Thursday, June 27, 2019

Discord and Local Friends

به تاریخ 31 جولای 2017 مطلب نشر کرده ام و از آرزوهایم گفته ام:
در انتظار چه چیزی هستم؟ لباس راحت پوشیدن، باد لای موهایم، یک نوشیدنی نعنایی، رقصیدن، خندیدن با صدای بلند، فزیک خواندن، قطار سوار شدن، دوست پیدا کردن، قدم زدن در شهر کهنه، حرف نزدن، شنا کردن، گلدان گذاشتن، خرید کردن، هوای صبح زود، باران نم نم، مو رنگ کردن، موسیقی کنار خیابانی، یوگا رفتن، کتاب خواندن، روانپزشک رفتن، امید به عشق داشتن، امید به نویسنده و فزیکدان شدن، امید به موتر خریدن و سفر جاده ای...

هنوز کارم در افغانستان کوچک است و نمیتوانم فول تایم از این فرهنگ زن ستیز دور باشم ولی بیشتر وقت خودم هستم. خارج از کار هرچه بخواهم میپوشم. حالا که هوا گرم شده و سر تصویرم از بدنم هم کار کرده ام واقعا با خیال تقریبا راحت هرچه بخواهم میپوشم. موهیتو را میخورم گاهی، ولی آب لیمو و نعنا همین دیشب دستم بود. شنا کم کم یاد گرفتم ، از آب وحشت دارم اگر نه میتوانم شنا کنم. پنج تا گلدان دارم، یکی اش هم ارکید است حتی. موهایم را رفتم در یک سالون خطرناک کوتاه و رنگ کردم  و کلی پول بابتش دادم. یک سری جدید داستان پیدا کردم، یک یوونیورس جدید و کلی درگیرش هستم. یکی را دوست دارم که دوستم دارد و جوری که لازم دارم دوستم دارد. و آخرین مورد هم ... دومین سفر جاده ای مان را همین تعطیلات میدسامر داشتیم. چیزهایی هم این وسط تغییر کرده اند: نمیخواهم که فزیکدان بشوم، چند جا دکتری اپلای کردم و هیچ جا قبول نشدم. به غصه اش هم نیستم. یک رویای جدید پیدا کرده ام. میخواهم کار بگیرم و چندساعت روز سر کار باشم و بقیه اش را با گربه، پارتنر، آشپزی، کتاب خواندن و آفتاب گرفتن پر کنم. دیگر اسبی که تنها یک بعد زندگی را میخواست نیستم.

دیروز با همکارم گپ میزدم که دوره خدمتش به زودی خلاص میشود و باید پس افغانستان برود. نمیخواهد که افغانستان ماندنی شود و به فکر خروج است بدون اینکه حالا بعد ازختم ماموریتش بماند. میگفت میروم افغانستان و بورسیه ماستری میگیرم و بیرون میشوم و به من هم گفت تو اگر ورخطایی نمیکردی حالا شرایطت متفاوت میبود. بدون اینکه خودم را ناراحت و سرزنش کنم گفتمش که اینطور نیست. من و تو در افغانستان در دو کشور متفاوت زندگی میکنیم. قوانینش برای ما متفاوت است. اگر تو هم به سادگی به خاطر جنسیت ات ممنوع الخروج میشدی با خیال راحت نمینشستی تا کارهایت رو به راه باشد.
زیاد گذاشتم که این فکر آزارم بدهد ولی حالا بهتر میفهمم و از خودم در مقابل این تهمت مواظبت میکنم.
فقط شش هفته دیگر تا مصاحبه مانده. همه چیز درست خواهد شد. اگر نشد هم بلدم در کنار مشکلات زندگی کنم.


Saturday, June 1, 2019

موواه، گربه ای که هیچ ارزشی برای خواب صبح ما قائل نیست.

همه از این مینویسند که چه راه درازی رفته اند و چقدر تغییر کرده اند. قصه ی من هم همینست، به سادگی. من هم رنج میکشم خوشحال میشوم و تغییر میکنم و سعی میکنم حواسم باشد رنج و خوشی و هرچه زندگی دستم میدهد را متوجه باشم چطور تغییرم میدهد. نشود بازیچه شده باشم و کنترل اینکه کی هستم از دستم رفته باشد. 
با پارتنر و گربه سویدی ام زندگی میکنم. غیر از سر کار و پشت تلفن همیشه انگلیسی حرف میزنم. این بهترین رابطه ام بوده است تا به حال. فکر میکنم نصفش به خاطر اینست که فارسی حرف نمیزنم در رابطه، میتوانم خود بالغم باشم و تاثیر ارزشهای تربیتی و فرهنگی سرم خیلی کم است. 
بیشتر وقت خوشحالم و همین کارم را سخت تر میکند، در محیط افغانی کار میکنم و در محیط سوئدی زندگی، تفاوتش چشمم را میزند و بیشتر درک میکنم چقدر بعضی رفتارها غلط است و بخاطرش بیشتر ناراحت میشوم. خوبی اش اینست که تلاشم را برای پیدا کردن کار مناسب بیشتر کرده ام. این روزها مصاحبه میروم و منتظرم یکی شان چواب مثبت بدهند. خیلی خوب میشود از این مرحله هم بگذرم. 
با دوست پسرم آپارتمان میبینیم که چندوقت دیگر یک جایی را با هم بخریم. خیلی آرامم، آرامش خاطری که در زندگی خیلی کم داشته ام را حالا دارم. دیشب خواب دیدم حامله ام و او با زن و بچه ی دیگری وقت میگذراند، انقدر ناراحت شده بودم که از خواب پریدم. با اینکه میدانستم فقط خواب بوده ولی دکمه ها فشار داده شده بودند (ترجمه ی لغوی عالی). این احساس ها را، غیر از حاملگی البته،  قبلا واقعی تجربه کرده بودم. وقتی همسرم بعد از یکسال خانه آمده بود و به عمد تمام وقت پیش فامیلش میرفت و فقط برای خوابیدن خانه می آمد، ندیده گرفته شدن را خوب احساس کرده بودم. یک روزی باید بشینم در مورد آن آدم یک کتاب بنویسم. درکش هنوز هم برایم عجیب است که چرا یک آدم آن رویه را انتخاب میکند، ما به هم نمیخوردیم، این خبر تازه نیست. شخصیت و طرز فکرمان از ریشه متفاوت بود. من دنبال راه میانه میگشتم ولی این روش اشتباه بود و باعث شد چندین سال خودم را در معرض سوءاستفاده و آزار قرار بدهم. یک نکته ی خیلی مهم در  طرزفکرهایمان وجود داشت که من ندیده گرفته بودمش ، از نظر او زن در حدی آدم نبود که در معادله در نظر گرفته شود. راه حل او در مورد تفاوتهایمان خورد کردن من بود، از راه های متفاوت سعی کند شخصیت و فردیت ام را از من بگیرد تا بشوم همان آدمی که او میخواهد؛ یک زن خوب. زنی که خالی باشد و او کنترلش کند. عین نظری که پدرم در مورد دختر خوب داشت. حالا که از خطر فرار کرده ام، آن آدمها در زندگی ام نیستند هنوز هم چیزی که آن رفتارها و احساسات را تداعی کند، ورخطا میشوم. هنوز هم چیزهایی در مورد خودم یاد میگیرم که به خاطر رفتار آن آدمها بوده. سعی میکنم خودم را درک کنم و روی اوتوپایلوت نباشم، اجازه ندهم که این آدمها آینده ام را هم دیکته کنند ولی گاهی اوقات سخت است. دیشب از خواب پریده بودم و میدانستم فقط یک خواب بوده ولی احساسات واقعی بودند و رنجم دادند. گربه را صدا کردم و آمد پیشم و نوازش او آرامم کرد تا دوباره خوابم برد. 

گاهی اوقات چانس از زندگی آدم میرود، چند سال گذشته برای من همین بود. امیدوارم چانس دوباره برگشته باشد. سختی کم نکشیدم و بیشتر از همیشه عاشق زندگی ام. میخواهم همه چیز رو به راه شود. کار مناسبم را پیدا کنم، آپارتمان بخریم و مثل حالا عاشق باشیم. حالا که نوشته کردم میبینم تنها دغدغه ام همین کار است فعلا، فکر کنم همین حالا هم در وضعیت خوبی هستم که فقط نگران پیداکردن کار مناسب هستم.