به رفتارهای ناسالم عادت ندارد وسط راه گفت صبر کنیم که مطمئن بشود من خوبم. جایی نشستیم که منظره روبرویمان فقط دریا بود و صدای موجهای که به صخره ها میخوردند را هم میشنیدیم. اول که میپرسید چرا حالم بد است انقدر عصبانی بودم که نمیخواستم طرفش نگاه کنم بعد از یک چند دقیقه ای یادم آمد که ما همیشه با هم حرف میزنیم و معمولا کسی نمیخواهد برنده ی دعوا بشود. هر چه بیشتر برای او توضیح میدادم خودم متوجه میشدم که من اصلا از این شخصیت ناراحت نیستم. من در واقع خشمم از م.ت را دارم سر این بچه خالی میکنم. ماجرا اینست که ما یکبار بایسکل گرفتیم که برلین را بگردیم و خب مثل اکثر آدمهایی که از بچگی یک چیز را یاد گرفته اند برای او بایسکل سواری غریزی بود. برعلاوه مهارت در خود بایسکل سواری ، علاقه مفرطی هم داشت که بی خیال لین بایسکل بشود و از بین پیاده رو و خلاف جهت و وسط میدان و غیره برود. برای من همه ی اینها چلنج است. اولا که هر اتفاقی در جهان می افتد تقصیر و مسئولیت من است و در نتیجه وقتی من بایسکل دوانی میکنم به جای پیاده و سواره هایی که از نزدیکم رد میشوند هم نگرانم و مدام فکر میکنم اگر این بچه الان دست پدرش را ول کرد و آمد اینطرف چی، اگر طرف بایسکلش را نتوانست از لین من خارج نگه دارد و تصادف کردیم چی. کلا مغز من جای ترسناکی میشود که مسئولیت همه ی سناریوهای ممکن را با من میداند. تصور کنید که در این حالت پنیک خلاف جهت و وسط مردم هم بروم. در برلین من کاملا مضطرب بودم و راهی که آن نارسیسیست مریض داشت این بود با خشونت توقع کند که خوب باشی. یعنی چند ماهی که با آن آدم درگیر بودم به اندازه ای به من تراما وارد کرده که هنوز بعد از دو سال و نیم از به هم خوردن یک چیز از راه دور چندماهه با آسیب هایش زندگی میکنم. به هرحال وقتی به آلبین گفتم که این حرف تو من را یاد تجربه مشابهم از بایسکل سواری می اندازد که اینطور بود و با دفاعی ترین حالت ممکن توضیح میدادم که او این مهارت را خیلی قبل تر از من یاد گرفته، از من نباید تواقع داشته باشد که مثل خودش که بی جنجال زندگی کرده باشم و غیره، جلویم را گرفت و کلی معذرت خواهی کرد که از اول به خواسته ام عمل نکرده که آرام برویم. هیچ آیدیایی نداشته که من چنین تجربه ای داشته ام یا چنین احساسی دارم. بیست دقیقه ای کارتونی گریه کردم و خودم هم متعجب بودم که چقدر من عصبانی بودم به خاطر آن روز چند سال قبل و تراماهای وارسی نشده چقدر به راحتی من را سگ میکنند. بقیه روز را آرام تر رفتیم و سعی کرد راههای خلوت تر را پیدا کند و بعد از حرف زدن حال من هم خوب شده بود. هروقت بایسکل دیگری در لین بود من فقط به مسیر خودم نگاه میکردم و با خودم تکرار میکردم که مسئولیت من فقط بایسکل خودم است و همین را که درست انجام بدهم همه چیز خوبست. این روش و حرف زدن تا حد زیادی جواب داد و اضطرابم با کمی تمرکز مدیریت شد.
روز سوم موتر کرایه کردیم تا نصف جزیره را بگردیم و شام را در هتل معروف ویلا وگانا در آن طرف جزیره بخوریم. هر دو نفر هیجان زده بودیم که موتر سر باز (ماسل کار؟) سوار بشویم. تا آخر روز هردویمان به این نتیجه رسیده بودیم که این مدل ماشین برای ما نیست. جاده هایی که یکطرف دریا و یکطرف کوه؟ تپه؟ پر از درخت بود. مسیر های مارپیج مرتفع و منظره های قشنگ و آفتاب شدیدتر در ماشین بی سقف. همین روز بود که یک جای خیلی قشنگ رفتیم برای شنا در دریا و موبایل را هم با خودمان بردیم در آب. موبایل همچنان گیج است. غذای ویلا وگانا عالی بود. دومین فاین داینینگ وگان من با چهار کورس. سه تا خوک و دو سگ هم برای خودشان آزاد میگشتند.
روز سوم و چهارم تا دیروقت خوابیدیم و بقیه روز را در کنار استخر هتل بودیم و شنا تمرین کردیم. معامله خودم را هنوز دقیق نمیفهمم. شنا بلدم، ولی نمیتوانم همیشه شنا کنم. پنیک اتک دارم و در آب به این معنی است که همین که احساس کنم اوه چه خطرناک، غرق میشوم. امیدوارم با تجربه ی بیشتر در آب پنیکم قابل کنترل بشود. سه روز آخر با خیال راحت در استحر هتل شنا میکردم. امیدوارم آن اعتماد به نفس در سویدن هم باشد.
روز پنجم تا دیروقت خوابیدیم و باز هم صبجانه هتل را از دست دادیم اسکوتر کرایه کردیم و منطقه های اطرافمان را گشتیم و بقیه روز را هم کنار استخر بودیم. برای شام به یک رستوران هندی رفتیم. میز بغلی مان یک زوج ایرانی با اختلا سنی زیاد بودند. همین که نشستیم فهمیدم دارند سر شکاک بودن مرد دعوا میکنند. دخترک هی خودش را توضیح میداد، چرا آرایش کرده و به خدا هیچ قصد دیگری ندارد و برای خودش است و اصلا چرا به ظاهرش کار دارد و بیزینس هیچکسی به شمول شوهرش نیست. به خدا وقتی موبایلش را نگاه میکرده فقط ساعت را میدیده و منتظر پیغام نیست و مرد هم توجیه میکرد که چون دوستش دارد سرش غیرت دارد و حسود است. فکر کنم از قیافه ام معلوم بود که حالم دارد به هم میخورد چون آلبین پرسید چی گپ است. برایش کمی ترجمه کردم و بچه میخواست برود سر میزشان به دخترک بگوید که حقش این نیست. این رفتار عادی نیست و دختر نباید تحمل کند. نمیدانم کار درستی بود یا نه ولی دلایل خودم را برایش توضیح دادم و گفتم که احتمالا چنین مداخله ای شرایط دختر را بدتر میکند چون دلیل میشود که حرف زدن دختر باعث آبروریزی شده. یاد ازدواج خودم و خاطرات شیرین آنموقع افتادم. ما در دو کشور مختلف بودیم و اگر تا زنگ سوم جواب تلفن را نمیدادم باید تا نیم ساعت از خودم دفاع میکردم. بعضی ها نمیفهمند با این روش " محکم بگیر که حتی به فکر طرف هم نرسه بخواهی کاری بکنه" چقدر جواب برعکس میدهد و آدم به مرور زمان متنفر میشود از طرف.
روز ششم سوغاتی خریدیم برای سیمونه که از گربه مراقبت میکرد و پدر و مادر آلبین که همیشه سوغاتی می آورند. بقیه روز هم به شنا و آفتاب گرفتن گذشت.
روز هفتم برای من خیلی هیجان انگیز بود چون میرفتیم برای غواصی. من از آب میترسم. بلدم شنا کنم ولی به خاطر پنیک کردن در آب نمیروم تنها شنا کنم. فکر غواصی هم در کله ام نبود. من میخواستم اسنورکلینگ بروم که یکی از مربیان شنید که شناگر خوبی نیستم و قانعم کرد بروم غواصی. تا وقتی وارد آب شدم میترسیدم. رفتن زیر آب لذت بخش بود و بعد از چند دقیقه نفس کشیدنم عادی شد. آرامش خوبی داشت غواصی، غیر از صدای نفسهای خودت چیزی نمیشنوی و کلی ماهی، سبزی و سنگ های مختلف میبینی. وقتی آمدم روی آب با اینکه وسط دریا بود فکر میکردم چقدر این بالا پر سر و صداست.
اگر اسمش درست یادم مانده باشد یک پدیده ای بود به نام فلینچ افکت. هر دفعه که میخواهی کاری خارج از محدوده آشنای خودت انجام بدهی فلینچ میکنی. یعنی خدای من با این فارسی نوشتن. آدم باید آن قسمت فلینچ مغزش را تربیت کند. در مسیر رسیدن به روانی سالم و آرام؛ آدم باید با ترسهایش مقابله کند و هرچقدر بیشتر فلینچ را تجربه کرده باشد، مقابله با ترس و ناشناخته ها آسان تر میشود. قبل از اینکه در مورد این نظریه بخوانم هم من به خارج شدن از کامفورت زونم پایبند بوده ام. انگیزه اصلی ام هم این بوده که زندگی ام، خودم با چیزی که میخواهم باشد فاصله دارد و خب تلاشم را میکنم به آن ایده آل برسم. نیست که همیشه هم با خوشحالی اینکار را بکنم. به طور متوسط قلبم زیادتر از معمول در گلویم میزند (چرا فارسی ام نمی آید. :)) ) و با وجود اینکه میدانم می ارزد و ضروریست گاهی خسته میشوم. گاهی خیلی زیاد با چستر بنینگتون از لینکین پارک همذات پنداری میکنم که میگفت مغزش جای ترسناکیست و خسته شده و نمیتواند.
روز هفتم صبحانه خوردیم و آمدیم میدان. موواه از دیدنمان خیلی خوشحال شد و کلی میو با تن های جدید کرد. هرجا مینشتیم می آمد پیشمان و از کامل شدن خانواده هر سه مان لذت میبردیم هرچند فقط مواه خرخر می کرد. در کل این سفر ماسک داشتیم در حالیکه در سویدن ماسک اجباری نیست. کار سختی نبود و شخصا با داشتن ماسک احساس بهتری داشتم. سویدن هم که برگشتیم کماکان ماسک می زنیم.
حرف در مورد خانواده، مردسالاری، جنسیت زدگی، انتخابات امریکا،کلوپ کتابخوانی و ویل آف تایم هست که باشد برای بعدا. متن را دو روز پیش شروع کرده بودم. امروز جمعش میکنم که برسم به بقیه کار و زندگی.