امروز لپتاپ سابقم را روشن کردم از بیکاری. میخواستم نوشته های پراکنده ام را ببینم شاید چیز قابل پست کردنی پیدا شد. چند تا پست آماده پیدا کردم ولی خیلی بحرانی بود. از خیانت ملت نوشته بودم. از محیط کمپ، اولین روزها، غذاخوری و ... . خوشحالم از اینکه اینها را میخواندم ناراحت نشدم، برعکس فکر میکنم نوشته ها و عکسهایم از کمپ های مختلف خیلی هم میتوانند جالب باشند. خیانت ها ولی جالب نبودند. ناراحت کننده هم نبودند، بیشتر متر آف فکت نوشته کرده بودم تا احساسات.
به هرحال آدم هرچقدر هم که حس ششم خودش و ثبوت های مختلف را ندیده بگیرد و کجدار و مریض ادامه بدهد، یکجایی رابطه ها بالاخره تمام میشوند. از تجربه ی کش دادن این روابط مریض هم آدم یاد میگیرد زودتر ول کند برود. به حس درونی خودش احترام بگذارد که وقتی یکجای کار میلنگد یعنی میلنگد، لازم نیست حتما سرمه در سرمه دان را ببیند.
من همیشه ادعا کرده ام و در همین وبلاگ هم نوشته ام که اوه ترک رابطه برای من خیلی ساده است. زر زده ام. نیست. اتفاقا خیلی هم خودم را به آن راه میزنم تا واقعیت را نبینم یا سعی میکنم طرف را تغییر بدهم، بعد که خوب حالم از زندگی بد شد بی توضیح طرف را ول میکنم و جوری زندگی میکنم که انگار یارو از اول وجود نداشته.
آن سعی بیهوده را باید کم کرد. از طرفی آدم ها را باید جوری که هستند شناخت نه آنطور که با شخص من لزوما برخورد میکنند. مثلا چند سال پیش دیدم که یک دوستم با یکی که دعوا کرد چکار کرد دقیقا، بعد هی گفتم با من اینطور نیست، با من فرق میکند. خب این از بلاهت من بود. درست که یک چند سالی طول کشید ولی بالاخره بین ما هم یک یا چند موضوعی پیش آمد و خب با من چطور برخورد کرد؟ همانطور که با نفر دیگر کرده بود. استایلش همین است و من هم این را دیده بودم ولی فکر میکردم با من فرق میکند، یک فکر احمقانه و خام. ذات که میگفتند فکر میکنم همین باشد. مثلا قطع رابطه ی دایم در ذات من است، عاشق کسی هم که باشم وقتی رابطه تمام شد مدل دوست اجتماعی و غیره نداریم. در اینجا فرق نمیکند که طرف کی هست. یا مثلا اگر کسی با پیشخدمت رستوران بی احترامی میکند آدم باید مطمئن باشد که ذات یارو گاو است و بالاخره نوبت بی احترامی به خود آدم هم میرسد و فاصله را رعایت کند نه اینکه بشیند تا نوبتش بشود. خیلی فلسفه ساده ایست ولی مقداری زرنگی در زندگی میطلبد تا آدم اجرایش کند.
کابوس زیاد میبینم، از مرگ و از بند ماندن. حال روزهایی که در ازدواج احساس اسیری میکردم. وقتی پلان فرار میریختم. هیچکس اینها را نمیفهمد، مخصوصا هموطنان عزیز چون اینها برایشان عادیست. سه سال بعد از ترک ازدواج، هنوز خوابهایم درگیر آن احساس اسیری و بیچارگی و در سه کنجی بند ماندن است. پی تی اس دی من گره خورده با همین احساس. به طرز جالبی، حتی وقتی از ازدواج خلاص شدم خودم را در موقعیت هایی که دیدم که با آدمهای مشابه درگیر بودم. آدمهایی که نیازشان به دیده شدن یا ولیدیشن شان را از طریق کنترل یکی دیگر، خراب کردن تصویر دیگری، تحقیر کردن و مقایسه کردنش با دیگران به دست می آوردند. جای تعجب هم نیست، بالاخره کداممان در شرایط عادی بزرگ شده ایم که الان آدمم عادی باشیم. به هرحال دوره ای بود که تمام شد. هرچند زندگی قرار نیست همیشه مطابق میل من باشد امیدوارم یک وقتی به عقب برنگردم.
آلبین فارسی یاد میگیرد. الفبای فارسی برایش خیلی جالب است. جدا از اینکه خنده دار حرف میزند جمله های خوبی میسازد با کلمات کمی که میداند. از کلمه های جدیدی که یاد گرفته، من بغل، آغوش و قیمه را دوست دارم بشنوم. کلا ق وغ گفتنش جالب است. صدای خواندن خوبی دارد و سر خواندن من هم تاثیر گذاشته. کانسرت خانگی زیاد داریم. اخیرا در یکی از همین کانسرت ها داشت آهنگ * را میخواند که نتوانستم جلوی گریه ام را بگیرم. من که این همه سعی میکنم از یاد و خاطره وطن دور باشم، طلوع من نامجو نشنوم که اشکم در نیاید، دلتنگی و غم وطن و رنج هایش جایی به سراغم آمدند که انتظار نداشتم؛ وسط یک آهنگ فولکلور ایرلندی در مورد یک جوان نوزده ساله در جنگ جهانی اول.
هیچ آدم و رابطه ای بی جنجال نیست، از جنجال هایم راضی ام. از اینکه خانه میبینیم با هم و برای همه چیز نقشه میکشیم و در عین حال هیچ قیدی سرمان نیست راضی ام. فعلا مسئولیت بزرگمان یک گربه است. کم مسئولیتی هم نیست. بخاطر حفاظت از قلمرو اش یک آب پاش پشت پنجره گذاشته ایم و هروقت گربه چاقه (فت کت) نزدیک آمد یادآوری کنیم که اینجا ولکام نیست. ادب و تربیت یادش داده ایم که سر میز غذا نیاید، میو نکشد هروقت میخواهد بیرون برود و هرروز باید همرایش بازی کنیم که خسته نشود. خیلی گربه ی نازنینی ست، دوست دارد پیاده روی کند با ما مثل سگ و میو میو کرده به کل محله اعلام میکند که ما آمده ایم. یک کار خوبی دارد که من میخواهم از او سرمشق بگیرم خواب منظمش است. غذایش را خودمان منظم کردیم با اتوماتیک فیدر. از ساعت هشت به بعد خواب است. گاهی اوقات تا نه صبح هم بیدار نمیشود. همین الان هم وسط و به قطر تخت خوابیده.
آهنگ تتوی گل سرخشان مال برادرم است.