Sunday, March 29, 2020

با تشکر از هارد پانک ایرلندی-امریکایی

امروز لپتاپ سابقم را روشن کردم از بیکاری. میخواستم نوشته های پراکنده ام را ببینم شاید چیز قابل پست کردنی پیدا شد.  چند تا پست آماده پیدا کردم ولی خیلی بحرانی بود. از خیانت ملت نوشته بودم. از محیط کمپ، اولین روزها، غذاخوری و ... . خوشحالم از اینکه اینها را میخواندم ناراحت نشدم، برعکس فکر میکنم نوشته ها و عکسهایم از کمپ های مختلف خیلی هم میتوانند جالب باشند. خیانت ها ولی جالب نبودند. ناراحت کننده هم نبودند، بیشتر متر آف فکت نوشته کرده بودم تا احساسات. 
به هرحال آدم هرچقدر هم که حس ششم خودش و ثبوت های مختلف را ندیده بگیرد و کجدار و مریض ادامه بدهد، یکجایی رابطه ها بالاخره تمام میشوند. از تجربه ی کش دادن این روابط مریض هم آدم یاد میگیرد زودتر ول کند برود. به حس درونی خودش احترام بگذارد که وقتی یکجای کار میلنگد یعنی میلنگد، لازم نیست حتما سرمه در سرمه دان را ببیند. 
من همیشه ادعا کرده ام و در همین وبلاگ هم نوشته ام که اوه ترک رابطه برای من خیلی ساده است. زر زده ام. نیست. اتفاقا خیلی هم خودم را به آن راه میزنم تا واقعیت را نبینم یا سعی میکنم طرف را تغییر بدهم، بعد که خوب حالم از زندگی بد شد بی توضیح طرف را ول میکنم و جوری زندگی میکنم که انگار یارو از اول وجود نداشته. 
آن سعی بیهوده را باید کم کرد. از طرفی آدم ها را باید جوری که هستند شناخت نه آنطور که با شخص من لزوما برخورد میکنند. مثلا چند سال پیش دیدم که یک دوستم با یکی که دعوا کرد چکار کرد دقیقا، بعد هی گفتم با من اینطور نیست، با من فرق میکند. خب این از بلاهت من بود. درست که یک چند سالی طول کشید ولی بالاخره بین ما هم یک یا چند موضوعی پیش آمد و خب با من چطور برخورد کرد؟ همانطور که با نفر دیگر کرده بود. استایلش همین است و من هم این را دیده بودم ولی فکر میکردم با من فرق میکند، یک فکر احمقانه و خام. ذات که میگفتند فکر میکنم همین باشد. مثلا قطع رابطه ی دایم در ذات من است، عاشق کسی هم که باشم وقتی رابطه تمام شد مدل دوست اجتماعی و غیره نداریم. در اینجا فرق نمیکند که طرف کی هست. یا مثلا اگر کسی با پیشخدمت رستوران بی احترامی میکند آدم باید مطمئن باشد که ذات یارو گاو است و بالاخره نوبت بی احترامی به خود آدم هم میرسد و فاصله را رعایت کند نه اینکه بشیند تا نوبتش بشود. خیلی فلسفه ساده ایست ولی مقداری زرنگی در زندگی میطلبد تا آدم اجرایش کند. 

کابوس زیاد میبینم، از مرگ و از بند ماندن. حال روزهایی که در ازدواج احساس اسیری میکردم. وقتی پلان فرار میریختم. هیچکس اینها را نمیفهمد، مخصوصا هموطنان عزیز چون اینها برایشان عادیست. سه سال بعد از ترک ازدواج، هنوز خوابهایم درگیر آن احساس اسیری و بیچارگی و در سه کنجی بند ماندن است. پی تی اس دی من گره خورده با همین احساس. به طرز جالبی، حتی وقتی از ازدواج خلاص شدم خودم را در موقعیت هایی که دیدم که با آدمهای مشابه درگیر بودم. آدمهایی که نیازشان به دیده شدن  یا ولیدیشن شان را از طریق کنترل یکی دیگر، خراب کردن تصویر دیگری، تحقیر کردن و مقایسه کردنش با دیگران به دست می آوردند. جای تعجب هم نیست، بالاخره کداممان در شرایط عادی بزرگ شده ایم که الان آدمم عادی باشیم. به هرحال دوره ای بود که تمام شد. هرچند زندگی قرار نیست همیشه مطابق میل من باشد امیدوارم یک وقتی به عقب برنگردم. 

آلبین فارسی یاد میگیرد. الفبای فارسی برایش خیلی جالب است. جدا از اینکه خنده دار حرف میزند جمله های خوبی میسازد با کلمات کمی که میداند. از کلمه های جدیدی که یاد گرفته، من بغل، آغوش و قیمه را دوست دارم بشنوم. کلا ق وغ گفتنش جالب است. صدای خواندن خوبی دارد و سر خواندن من هم تاثیر گذاشته. کانسرت خانگی زیاد داریم. اخیرا در یکی از همین کانسرت ها داشت آهنگ * را میخواند که نتوانستم جلوی گریه ام را بگیرم. من که این همه سعی میکنم از یاد و خاطره وطن دور باشم، طلوع من نامجو نشنوم که اشکم در نیاید، دلتنگی و غم وطن و رنج هایش جایی به سراغم آمدند که انتظار نداشتم؛ وسط یک آهنگ فولکلور ایرلندی در مورد یک جوان نوزده ساله در جنگ جهانی اول. 

 هیچ آدم و رابطه ای بی جنجال نیست، از جنجال هایم راضی ام. از اینکه خانه میبینیم با هم و برای همه چیز نقشه میکشیم و در عین حال هیچ قیدی سرمان نیست راضی ام. فعلا مسئولیت بزرگمان یک گربه است. کم مسئولیتی هم نیست. بخاطر حفاظت از قلمرو اش یک آب پاش پشت پنجره گذاشته ایم و هروقت گربه چاقه (فت کت) نزدیک آمد یادآوری کنیم که اینجا ولکام نیست. ادب و تربیت یادش داده ایم که سر میز غذا نیاید، میو نکشد هروقت میخواهد بیرون برود و هرروز باید همرایش بازی کنیم که خسته نشود. خیلی گربه ی نازنینی ست، دوست دارد پیاده روی کند با ما مثل سگ و میو میو کرده به کل محله اعلام میکند که ما آمده ایم. یک کار خوبی دارد که من میخواهم از او سرمشق بگیرم خواب منظمش است. غذایش را خودمان منظم کردیم با اتوماتیک فیدر. از ساعت هشت به بعد خواب است. گاهی اوقات تا نه صبح هم بیدار نمیشود. همین الان هم وسط و به قطر تخت خوابیده. 


آهنگ  تتوی گل سرخشان مال برادرم است. 




Wednesday, March 18, 2020

فکرهای پراکنده در فصل کرونا

۱. از بس که حوصله ام سر رفته بود، رفتم فیسبوک را باز کردم. بیشتر از یکسال است که فیسبوک دی اکتیو بود. اصلا دی اکتیو کردن برمیگردد به همان بیشتر از یک سال قبل که برادرم. 
هنوز خانواده خبر نداده بودند، اصلا برادرم هنوز در شفاخانه بود که ملت شروع کردند روی دیوار نوشتن. نمیدانم فلسفه شان برای سبقت گرفتن از همدیگر چی بود. از تک تک عزیزانی که برای تسلیت نوشتن عجله داشتند بدم می آید. همچنین از کسانی که در مورد برادرم حرف زدند وقتی گفتم نمیخواهم در موردش حرف بزنم. همان شد که رنگ آبی فیسبوک را میدیدم قشنگ بدحال میشدم. اگر به فیسبوک معتاد هستید، این روش برای ترک جواب میدهد ولی شخصا توصیه نمیکنم.  
رفتم فیسبوک را باز کردم. سیریوسلی بوی لجن، عرق، شهوت، عقده و مرگ میداد.
گفتم شاید باید تنظیمات صفحه ام را عوض کنم بهتر شود. برای یک ساعتی مشغول حذف ملت و صفحه ها شدم لیکن تاثیری نداشت و ترجیح دادم همان بیرون بمانم و در جریان و در یاد نباشم. 

۲. چند وقت پیش چراغها را من خاموش میکنم را بالاخره خواندم. برای یلدا خانه دوست ایرانی ام رفته بودیم و کتابخانه داشتند و خوشبختانه خودش پیشنهاد کرد که هرچی میخواهم قرض بگیرم. کتاب جالبی بود از این نوع که تمامش را یک نفس خواندم و وقتی کتاب تمام شد متوجه شدم هیچ اتفاق خاصی نیفتاده. همین بی ماجرا بودن کتاب چرتی ام کرد. تکلیفم را با کتاب نمیفهمیدم، اگر بیخود بود چرا نتوانستم کتاب را زمین بگذارم. مچ خودم را گرفتم که قصه اگر پیام سیاسی اخلاقی چیزی نداشت فکر میکنم یک جای کار میلنگد. در حالیکه قصه میتواند فقط یک قصه باشد بدون اجندا. 

۳. سر این حساب نکرده بودم که انیمی ببینم. جودی آبوت و فوتبالیستان آخرین هایی بودند که در عنفوان جوانی دیده بودم. مدتی میشود چند سریال را شروع کردم و شدیدا راضی ام. خیلی مدیوم جالبی ست برای قصه گفتن. محدودیت ساخت ندارند و قصه های خیلی متفاوتی را میتوانند تعریف کنند. از طرفی انقدر کرکتر دولوپمنت این ملت خوب است که حد ندارد. مای هیرو اکدمیا فعلا انیمی محبوبم است که کل هفته منتظرم یکشنبه بشود و قسمت جدید را ببینم. 

۴. امسال با مریضی برای من شروع شد. بدترین علامت برونشیت ناتوانی در نفس کشیدن است به نظر من. تا حالا تجربه اش نکرده بودم و ترسیدم. چند هفته داکتر نرفتم چون در انکار بودم. بعد هم میترسیدم بروم و دکتر بگوید مثلا سرطان ریه داری یا چنین چیزهایی. وقتی بیماری تازه در چین شروع شده بود بالاخره رفتم داکتر. معلوم شد برونشیت دارم و داکتر آدم مهربانی بود که گفت بعضی چیزهای دیگر هم باید آزمایش بشوند. لیست آلرجان (ههه) هایم معلوم شد و معلوم شد که آسم خفیف دارم که ممکن است به خاطر حساسیت هایم باشد و مثلا در فصل گرده افشانی شدیدتر شود.خیلی خوشحال شدم که کدام حساسیت مرگبار نداشتم اگر نه تا حال بارها مرده بودم. سیلور لاینینگ در همه چیز. 

۵. به داکتر گفتم که تا الان به خاطر آسم نمرده ام و دلم نمیخواهد اینهیلر استفاده کنم. گفت آزمایشهایت نشان میدهد اینهیلر بیست درصد تنفست را بهتر کرده. وقتی شش هایت صدفیصد کار نکنند یعنی کلا بدنت به اندازه ظرفیتش کار نمیکند. پرسیدم پس همان اینهیلر سرخ را بگیرم. 
فکر سپری کردن زمان وقتی صد فیصد حضور نداشته باشی مرا میترساند. 
  

Tuesday, March 3, 2020

Good women go to heaven, bad women wherever they want


Spring is right around the corner. On calendar not in my city. That on paper spring still affects me in the way that new year always does. Makes me think about where I am in life.
This year despite it’s difficulties has been one of the best years of my life in terms of growing up. 
Work related; I went on a journey. I am so grateful that I did not give in to my fears and the fake sense of stability to have stayed in that job. It was one of those situations where the known is far scarier than unknown. Going to university was also an experience I needed, I still carried the idea that I love university and studying. Well, turns out I am retired of that. Though the plan to study selected courses in psychology, evolutionary biology and literature is still there, but that’s for far later in life when I am settled in my life. Going to school for purpose of getting a degree is over.

On the other hand, my job gives me plenty of opportunities to continue learning. While my goal was to eventually go in data science, mastering data engineering is quite a pleasant alternative. It also pays alright. Overall, I feel lucky for the chances I took, for leaving my comfort zones as if it’s my full-time job and end up doing this.

One of the best aspects of this year is how un-romantic I have become. I have been in the best relationship of my life, do and receive more romantic gestures than I ever have but I give total of zero shits to romanticism. There is a lot to learn about being in a relationship, being a partner and loving people. It is not a matter of instinct but rather a skill to acquire. I have been reviewing values of mine that come from romanticism era, books, songs, movies, etc. and have been working on updating every single one of them.

This romanticism is not only limited to the romantic relationship one has with their partner, but a color glass one sees the world through. For example, hanging on to the homeland for a refugee, longing for the watan and feeling every bit of distress one can possibly feel seeing your third world country burning in fire, is what I have seen more often in my fellow Afghan and Iranian immigrants. There are a thousand logical reasons for this and one should not compare a Portuguese immigrant with us. But despite the differences, the lack of trying to find happiness in the new place stands out. I feel people probably feel guilty to move on, that it is insensitive to not follow the news from your homeland and consequently be sad for what you read, that it is sort of a betrayal. I think these feelings exist due to romanticism, we are supposed to feel bad, to be longing, to feel the absence of loved ones otherwise we are not good people. Well, we have established I do not care to be a ‘good’ woman. I see it as a choice and I made mine to be stay away until you can help. Online activism is not help per se in my book so I assume it will be years before I might be able to do something for my country men. I cannot even bring myself to write MY people because I simple know how they perceive me and my choices. It is not that I feel deep sense of belonging there, just that I know the people first hand so their suffering hurts me more than those of people in Libya for example.

The other reason outside romanticism might be the fear of rejection. Well, I am always afraid when I go out of my comfort zone, but I still do. I think it’s my form of self-harm. It feels like an Easter egg hunt, it’s a hunt with efforts and disappointing moments but also beautiful moments and joy of discovery.  

As a result, I am not in touch with what is going on back home. I am not in touch with many farsi speakers either. I did not stop socialising though. My birthday dinner was with 13 people from Sweden, Finland, Germany, India, China and Portugal. I enjoy the idea that I can enjoy a piece of Portuguese culture or a Finnish song as much as I enjoy a farsi writing.  And as far as human interactions go, I have tried to leave any room that drains my energy regardless of the person.

The overall theme of this year I guess is, good mood is above everything else. Intelligent people are more depressed. Yeah no value in that for me.