ویل آف تایم امشب تمام شد. یکسال و نیم طول کشید تا این رمان، طولانی ترین رمانی که در زندگی خواندم با جهارده جلد و بیشتر از یازده هزار صفحه، را بخوانم. الان از یک طرف سرکنده نشسته ام و نمیدانم با زندگی ام چکار کنم و از طرفی سرشارم از انرژی تازه از سفر برگشته گان.
هرسال این موقع اهداف سال نویم را مینوشتم و کارهایی که کردم را جمع بندی میکردم. امسال خیلی کار سختی بوده که افکارم را مرتب کنم. از بی نهایت پست های امسال معلوم است که چقدر فکری بودم. چند بار نشستم که برای سال بعد هدف بنویسم و نتوانسته ام. الان بعد از تمام کردن داستان که احساساتم همه خام و در سطحند، میتوانم سیتی آف استارز گوش کنم و فکر کنم که امسال چی شد و از سال بعد چه میخواهم.
بزرگترین دستاورد امسالم زنده ماندن است. نه تنها زنده ماندم بلکه با وجود آسم مریض نشدم و نمردم، دنیا رفت روی هوا و من دوام آوردم. غمم را خوردم، سقوط خاصی نکردم، از تلاش برای بهتر شدن دست برنداشتم، خودم را بهتر شناختم و اعتمادم به خودم بالاتر رفت.
این دست برنداشتن از تلاش چیزیست که با گذر زمان ارزشش را درک میکنم. تصمیم خودآگاهم نیست، اتفاقیست که خود به خود می افتد. روز اولی که کمپ رفتم در آیزنهوتن اشتت، تا به تخت رسیدم بیهوش شدم و ساعت هشت به یک عالم میسد کال بیدار شدم و تا پاسی از شب را به گریه و در شوک گذراندم. آخرین فکرم آنشب تغییر دکوراسیون اتاق بود.
یکی از یادگرفتنی های خوب امسال، که کم نیستند، تمرین بیشتر مسئول بودن بود. نمیدانم اسمش مسئول بودن است، رشد است یا چی. وقتی یاد می گیری که اجازه بدهی همه ی احساسات، غم، ناامنی، ترس، خوشی، دلتنگی و قهر بیایند و از تو عبور کنند و تو کار خودت را بکنی. اینکه آدم با هر وزش باد خم نشود. تمرین کردن کنترل خیلی آموزنده بود. شاید هم اقتضی سن است، مچم.
یک تغییر خوب دیگر، جا افتادنم هم در خانه و خانواده و هم در پوست خودم بود. من خیلی از سرگرمی هایی که دوست داشتم امتحان کنم را بی خیال شده بودم چون هم زمان عالی بودن درشان گذشته و هم چندین سال زندگی بی ثباتی داشتم. نوشتن، یادگرفتن ساز، نقاشی، بافتن و ... لیست بلندیست. امسال خیلی فرصت داشتم به این عالی بودن و هدفمند بودن فعالیت هایم فکر کنم و به بی ارزشی همه ی این مقیاس ها پی ببرم. من دنبال تماشاگر نیستم و نمیخواهم کسی را تحت تاثیر قرار بدهم پس چه اهمیتی دارد که سطح فعالیت هایم مدیوکر بیشتر نباشد. چرا من باید با مدیوکر نبودن اصلا مبارزه کنم. هر کاری که دلم میخواهم را تمرین میکنم تا هرجایی که دلم میخواهد واین حق را برای خودم قائل هستم. چه اهمیتی دارد که ملت چه فکری میکنند. تا وقتی من از سواری ام لذت میبرم، این انتخابهای خیلی شخصی فقط به خودم مربوط میشوند. همین دیگر، امسال نقاشی کردم، گلدان کاری کردم و ریحان و پیازچه کاشتم، نقد فیلم و کتاب داستان خواندم و هی به کرکتر دولوپمنت فکر کردم. باغچه ی آشپزخانه ام را بزرگتر و جدی تر درست کردم.
قفسه های کتابم را در اتاق کارم که واک این کلازت قرار بوده باشد نصب کردم. چند تا چیز نردی هم از مغازه کتاب فانتزی شهر کهنه خریدم و فضای خودم را بالاخره، بعد از سالها و سالها، دوباره دارم میسازم. سال جدید را با تمرین ساز شروع میکنم. سر کار میروم و پول درست در می آورم. با تمام پستی ها و بلندی های زندگی، چقدر خوشحالم که هیچوقت دست از تلاش برنداشتم.
البته که هنوز هم به خاطر پرفکت نبودن خودم را ملامت میکنم ولی کمی مهربانتر شده ام از سالهای قبل. دوره های افسردگی و هورمونیت را با آرامش بیشتری گذراندم. تمرین این آرامش به پارتنرم هم خیلی بستگی داشت، هرجا من خسته و بیحال بودم به یادم می آورد که خوبم و حق ندارم با خودم نامهربان باشم. میگفت همه چیز را تعطیل کن و بیا چای بخور و فیلم ببین.
اواخر امسال در یک لحظه ی ضعف تصمیم گرفتم با یک پروژه برای مهاجران همکاری کنم. قسمت زیادی از اضطراب آخر سالم را مدیون این تصمیم هستم. حرف زدن با مردم به یادم آورد چرا دور میگردم. یک دوستم که سالها فعال حقوق همجنسگرایان بوده را معرفی کردم تا پروژه را پیش ببرد. من متاسفانه در نهایت ظرفیت کار اجتماعی و همکلام شدن با مردم را ندارم. این را میدانستم، جوگیر شدم و فکر کردم میتوانم تاثیر خوبی بگذارم. روان من نمیکشد.
یکی دیگر از خوبی های امسال مدیریت کردن بهتر روابطم بود. مرز گذاشتن کار سخت و در بعضی موارد ناممکنی بود که گاهی منجر به قطع رابطه شد ولی از نتیجه راضی ام و هرچه گذشت از تصمیمم خوشحال تر میشوم. باخانواده مخصوصا مادرم رابطه ی بهتری دارم.
یکی از پترن های لودگی که هرسال باعث میشود حداقل یک دوست را از دست بدهم باز هم تکرار شد. یکی از شاگرهای قدیمی ام که خیلی هم مشتاق کمکش بودم را بلاک کردم. همین امروز یک ایمیل فرستاد و باز حرف خودش را زد که حق دارد کسی را دوست داشته باشد. من لا حول ولا میخوانم و دلم میسوزد که بیشتر نمیتوانم برایش توضیح بدهم چرا کارش اشتباهست. واقعا چرا ملت فکر میکنند در حق آدم لطف کرده اند که دوستت دارند و الان حق دارند با آنها صحبت کنی یا عشقشان را به هر طریقی جواب بدهی. چطور میشود مفهوم "رضایت" را به مردی که به جای هردویتان تصمیم میگیرد یاد داد. فکر کردم برایش بنویسم که این را عنوان آخرین درس از من یاد بگیر: حق داری کسی را دوست داشته باشی، حق نداری کسی را مجبور کنی دوست داشتنت را قبول کند. کسی بدهکارت نیست چون تو احساسی به مقابلش داری. البته که ننوشتم چون دو بار گفتم و فایده نداشت.
از روابط جدید، رابطه ام با مگنا خیلی صمیمی تر شد. یک روز پاییزی به نظر من زمستانی، قبل از موج دوم کرونا اسپرسو هاوس رفته بودیم و ساعتها صحبت کردیم و چشمهایمان اشکی شد و دوباره خندیدیم. به خاطر حاملگی اش خطرناک است که همدیگر را ببینیم و دلم تنگ شده که دوباره با هم غذای هندی پخته کنیم. دوستی ام با شیوا هم عمیق تر شد. امسال میخواستیم باز هم با هم شب یلدا بگیریم که به خاطر کرونا نشد. کلا از گروه بورد گیم مان دور افتادم و فقط گاهی مسیجی دادیم. با مادر آلبین صمیمی تر شدم ولی کماکان بستگی به محیط دارد که من چقدر صمیمی رفتار کنم.
چیزی که این روزها در فکرم است بستن این وبلاگ است. فکر میکنم ترافیک اینجا بیشتر از چیزی شده که من میخواهم و شاید یک شروع تازه ی بی نام و نشان بد نباشد. از طرفی سالهاست اینجا مینویسم و دلم نمیخواهد باز من باشم که یک جایی را ول میکند می رود.
***
نوشته های بالا مال 26 دسمبر هستند و نصفه نیمه باقی ماندند. مریضیم و من بدخواب و بی انرژی. قشنگی این روزها صحبت چندساعته با خواهر برادرها و آشپزیست. پلانهای سال جدیدم را کم و بیش همین بالا نوشته ام. کارم را خوب انجام بدهم، در کنارش زبان بخوانم و پیانو یاد بگیرم و کتاب داستان بخوانم و پس انداز کنم. از گلدانهایم مراقبت کنم و همین چیزها. سیستمی که در مقابل روابط انرژی بر داشتم را ادامه بدهم و رابطه با هرکسی، هرچیزی حالم را خوب نمیکرد بگذارمش کنار. البته که غیر از قسمت روابط، اینها کلی نوشته شده اند. برای روابط هنوز فرمول درستی ندارم. فعلا فکر میکنم از کسانی که تنها چیزی که از من میخواهند شنیدن تمام شکایت هایشان است که با شمردن نکات مثبت شان و انگیزه دادن بهشان ختم شود و بروند تا دفعه ی بعد که مشکل دارند و نیاز دارند دلشان را سر کسی خالی کنند، بپرهیزم. رفتارهای هشداردهنده دیگری هم هستند مثلا وقتی طرف دائما در حال مقایسه اش با آدم است، هر چقدر هم بگویی تو خوب تو بهتر از من، فایده ای ندارد، یا کسانی که باور دارند مشکلات دیگران نتیجه تنبلیست و مشکلات آنها نتیجه ناملایمات روزگار. عین قانون در مورد موفقیت هم صدق میکند. برای بقیه چیزها پلان مشخص تر مینویسم میزنم جلوی چشمم.
فکر میکردم به تابستان 2021 که مبلمان تراسمان را خریده ایم و مهمانی داریم یا به بر غلطیده ام و آفتاب میگیرم با مواه که آلبین آمد. گفت که میداند این سال نوی ایده آلی نیست و دوست داشتم همه جا تمیز باشد و خوشتیپ برای خودمان مهمانی بگیریم ولی با وجود مریضی و همه چیزهای غیر ایده آل خیلی خوشحال است که من را دارد و همین که با همیم برای او کافیست. دیدم چه نیازیست به تابستان فکر کنم که خوشحال باشم، همین الان، تبدار، وسط یک خانه ی به هم ریخته هم خوشحالم.