Thursday, December 31, 2020

Duty is heavier than a mountain; death is lighter than a feather.

 ویل آف تایم امشب تمام شد. یکسال و نیم طول کشید تا این رمان، طولانی ترین رمانی که در زندگی خواندم با جهارده جلد و بیشتر از یازده هزار صفحه، را بخوانم. الان از یک طرف سرکنده نشسته ام و نمیدانم با زندگی ام چکار کنم و از طرفی سرشارم از انرژی تازه از سفر برگشته گان. 

هرسال این موقع اهداف سال نویم را مینوشتم و کارهایی که کردم را جمع بندی میکردم. امسال خیلی کار سختی بوده که افکارم را مرتب کنم. از بی نهایت پست های امسال معلوم است که چقدر فکری بودم. چند بار نشستم که برای سال بعد هدف بنویسم و نتوانسته ام. الان بعد از تمام کردن داستان که احساساتم همه خام و در سطحند، میتوانم سیتی آف استارز گوش کنم و فکر کنم که امسال چی شد و از سال بعد چه میخواهم. 

بزرگترین دستاورد امسالم زنده ماندن است. نه تنها زنده ماندم بلکه با وجود آسم مریض نشدم و نمردم، دنیا رفت روی هوا و من دوام آوردم. غمم را خوردم، سقوط خاصی نکردم، از تلاش برای بهتر شدن دست برنداشتم، خودم را بهتر شناختم و اعتمادم به خودم بالاتر رفت. 

این دست برنداشتن از تلاش چیزیست که با گذر زمان ارزشش را درک میکنم. تصمیم خودآگاهم نیست، اتفاقیست که خود به خود می افتد. روز اولی که کمپ رفتم در آیزنهوتن اشتت، تا به تخت رسیدم بیهوش شدم و ساعت هشت به یک عالم میسد کال بیدار شدم و تا پاسی از شب را به گریه و در شوک گذراندم. آخرین فکرم آنشب تغییر دکوراسیون اتاق بود. 

یکی از یادگرفتنی های خوب امسال، که کم نیستند، تمرین بیشتر مسئول بودن بود. نمیدانم اسمش مسئول بودن است، رشد است یا چی. وقتی یاد می گیری که اجازه بدهی همه ی احساسات، غم، ناامنی، ترس، خوشی، دلتنگی و قهر بیایند و از تو عبور کنند و تو کار خودت را بکنی. اینکه آدم با هر وزش باد خم نشود. تمرین کردن کنترل خیلی آموزنده بود. شاید هم اقتضی سن است، مچم. 

یک تغییر خوب دیگر، جا افتادنم هم در خانه و خانواده و هم در پوست خودم بود. من خیلی از سرگرمی هایی که دوست داشتم امتحان کنم را بی خیال شده بودم چون هم زمان عالی بودن درشان گذشته و هم چندین سال زندگی بی ثباتی داشتم.  نوشتن، یادگرفتن ساز، نقاشی، بافتن و ... لیست بلندیست. امسال خیلی فرصت داشتم به این عالی بودن و هدفمند بودن فعالیت هایم فکر کنم و به بی ارزشی همه ی این مقیاس ها پی ببرم. من دنبال تماشاگر نیستم و نمیخواهم کسی را تحت تاثیر قرار بدهم پس چه اهمیتی دارد که سطح فعالیت هایم مدیوکر بیشتر نباشد. چرا من باید با مدیوکر نبودن اصلا مبارزه کنم. هر کاری که دلم میخواهم را تمرین میکنم تا هرجایی که دلم میخواهد واین حق را برای خودم قائل هستم. چه اهمیتی دارد که ملت چه فکری میکنند. تا وقتی من از سواری ام لذت میبرم، این انتخابهای خیلی شخصی فقط به خودم مربوط میشوند. همین دیگر، امسال نقاشی کردم، گلدان کاری کردم و ریحان و پیازچه کاشتم، نقد فیلم و کتاب داستان خواندم و هی به کرکتر دولوپمنت فکر کردم. باغچه ی آشپزخانه ام را بزرگتر و جدی تر درست کردم. 

قفسه های کتابم را در اتاق کارم که واک این کلازت قرار بوده باشد نصب کردم. چند تا چیز نردی هم از مغازه کتاب فانتزی شهر کهنه خریدم و فضای خودم را بالاخره، بعد از سالها و سالها، دوباره دارم میسازم. سال جدید را با تمرین ساز شروع میکنم. سر کار میروم و پول درست در می آورم. با تمام پستی ها و بلندی های زندگی، چقدر خوشحالم که هیچوقت دست از تلاش برنداشتم. 

البته که هنوز هم به خاطر پرفکت نبودن خودم را ملامت میکنم ولی کمی مهربانتر شده ام از سالهای قبل. دوره های افسردگی و هورمونیت را با آرامش بیشتری گذراندم. تمرین این آرامش به پارتنرم هم خیلی بستگی داشت، هرجا من خسته و بیحال بودم به یادم می آورد که خوبم و حق ندارم با خودم نامهربان باشم. میگفت همه چیز را تعطیل کن و بیا چای بخور و فیلم ببین. 

اواخر امسال در یک لحظه ی ضعف تصمیم گرفتم با یک پروژه برای مهاجران همکاری کنم. قسمت زیادی از اضطراب آخر سالم را مدیون این تصمیم هستم. حرف زدن با مردم به یادم آورد چرا دور میگردم. یک دوستم که سالها فعال حقوق همجنسگرایان بوده را معرفی کردم تا پروژه را پیش ببرد. من متاسفانه در نهایت ظرفیت کار اجتماعی و همکلام شدن با مردم را ندارم. این را میدانستم، جوگیر شدم و فکر کردم میتوانم تاثیر خوبی بگذارم. روان من نمیکشد. 

یکی دیگر از خوبی های امسال مدیریت کردن بهتر روابطم بود. مرز گذاشتن کار سخت و در بعضی موارد ناممکنی بود که گاهی منجر به قطع رابطه شد ولی از نتیجه راضی ام و هرچه گذشت از تصمیمم خوشحال تر میشوم. باخانواده مخصوصا مادرم رابطه ی بهتری دارم. 

 یکی از پترن های لودگی که هرسال باعث میشود حداقل یک دوست را از دست بدهم باز هم تکرار شد. یکی از شاگرهای قدیمی ام که خیلی هم مشتاق کمکش بودم را بلاک کردم. همین امروز یک ایمیل فرستاد و باز حرف خودش را زد که حق دارد کسی را دوست داشته باشد. من لا حول ولا میخوانم و دلم میسوزد که بیشتر نمیتوانم برایش توضیح بدهم چرا کارش اشتباهست. واقعا چرا ملت فکر میکنند در حق آدم لطف کرده اند که دوستت دارند و الان حق دارند با آنها صحبت کنی یا عشقشان را به هر طریقی جواب بدهی. چطور میشود مفهوم "رضایت" را به مردی که به جای هردویتان تصمیم میگیرد یاد داد. فکر کردم برایش بنویسم که این را عنوان آخرین درس از من یاد بگیر: حق داری کسی را دوست داشته باشی، حق نداری کسی را مجبور کنی دوست داشتنت را قبول کند. کسی بدهکارت نیست چون تو احساسی به مقابلش داری. البته که ننوشتم چون دو بار گفتم و فایده نداشت. 

از روابط جدید، رابطه ام با مگنا خیلی صمیمی تر شد. یک روز پاییزی به نظر من زمستانی، قبل از موج دوم کرونا اسپرسو هاوس رفته بودیم و ساعتها صحبت کردیم و چشمهایمان اشکی شد و دوباره خندیدیم. به خاطر حاملگی اش خطرناک است که همدیگر را ببینیم و دلم تنگ شده که دوباره با هم غذای هندی پخته کنیم. دوستی ام با شیوا هم عمیق تر شد. امسال میخواستیم باز هم با هم شب یلدا بگیریم که به خاطر کرونا نشد. کلا از گروه بورد گیم مان دور افتادم و فقط گاهی مسیجی دادیم. با مادر آلبین صمیمی تر شدم ولی کماکان بستگی به محیط دارد که من چقدر صمیمی رفتار کنم. 

چیزی که این روزها در فکرم است بستن این وبلاگ است. فکر میکنم ترافیک اینجا بیشتر از چیزی شده که من میخواهم و شاید یک شروع تازه ی بی نام و نشان بد نباشد. از طرفی سالهاست اینجا مینویسم و دلم نمیخواهد باز من باشم که یک جایی را ول میکند می رود. 

***

نوشته های بالا مال 26 دسمبر هستند و نصفه نیمه باقی ماندند. مریضیم و من بدخواب و بی انرژی. قشنگی این روزها صحبت چندساعته با خواهر برادرها و آشپزیست. پلانهای سال جدیدم را کم و بیش همین بالا نوشته ام. کارم را خوب انجام بدهم، در کنارش زبان بخوانم و پیانو یاد بگیرم و کتاب داستان بخوانم و پس انداز کنم. از گلدانهایم مراقبت کنم و همین چیزها. سیستمی که در مقابل روابط انرژی بر داشتم را ادامه بدهم و رابطه با هرکسی، هرچیزی حالم را خوب نمیکرد بگذارمش کنار. البته که غیر از قسمت روابط، اینها کلی نوشته شده اند. برای روابط هنوز فرمول درستی ندارم. فعلا فکر میکنم از کسانی که تنها چیزی که از من میخواهند شنیدن تمام شکایت هایشان است که با شمردن نکات مثبت شان و انگیزه دادن بهشان ختم شود و بروند تا دفعه ی بعد که مشکل دارند و نیاز دارند دلشان را سر کسی خالی کنند، بپرهیزم. رفتارهای هشداردهنده دیگری هم هستند مثلا وقتی طرف دائما در حال مقایسه اش با آدم است، هر چقدر هم بگویی تو خوب تو بهتر از من، فایده ای ندارد، یا کسانی که باور دارند مشکلات دیگران نتیجه تنبلیست و مشکلات آنها نتیجه ناملایمات روزگار. عین قانون در مورد موفقیت هم صدق میکند. برای بقیه چیزها پلان مشخص تر مینویسم میزنم جلوی چشمم. 

فکر میکردم  به تابستان 2021 که مبلمان تراسمان را خریده ایم و مهمانی داریم یا به بر غلطیده ام و آفتاب میگیرم با مواه که آلبین آمد. گفت که میداند این سال نوی ایده آلی نیست و دوست داشتم همه جا تمیز باشد و خوشتیپ برای خودمان مهمانی بگیریم ولی با وجود مریضی و همه چیزهای غیر ایده آل خیلی خوشحال است که من را دارد و همین که با همیم برای او کافیست. دیدم چه نیازیست به تابستان فکر کنم که خوشحال باشم، همین الان، تبدار، وسط یک خانه ی به هم ریخته هم خوشحالم. 






Friday, December 11, 2020

تراوشات آشفته یک ذهن فلان

 خواهرم کوید گرفته. البته اکثر اعضای خانواده ام در افغانستان کوید گرفتند و خوب شدند ولی هیچکدام به دستگاه تنفس و اکسیژن نرسیدند خوشبختانه، غیر از خواهرم. حالش خیلی بد شد، یو ان هوایش را داشت همانطور که باید میداشت چون اگر سیاست احمقانه ی کار از دفتر در هر شرایطی را نمیداشتند شانس مریض شدنش کمتر میبود. هر روز عصبانیم از رییس لوده شان که لازم میدید کاری که میشد از خانه انجام داد را حتما از دفتر انجام بدهند. به شفاخانه 11 تختی در هرات رفت که مردم بدبخت عام را نمیگیرند و بعد هم طیاره با دو داکتر از کابل فرستادند و به شفاخانه ی خارجی یو ان طوری در کابل بردندش و بعد از دو روز کویت. تمام این وقت هم داکترهای افغانش میگفتند حالش خوب میشود و نیازی نیست ولی یو انی ها میخواستند مطمئن باشند. خانواده ی ما هم که دربحرانها دور هم جمع میشود، دور هم جمع شدیم. یک نکته جالب در رفتار بعضی ها مشاهده کردم که متعجب بودند از این سرویس دادن به همشیره مان. یکی حتی گفت اینها به خاطر مسائل جندر است. حالا مسائل جندر اینجا چه معنی میدهد را من نه میدانم نه آنقدر دیوانه ام که بپرسم. جوی که من برداشت کردم این بود که حالا این همه دنگ و فنگ لازم نیست، شرمندگی درجه دو و البته تعجب از این که آدم انقدر جدی گرفته شود. بدون شک من هم ممنون برادران و خواهران یو انی هستم که انقدر به غصه شدند ولی این بخشی از قراردادشان است. به خاطر کیس های فوری حتی پاسپورت مخصوص دارند و خب اتفاقی خارج از پروتکل معمول هم نیفتاده. به نظرم ما خانوادگی انتظاراتمان خیلی پایین است. 


چند وقت پیش خ تماس گرفت که بی جواب گذاشتم. از انتخابهایم، حرفهایم، ایده ها و جنگهایم و کلا خودم شرمنده ام. اقتضای عمر همینست که اگر فیلمی از خود جوانترت ببینی شرمگین بشی و از چشمهایت خون بیایند واین  تقریبا برای همه صادق است. من در طول زندگی ام آدم بیشعوری بوده ام و کارهای بدی در حق بشریت انجام داده ام. قبل از بی دینی یک بحث با آدم منتقد دین در کارنامه ام دارم که جملات منحوس تو در حد درک این دین نیستی و حق نداری به دین توهین کنی را به کار برده ام. بعد از بی دینی با آدمهای دین دار زیاد بحث کردم و برای مدتی آن آدم سخیف بودم که توهین به دین جزء شخصیتش بود. البته که نقطه مقابل این احترام به دین هم نیست و نه من احترام تازه یافته ای برای دین دارم. شرمسارم که در معادله خودم را دخیل کردم و با جدیت سانتا را مسخره کردم. هدفم از درگیر شدن با چیزی که وجود ندارد چیست. مثل خوک گلی شدم. در ادامه مطالعاتم در زمینه فمینیزم ( گوش کردن به یوتیوب وقتی دارم لباسها را جمع میکنم و اسکرول کردن اینستاگرام.) با چند مفهموم جدید مثل پیک می و نات لایک آدر گیرلز آشنا شده ام. خانمهایی دچار این عارضه ها میشوند که مردسالاری درشان نهادینه شده باشد  در حدی که خودشان هم خبر ندارند. جملات قصار مثل " من لباس ساده میپوشم و پر و پاچه ام را بیرون نمی اندازم." ، " خانه ی مرد معلوم است که چجور زنی آنجا زندگی میکند." ، " من فقط دوست مرد دارم چون زنها درامه دارند." از حرفهای رایج این دسته لیدیز است. در کل قضاوت کردن انتخابهای زنان دیگر، تلاش بی حد برای ثابت کردن عشقشان، چشمپوشی از خطاهای رنگین مرد چون طرف مرد است و در کل جدا کردن خود از بقیه زنان برای بهتر جلوه دادن خود، روش زندگی پیک می هاست. دلیل شرمساری ام در این مورد اینست که در برهه هایی از زندگی پیک می بوده ام. با توجه به اینکه اکثر زنان فمینیست وطنی که میشناسم هم علنا پیک می میباشند این فرضیه را رد نمیکنم که احتمالا هنوز هم این فرهنگ تاکسیک را ادامه میدهم طوری که، جایی که حواسم نیست. دوست فمینیست عضو شورای فلانمان دخترانی که دوست پسرهای به نظر ایشان متعدد داشته اند را خراب و مایه آبروریزی میداند. دوست فمینیست جنگجوی رسانه ای ام از هیچ چیزی فروگذار نمیکند که جمله هایی مثل " درست است که بی دینم و فمینیست ولی متواضع لباس میپوشم که جلب توجه نکنم." در عالم مجازی فریاد نزند و نگوید من از بقیه شما جنده ها که مطابق علایقتان میپوشید و میگردید بهترم. خودم که یازده سال پیش اولین کتاب فمینیستی ام را خواندم تا دو سال پیش فکر میکردم تمیزی و پیچیدن بوی غذا در خانه بیشتر مسئولیت زن است تا مرد. شرمسارم از اینکه هنوز هم مطمئنم مغزم درست نشده ویگ جای کار که حواسم نیست میلنگد. 

بحث از خ شروع شد. جوابش را ندادم چون حرفی نداریم برای زدن. آخرین دفعه ای که حرف زدیم بیشتر از دوسال پیش بود که با قطع کردن تلفن برای چند روز معده ام آشفته ی انتخاب نوجوانی ام بود. حتی اگر عشق جوانی را هم ببخشم، با آدمهای بالغ تهی چه کنم. چرا ما که حرفی برای زدن نداریم با هم هنوز حرف میزنیم. نیست که شخصیت و علاقه های مشترک داشته باشیم یا سلیقه فیلمی مشترک داشته باشیم یا کلا هرچیزی که آدمهای عادی در موردش حرف میزنند. دنبال تاییدی هستیم که هنوز در ذهن یک آدم زنده ایم، کسی هست که به ما فکر میکند. کلا غم انگیز است. کلا زندگی غم انگیز و شرم آور است. 

تنها دلخوشی ام در همین به ثانیه ی اکنون اینست که در میانسالی در پیج فیسبوکی ام نمینویسم Women's rights activist and a role model for the real face of women in Afghanistan


Monday, December 7, 2020

عشقی که ارباب حلقه هاست

 کسانی که از نزدیک من را میشناسند از ارادت من به ارباب حلقه ها خبر دارند. چند روز است به قول برادرم مثل کرکس دارم دور فیلم های ارباب حلقه ها میگردم که برای بار پنج هزارم ببینمشان. تحلیل این داستان و کرکترهایش یکی از کارهای مورد علاقه من است و یکی از هدیه های زندگی به من پیدا کردن آدمهاییست که علاقه ی مشابه دارند. این روزها که به پایان سال نزدیک میشویم و با رولرکوستری که 2020 بود فکر میکنم میبینم خیلی چیزها میشود از ارباب حلقه ها یاد گرفت در مورد زندگی کردن در زمانهای بی ثبات. سم شخصیت مورد علاقه ام که میخواهم اسمش را روی بچه ام بگذارم و فرودو که قلبا به روند تغییرش نزدیکم، شخصیت های عمیقی هستند که چند تا نکته شان را اینجا مینویسم. 

فرودو چیزهایی را که نمیتواند تغییر بدهد را به سرعت قبول میکند. از اول هم نمیخواهد حلقه را داشته باشد ولی وقتی میفهمد که چاره ای نیست قبول میکند که حلقه را تا ریوندل ببرد که بقیه، الف ها و آدم ها و ... سرنوشتش را تصمیم بگیرند. در ریوندل خیالش راحت است که وظیفه اش را انجام داده و پس برمیگردد به شایر ولی با شرکت در جلسه اعضای مهم میدل ارت، میفهمد که چاره ای نیست و خودش باید مسئولیت بردن حلقه را قبول کند. در میانه راه وقتی میفهمد که حلقه دارد همه را خراب میکند، قبول میکند که باید تنها مسیرش را ادامه بدهد. تمام این ها به سرعت اتفاق می افتند، فرودو تنها یک هابیت است که هیچ دخلی در امور دنیا ندارد و نمیخواهد داشته باشد ولی وقتی با شرایطی مقابل میشود که باید کاری بکند، مقاومت نمیکند، چیزی را که نمیتواند رد کند  را قبول میکند. 

سموایز یک هابیت ساده و عشق گلکاری ست که تنها دلیلش برای این سفر محافظت از دوستش است. سم در کل زندگیش نه جنگیده است و نه از خانه دور رفته است. البته که این در مورد هر چهار هابیت داستان صادق است. عکس العمل هرکدامشان در مقابل شرایط خطرناک ولی متفاوت است. مری و پیپین هرکدام در جنگ شرکت میکنند و وقتی با حمله ارک روبرو میشوند وحشت میکنند که یک عکس العمل قابل درک و طبیعی است. زمانی که شیلاب فرودو را نیش (عنکبوت نیش میزند؟) میزند و سم فکر میکند که فرودو مرده، تصمیم میگیرد که خودش راه را ادامه بدهد و حلقه را نابود کند. وقتی میفهمد که فرودو پس به هوش خواهد آمد و در برج ارک ها به هوش خواهد آمد، بیشتر از هرچیز عصبانی میشود. سم با پای خودش به قلعه ارک ها میرود و مبارزه میکند. یا وقتی که شیلاب را بالای سر فرودو میبیند عکس العملش خشم است نه وحشت. سم با شرایطی فوق العاده کلانتر از خودش روبرو میشود و نمی ترسد. حتی وقتی به دسیسه های گالوم پی میبرد و مستقیم حرفش را میزند کارش شجاعت محض است. فرودو حرفش را باور نمیکند البته ولی کار سم، اینکه فکر و عملش در حدی یکیست که نمی ترسد دوستش چه فکری میکند، باور میکند یا نه شجاعت است. دامبلدور یک زمانی در مورد نویل این حرف را زد: ایستادن در مقابل دشمنمان شجاعت زیادی میطلبد ولی شجاعت حتی زیادتری لازم است برای ایستادن در مقابل دوستمان. داستان فرودو و سم بعد از تمام شدن همه چیزیک قصه دیگر است و هروقت ناامید و خسته بودم در موردش مینویسم.