Saturday, December 3, 2016

اى رخت همچون گل، چشم در چشمم دوز، زآتشش قلبم سوز

لحظه ى ديدار نزديك است و من سردرگمم. سعيم را ميكنم كه آنچه بين ما خوب بود را به ياد بياورم. ذهن منفى بين من ولى اكثر وقايع را به يك احساس منفى گره زده. ميزان را نميدانم، آيا فقط چون واقعه كامل و بى نقص نبوده در ذهنم منفى ثبت شده يا اتفاق به اندازه كافى بد بوده. ميزان كه ميگويم منظورم ارزيابى در مقايسه با يك معيار است. مثلا در ديد مادرم، زندگى من بالاتر از كامل است و همينكه همه (فاميل و دوست و آشنايان هراتى كه مادرم ميشناسد) حسرت زندگى من را ميخورند ثابت ميكند كه من خوشبختم و همه چيز عاليست. اينكه به خاطر زندگى مشترك با فاميل، پوشيدن چادر و ناتوانى در دعوت مادرم ناراضى هستم و نقض تفاهمنامه امان ميدانم، به نظر مادرم ناشكرى است. وقتى براى دوستم از زندگى تعريف ميكنم، همان احساس خودم را اكو ميكند. حتى ياد آوريش هم اعصابم را خورد ميكند و وقتى من سقوط ميكنم همه را با خودم ميبرم پس باشد كه با جزييات تعريف كنم اعصاب يكى ديگر ( تنها خواننده اينجا،اميد؟) هم خورد شود. 
فرض كنيد از صبح سر كار بوده ايد و پنج بعد از ظهر خانه رسيده ايد. هنوز لباسهايتان را عوض نكرده بين دو راهى شستن صورت و لباس راحت پوشيدن و يا همانطور خوابيدن، نيمه دراز كشيده روى تخت افتاده ايد. بدون هيچ نوع در زدن يا اجازه گرفتن برادرزاده دوازده ساله شوهرتان در را باز ميكند و مى آيد كنار تختتان ميشيند. كار يا پيغامى ندارد، فقط همينطور ميشيند و در سكوت نگاهتان ميكند و هر وقت طرفش ببينيد لبخند ميزند. حالا همين را با نفر دوازده ساله نه بلكه بالاى پنجاه در نظر بگيريد. جمعه ديروز را اختصاص داده بودم به صحيح كردن پارچه ها و خواندن مونوگراف ها. هنوز نصف پارچه ها را نديده بودم كه دوست ١٢ آمد و بدون هيچ حرفى براى خودش گلاس آورد، چاى ريخت و نزديكم نشست و منظم نگاهم كرد. واقعا برايم شك ايجاد شده كه ميخواهد زير تاثيرم بياورد كه ساعتها ميشيند خيره نگاهم ميكند يا چى، آيا اين يكى از تكنيك هاى بازجويى نيست؟ اگر نيست شهادت ميدهم كه ميتواند باشد. حاضرم به هر خلافى اعتراف كنم تا فقط تنهايم بگذارد.تا چند ساعتى كه پارچه ها خلاص شد، آمادگى حلال كردن هر آدمى و مثله كردنش به اندازه هاى مساوى و در پلاستيك فريزر گذاشتنشان، پخته كردن كله پاچه فرد ذبح شده و تزيين سفره را كسب كرده بودم. 
با يادآورى استاد شيفو (رح) و مانتراى اينر پيس شروع به خواندن مونوگراف ها كردم كه دوست +٥٠ ام نيز به جمع ما پيوستند. حالا در يك وجب جايى كه از تخت و المارى و يخچال و بخارى در اتاق خواب دوازده متره من باقى مانده بود، سه نفر نشسته بوديم؛ من مصروف خواندن و دو نفر هم مصروف تماشا. به نيمه هاى مونوگراف دوم كه رسيدم ديدم كامنت هايم خشن شده ميروند. بى شرف ها بعد از شانزده سال درس خواندن هنوز ضرورت نقطه و كامه را نفهميده اند. تمام يك ورق آ چهار از كلمات پر شده اند بدون اينكه يك نقطه يا كاما در صفحه باشد. همين به تنهايى و در شرايط عادى فشارم را بالا ميبرد چه برسد به وقتى كه روانم نابود و اعصابم فوق العاده ضعيف شده. بدترين كامنت عصبانى كه هنوز مودبانه تلقى شود را در چند خط نوشتم و اسمايلى عصبانى را هم رسم كردم كه براى محصل سوء تفاهمى پيش نيايد. بله واقعا واضح نيست كه آيا اين شعر نو است يا نه. 
(رفتم و آهنگ او بانو بانو جانا و سيكس ريبونز را متواتر گوش كردم تا كمى آرام بشوم و برگشتم به نوشتن.)
اين موضوع به تنهايى شايد خيلى مهم نباشد، اين مثاليست از محدوده شخصى كه من دارم. يادم است چند روز بعد از عروسى  در همين مورد نوشته بودم. تعريف هايمان از حريم شخصى متفاوت است و اغلب احساس ميكنم حريم شخصى اصلا وجود ندارد.  
موضوع ديگر نداشتن صداقت و شفافيت در رابطه است. من فكر ميكردم وقتى افكارتان به هم نميخورد، كسى خود را آنقدر كوچك نميكند كه به زور طرفش را نگه دارد. اين هم خيال باطل است. براى بعضى ها فرق نميكند كه تو دلت ميخواهد اينجا باشى، دلت ميخواهد همرايش معاشرت كنى يا حتى اصلا دلت ميخواهد همرايش معاشقه كنى يا نه. هدف انجام همان كار(معاشرت، هم نشينى يا معاشقه) است و اگر خوش بودى كه خوب اگر نه با دروغ و يا به زور مجبورت ميكنند تا همان كار را بكنى. اين بخش هنوز برايم حل نشده مانده و فكر ميكنم يكى از جنبه هاى تاريك آدم بودن است.

از معيار ارزيابى ميگفتم. در نهايت همه مسئوليت را به خود آدم برميگردانند. اگر خود آدم مادام بوارى باشد چه؟ چطور ميتوان فهميد كه بى ميلى اش به دلايل منطقى است يا به دليل سندروم مادام بوارى؟ كاش يك سيستم بين المللى اندازه گيرى براى اين چيزها هم ميبود. 

Friday, November 25, 2016

I went on an adventure

I need to write about the experience of Delhi and Bangkok.  I am not in mood though. Just the outcome is as follows:
- Glad to go for it despite my fear of traveling there alone.
- Trusting unconsciously because you just want to trust someone, is reckless and stupid. Catch yourself next time before it is late.
- Proud of you for speaking up, networking and bravery of going out of your comfort zone.
- Go for Thai massage anywhere you can.
- Such a sweet welcome from colleagues. Remember and value friendships.
- Despite day dreaming, everything is in order.Its past the time to avoid it all together, one can only try to damage control.
- Enjoying life. Being in some peace finally. Accepting that this is me, right or wrong, it's who I am.

Wednesday, November 16, 2016

من اناري را ، مي كنم دانه ، به دل مي گويم : خوب بود اين مردم ، دانه هاي دلشان پيدا بود.

I do not know anything about human interactions. I am a fool in this regard and can be played easily. I am superficial and my knowledge is only a cover and not deep at all. Hearing all this and realizing that this actually makes sense, leads me also to an unexpected conclusion; by standards of society and my inability to analyze situations and people, I am being played right now too. 

Monday, November 7, 2016

Who is this? Who is this? This is Shamse Tabrizi!

به دوستی قول داده بودم که روایتم از ترک دین را بنویسم و هیچ وقتی وقت مناسب به نظر نمی آمد تا امروز که از استرس سفر و غم به هم خوردن همه چیز دستم لرزش محسوسی گرفته و میخواهم به هر چیزی غیر از همین لحظه فکر کنم. امید جان، حالا که فیسبوک نداری، یک طوری برسان که خواندی. مثلا بنویس؛ آمدیم نبودید رفتیم.

داستان بی دینی من از دین داری شروع شد. وقتی که بچه بودیم ما را به مسجد فرستادند. یک آخوند بد اخلاق هم بود که ما آخوند لب لک صدایش میکردیم که خوب طبیعتا به دلیل لبهای فوق آنجلینا-جولی وارش بود. مسجد وظیفه دینی اش را خوب انجام میداد، خندیدن جرم بود، گپ زدن جرم بود و قروت خوردن هم جرم بود. آخوند لب لک قروت هایمان را میگرفت و در مقابل نگاه حسرت بار ما در درز دیوار فرو میکردشان. هیچوقت به خاطر یاد نداشتن از آخوند لت نخوردم. از ترس تسمه ی سیاه آخوند و صدایش وقتی کف دست بچه ها میخورد،  تمام سوره ها را زودتراز همه از بر میکردم. صحنه ای هست در قسمت اول ارباب حلقه ها که گندلف با بالروگ مقابل میشود. درست وقتی که گندلف نفس راحتی میکشد و فکر میکند خطر خلاص شده شلاق بالروگ مچ پایش را میگیرد و گندلف در تاریکی سقوط میکند. باری! همیشه حادثه آنگاه که انتظارش را نداری اتفاق می افتد. یکبار کنار خواهرم  نشسته بودم و بیشرف با دوستش چند جمله صحبت کرد. چند ثانیه بعد شلاق آخوند لب لک به کمرم چسبید و تا چند ساعت جایش میسوخت. یادم هست که جلوی اشک هایم را گرفتم و در دلم سمیه را داو میزدم. حالا که نگاه میکنم نمونه ی خوبی از عدل الهی همینست، عدل الهی! برار خوردم نقشه فرار از مسجد را کشیده بود. این یکی از آن خاطراتیست که گریه و خنده با هم دارد. خانه ی ما دقیقا روبروی مسجد بود. برادرک من نقشه کشیده بود که برای "جواب" از زیرزمین مسجد که همگی مینشستیم بیرون بیاید و به جای اینکه به سمت توالت بپیچد، مستقیم از در بیرون شود واز سرک بگذرد و خودش را به خانه برساند. نقشه فرارش را هم روی کاغذ کشیده بود و خیلی جدی توضیح میداد.

خاطرات محوی از یک آخوند خانگی هم یادم هست و وقتهایی که به خانه دوست پدرم میرفتیم و آخوند سر خانه داشتیم. اما خود درس ها و تصویر آخوند به خاطرم نیست. خاطرات آن دوره محدود شده به دسته جمعی رفتنمان، دعوا سر اینکه ظرف شیر را کی ببرد، تیله ، حیرت از آن خط رنگی رویایی وسط تیله،  انواع تیله از نظر رنگ و سایز، چپات خوردن محمد به خاطر تیله و انتحاری محمد با ریختن همه ی تیله هایش درجوی دم خانه. مجموعه اش از بزرگترین مجموعه های تیله محله بود و روزی که مشت مشت همه را در جو میریخت، بقیه اراذل و اوباش کنار جو ایستاده بودیم و با حیرت و افسوس محمد را سی میکردیم. حالا میبینم که محمد از همان ابتدا فیلمی بود. حتی چپات خوردنش هم بی درامه نبود.
 خاطرات دین از آنجایی پر رنگ شد که مکتب رفتم. مقنعه چانه دار سفید و مانتو و شلوار طوسی یونیفرم مدرسه مان بود. کم کم معلم ها از گناه دیده شدن یک تار مو صحبت میکردند، از محرم و نامحرم و البته عذاب قبر. دین پر بود از ترس و وحشت و مار و عقرب و سرب داغ. بچه ی نه ده ساله را اینطور ترساندن مقدار زیادی نادانی میخواهد.  صبح برای نماز بیدارم میکردند و هر شنبه میخیستم نماز میخواندم و بقیه هفته با عذاب وجدان میخوابیدم. خیلی مقبول این تبدیل شدن به موجودی که همیشه شرمنده، مقصر و گناهکار است را میبینم. خودت را بکش که چی شده؟ کله ی صبح است و خواب مزه میدهد، همین اما شرم شرم بر من که در به پروردگارم به زبان عربی که خودم هم نمیفهمم ورد نمیخوانم. زمان جشن تکلیف که رسید خو بیخی ریشخندی بود، من که در نه سالگی به ایران رفته بودم، دو سال از هم صنفی هایم بزرگتر بودم و حظور فعال ولی همچنان فرشته گونه ای در جشن تکلیف داشتم. چی یک لودگی بود به خدا.

این مدل ترس از جهنم و عذاب آخرت و .... هی پیشرفته تر و پیچیده تر میشد و برای اینکه فکر کنم آدم خوبی هستم عادت کردم که همیشه احساس گناه و کوچکی پیش خدا جان داشته باشم. سال اولی که پوهنتون رفتم در یک سفر علمی  به جرمنی شرکت کردم و هرچه مسلمان بودم این سفر آتش اسلام عزیز را در قلبم شعله ورتر کرد. مثل ترک ها هدبند میزدم. در پوهنتنون هر سمستر یک مضمون ثقافت اسلامی داشتیم. استاد ثقافتمان را هنوز هم دوست دارم چون در صنف هایش زیاد میشد سوال کرد. مسئله قسمت، اینکه بدون اختیار خدا برگی از درخت نمی افتد و در عین حال بخاطر گناهانت دهنت متبرک خواهد شد، اینکه خدا از رگ گردن نزدیکتر است و در عین حال باید همرایش عربی گپ زد، تاریخ پرخون و وحشیانه دین، منزلت پست زن که به یک وسیله استفاده میماند، شریعت غیر انسانی که کشتن انسان توسط سنگ را موجه میداند و ... منطقی، عادلانه و انسانی معلوم نمیشد. یک سمستر اعجاز علمی قرآن را خواندیم که دیگر برای دین من آن رمق های آخر بود. تعداد "الف" اینجا آمده که برابر است با تعداد روزهای سال ضربدر مقدار فاکی که رستم به پسرش داد که اگر تعداد پرندگان مهاجر را بدست بیاوریم میشود تعداد کوهان های شتر ضربدر مساحت زیر منحنی علم ورسز ثروت پس سبحان الله، معجزه. قانع نشدی انسان؟ در آغاز اذان چهاربار الله اکبر گفته میشود که ما هم چهار سمت شمال جنوب شرق غرب داریم و در انتهای آن دوبار الله اکبر گفته میشود که ما هم یک آسمان و زمین داریم. هنوز قانع نشدی؟ خداوند هرکس را که بخواهد بر چشمانش پرده میکشد که هیچ برهان و منطقی را نپذیرد. پس برمیگردیم به مسئله برگ درخت و اختیار انسان، خب خدا جان پرده را تو زدی، نیش عقرب و سرب داغ را من بخورم؟ از یک طرف برای این سوالها جوابی پیدا نمیکردم، از طرف دیگر عاشق فزیک و کیهان شناسی میشدم. آخرین تلاشم خرید صحیحه البخاری بود. جلد اول را که نیمه خواندم، باورم نمیشد که چنین چیزی بتواند انسانس راقانع به کشتار و وحشیگری کند که مسلمانها قرنهاست درگیرش اند. سیستم خلیفه و امامت و مجتهد و مرجع تقلید را  که حتی وقتی مسلمان هم بودم در نظرم ابلهانه می آمد.

وقتی فهمیدم اسلام دین من نیست، برای مدتی مسیحیت را هم مطالعه کردم و در آخرش به این نتیجه رسیدم که تمام ادیان سازمان یافته یک رقم هستند. اگر خدایی هم وجود داشته باشد آن هیولای وحشی هرزه ی پورن استاری نیست که دین معرفی میکند.

 به این سادگی هم که نوشته کردم نامسلمان نشدم. یعنی اینطور نبود که صبح بلند بشوم و ملحد معیاری شده باشم. زیر سوال بردن خدا، پیغمبر و کتابش در مراحل مختلفی اتفاق افتاد. یک روز گفتم شریعت خلاص، صوفی میشوم. مولانا خواندم و به دنبال عشق الهی رفتم! تا به حال تعبیر" ای که در کوچه ی معشوقه ی ما میگذری، بر حذر باش که سر میشکند دیوارش" از الهی قمشه ای شنیدید؟ تفریح سالمیست. باز گفتم شریعت و افراد مقدس خلاص، کتاب و خدا را نگه دار. بالاخره کتاب را هم که از دید یک آدمی که لزوما کسی را زنده به گور نمیکند و با مادرکلانش نمیخوابد و با شاش شتر مست نمیشود خواندم به نتیجه رسیدم فقط خدا جان را نگاه دارم. این یک مورد خیلی مقاومت کرد تا همین سالها که با کار کیهان شناسان قریه مان و تعدد کهکشان ها و "جهان قابل رویت" آشنا شدم.  بدینسان در دکان خدا هم تخته شد.

Thursday, October 20, 2016

پرى گفته صدايت ميكنم مه

بین خروارها کار بند مانده ام. باید پلان استراتژیک پنج ساله بسازم، کانسپت یک بخش اینترنشنال آفیس را به پوهنتون معرفی و حداقل ایمیلش را تیار کنم، محصلین را قانع کنم که پروگرام نویسی برایشان بهتر از ورد و اکسل خواندن است و متن مکتوب شرایط درخواست به اراسموس را بنویسم. به جایش نشسته ام "او بانو بانو جانا" میشنوم. چی یک آهنگ رمانتیکی است. در بین یک روز کاری آن هم در این محیط، یک ذره رومانس حالم را عوض میکند. مدل عاشق شدن عوض شده. انقدر بزرگ شدیم که دیگر ضرورتی به ابراز محبت یا احساسات نمیبینیم. همه چیز کار و زندگی شده. کار که تکلیفش معلوم است، کار است. زندگی ؟ زندگی هم کار است. نقشت را ایفا کن. خیلی وقت است صحبت صادقانه نداشته ایم، کار و زندگی فقط کرده ایم. حالا که برگشتم و میبینم آن حرفهای صادقانه هم فراموش شده اند و عملا طوری زندگی میکنیم که انگار هیچوقت صمیمی نبوده ایم، فکر میکنم شاید هیچوقت حرفی که از دل باشد زده نشده. فکر کن نظرت  در مورد ازدواجت این باشد. هنوز هم جای امید هست. همین که نقش را ایفا کنی و تنهایت بگذارند هم غنیمت است. دردم از جاییست که یک روش زندگی را به زور در حلقم کرده اند و به زور هم میخواهند خوش باشم. هفته ی گذشته که خانه پدر و مادر بودم، نگرانیشان را که هر روز اضافه میشد واضح میدیدم. شاید هیچوقت فکر نمیکرد حرفهایش روزی این پیامد را داشته باشند
پدرم را میگویم. حتما از مادر و خواهرم شنیده بود که ضد افسردگی مصرف میکنم اما به چشم ندیده بود که تا وقتی که بشود در پوهنتون ماند میمانم و خانه نمی آیم. وقتی هم که بیایم یکجا میشینم و هیچ حرفی با هیچ کس ندارم. تعجب و برآشفتگیشان من را هم متوجه کرد که چقدر نسبت به خودم بی رحم شده ام. غذا نخوردن، نخوابیدن و نخندیدن روند طبیعی روزمره ام است و این طبیعی نیست. آدمهای معمولی به سلامتیشان و آرامش اعصابشان اهمیت میدهند. من فقط دم را تلنگ میدهم. یکجایی هم رسیده ام که حتی امروز بگویند بیا قلاده ات را باز میکنیم برو و زندگیت را بکن شاید خوشحالم نکند. دارد زمانش میگذرد و توان من هر روز کمتر میشود. متوجه هستم که هنوز هم خردک شرری هست ولی جانش نیست. روابط انسانی من را که به گا دادند و خوردم کردند.
بخش کار و رفاقت هم گد و ود شده. مطمئن نیستم که خوب است یا بد. دوست بمانیم به نفع ما و پوهنتون هرات است ولی جای خالی عشق همیشه خالی می ماند. دوست دارم نامه بنویسم، از دنیایی که شناخته ام، دلم میخواهد کسی باشد که بشود طوری همرایش از تجربه زندگی انسانی ام حرف بزنم. توضیحش سخت است، طوری نباشیم که قواعد این زندگی را قبول کرده ایم، چیزی به نام خیال و واقعیت نباشد. مثل آدم فضایی که روی زمین غریب است، بشود از بعضی چیزها تعجب کرد، غمگین شد یا خوش شد و کسی نگوید ای بابا گت رئال. فهمیدم، دلم میخواهد با شازده کوچولو صحبت کنم یا روباهی که اهلی شدن را میفهمد.
نامه نوشتن اما در این عصر؟ حالا که هر زمان بخواهیم فیسبوک و وایبر و هرچیز دیگری دم دست است. باید یک تغییری بیاورم. دل من نامه میخواهد نه زنگ های فیسبوکی که در سه دقیقه چهار بار قطع میشود واعصاب مان را به هم میریزد. امروز امتحان میکنم.ع
بعدا: هر بار میشنوم که چقدر شوهر من با خانواده اش فرق میکند و سعی میکند که من زندگی راحتی داشته باشم. راست میگویند و دلم میسوزد و احساس گناه میکنم که سعی اش برایم کافی نیست. 

Sunday, October 16, 2016

به دل من، شرر افروز، سیاه چشمانم


همانطور که از هر پستم بر می آید و بر خلاف آنچه میخواهم و ادعا میکنم، بیشتر معترض به زندگی هستم تا مشتاق آن. بعد از اینکه آلمان رفتم متوجه این عادتم شدم. به هر محیطی که وارد میشدم سناریوهای مختلفی که امنیتم را به خطر می اندازند و راه های فرار را میسنجیدم. وقتی به آزمایشگاه می رفتم اول چک می کردم که چه اتفاقاتی ممکن است بیفتد، چه چیزی قابل اشتعال است و امکان انفجار و یا مسمومیت هست یا نه و با حواس جمع راه های فرار را بررسی میکردم. کلکین ها باز میشوند، نزدیک ترین راه پله های اضطراری کجاست. این پروسه را در تمام بخش های زندگیم هم انجام میدهم و این خیلی طاقت فرساست.
سناریوهایی که ممکن است رابطه را به چیز ناخوشایندی تبدیل کند بررسی کردم. دلم نخواست که بمانم تا دلم بشکند.  پایم را پس کشیدم. هیچ احساسی به اندازه ی اعتماد کردن و باور به اینکه از طرف کسی که میخواهی دوست داشته میشوی لذت بخش نیست. اما دیگر مردش نیستم. خیلی دلم میخواهد خودم را رها کنم اما نمیتوانم قبولش کنم. دیگر آدم سالمی نیستم و دستگاه اعتماد و عشقم شکسته و خراب شده و معصومیتم از دست رفته. چند روز است که خانه مادری رفته ام، گاهی پیش می آید، در دستشویی صورتم را میشویم و وقتی سرم را بلند کردم و در آینه دیدم، تصویر خود نوزده ساله ام را میبینم که درست در همین نقطه ایستاده بود. تصویر داخل آینه چشمهایش از گریه سرخ است و گلوله های اشک را هرچه پاک میکند پس می آیند. برای یک صدم ثانیه احساس همان لحظه به سراغم می آید و قلبم از غم نه که از ترس تیر میکشد. آن روز از خودم میپرسیدم چطور میتوانم ادامه بدهم، چطور به زندگی بدون او ادامه بدهم، اصلا زندگی که او درش نباشد چطور چیزیست، زمین زیر پایم خالی شده بود. از بلندی پرتاب شده بودم و در حال سقوط بودم و هرچه پایین را نگاه میکردم غیر از ابرها چیزی نمیدم. واضح است که هر جا سقوط کردم، هرجایم که شکست و هر چه تداوی کردم، دیگر آدم سالمی نشدم. هرچند که دلم میخواهد باور کنم و خوشحال باشم، ترس از سقوط نمیگذارد.

 چند وقتی است که میدانم باید حباب محافظتی به دور خودم داشته باشم. نه عشق و نه رفاقت و نه دشمنی و ... رویم به اندازه ای تاثیر نگذارد که زندگی ام مختل شود. پاکباز بودن خاصیتم بود و تا هنوز هم هست. اگر انسان اولیه این خاصیت را میداشت نسلمان منقرض شده بود. آدمهای این مدلی شدید و کوتاه هستند. کسی که میخواهد نهایت را تجربه کند، عمرش کوتاه است. بحران 27 سالگی من هم اینست که عاقل بشوم یا خودم بمانم. هنوز که عاقل نشدم دلم برای خودم تنگ است.

Tuesday, September 27, 2016

Sherlock

Love is a chemical defect, found on the losing side.

It will all go back to normal. You will be alright. Stay busy with work and new language.

Monday, September 26, 2016

رسم دو رنگی آیین ما نیست، یک رنگ باشد روز و شب من


این آهنگ احمد ظاهر بسته به حال شنونده خاصیت دو گانه غم/شادی را یکجا دارد. پیش آمده که وقت پاک کردن شیشه ها یا شستن ظرفها رقصیده ام و همخوانی کرده ام و پیش آمده که وقتی یک روز افتضاح را گذرانده بودم، با شنیدن " شدم از یاد تو فراموش" اشکهایم قطره قطره روی صورتم غلتیده باشد و مزه شورشان را چشیده باشم.

دو روز پیش که خوشحال بودم و زندگی بر وفق مراد بود، میخواستم بیایم و پستی بنویسم تنها به این دلیل که وبلاگ سر تا پاغم درون نباشد ولی وقتهایی که خوشحالم ترجیح میدهم وقتم را به رویاپردازی بگذرانم. از موقعیت ها و آدمها فیلمی بسازم که خلاصه اش اینست: همه شاد و رمانتیک و کول و موفقیم و هیچ مشکلی وجود ندارد، نه سوتفاهمی هست، نه کسی احساس خطر میکند که وحشی گری کند نه بیکار میشویم نه پیکمان خالی میماند. مینوشیم و میرقصیم و میکنیم یکدیگر و پیشرفت را.

نمیدانم که من عجول هستم و یا نتیجه هایی که آن پشت های مغزم خود را به در و دیوار میزنند حقیقت دارند. همه ی آدم ها یک فلینگ تعطیلاتی دارند. برای رخصتی میروند خانه، عاشق میشوند، برمیگردند، یک ماهی عاشق هستند تا بفهمند چه غلطی کرده اند و به پارتنر بفهمانند که تمام شد. که این هم بخشی از رخصتی بود و به همان زمان و مکان هم تعلق دارد.

لعنتی چرا همه ی " شدم از یاد تو فراموش " ها من را به یاد تو می اندازند؟ دوازده سال از وقتی که دیدمت میگذرد و هشت سال از وقتی که "دو راهی بگشود بین ما آغوش".  دلم میخواهد همان دخترک پانزده ساله ای باشم که به عشق ایمان داشت. چه کنم که با چراغی گشتم و گشتم در شهر، هیچکسی هیچکس اینجا به تو مانند نشد.





Friday, September 16, 2016

روزمرگی


در خانه درگیر آمادگی برای برگشتن حجاج گرام از عربستان هستیم و من به طور فعالانه کوشش میکنم تا جلوی دهانم را بگیرم و در مورد حج رفتن نظر ندهم. غیر از لود گی دلیلی برای حج رفتن نمیبینم.  البته که لودگی تعریف وسیعی دارد و خیلی چیزها را شامل میشود. چکیده ی لوده در این کانسپت کسی است که در عربستان به دنبال خدا میگردد درحالیکه میتوانند با همان هزینه و زحمت زندگی هموطنان خود را از افتضاح  به خوب تغییر بدهند و هنوز برنگشته از پشت تلفن آدم را اصلاح میکنند که نگو فلانی جان بگو حاجی فلانی جان.
حالم خوب میشود یا جوگیر میشوم؟ نمیدانم، روحیه ام طوریست که نمیخواهم در همه چیز کوتاه بیایم، میخواهم خوشحال باشم و اگر این شرایط خوشحالم نمیکند شرایط را تغییر بدهم. قبلا تصمیم به سازش گرفته بودم و اکثر اوقات غمگین بودم.  اگر این روحیه ام موقتی باشد و از بی عقلی و غیرواقعی-بینی ام است که هر چند سال به سرم میزند که میشود خوشحال زندگی کرد، بعد از تمام شدن این دوره غمگین تر از قبل خواهم بود. مزه خوشی و آرامش اش زیر دندانم است. اگر این روحیه بماند ولی، اگر این روحیه بماند چقدر خوب میشود. چقدر میشود خوشحال و فارغ بود.
تصمیم ندارم سرش حساب کنم. کار خودم را میکنم و میبینم چطور پیش میرود. فعلا از دو چیز مطمئن هستم، به دلیل اینکه همسرم بچه میخواهد بچه دار نمیشوم و دوم اینکه در اولین فرصت برای دکتری اقدام میکنم. اولین فرصت یعنی شش ماه بعد. یکسال هم پروسه قبولی و ... طول بکشد و بتوانم سر دو سال فیکس بیرون شوم. دلم می خواهد یک جای جدید بروم، شاید اسپانیا شاید چک.
از استاد جماعت انتظار میرود که سنگین باشند و دلشان رنگ ناخن سرخ نخواهد. رباتی که هر رفتارش در هر جا به نمایندگی از پوهنتون باشد و  شان و منزلت استاد پوهنتون را زیر سوال نبرد. هر نفسی که فرو میبرد ممد تحصیل  و هر نفسی که برون آید مفرح ذات باشد.  چقدر احمقانه، چقدر لوده.  من خیلی دلم میخواهد یک مهمانی  خودمانی بشود که برقصیم و بخندیم. دلم خیلی چیزهای دیگر هم میخواهد ولی شکر که موسولمان استیم.
سمیه ی بیشعور را زیاد یاد میکنم. واقعا چقدر خوب است که یک خواهر ردیف داشته باشی. یاد وقتهای سه نفره مان بخیر.



Saturday, August 27, 2016

اختران پهلوی هم در آسمانها خفته اند ، آخر آن چشمک زدن ها و تپیدن ها کجاست؟

یاد نگرفتن از زندگی درد بزرگیست. نادانی درد بزرگیست. اینکه یکبار و دوبار و ده بار یک اشتباه را تکرار کنی و هنوز هم دفعه بعد همان کار را بکنی درد بزرگیست. همین اشکی که غلطید، همین دستی که لرزید .
روی یک چیز باید تمرکز کنم و آن کارم است. در مورد مسائل شخصی نباید اطلاعات به بیرون بدهم. باز هم فراموش کردم و نشناخته داستان زندگیم را در اختیار یک غریبه گذاشتم. انقدر پرم از میل به حرف زدن که وقتی کسی را پیدا میکنم که فکر میکنم درک میکند از آغاز تا پایان را برایش تعریف میکنم بدون اینکه به عواقبش فکر کنم. از این کار خودم خسته ام. هنوز هم وقت هست ریموند، هنوز وقت هست که این بساط غم وغصه گذاری را جمع کنم. جاست گت د فاک اور یورسلف. کاش به جای اشخاص فعال و مفیدی مثل خپلواک که خیرشان به کشور میرسید، من در انتحاری برابر میشدم چون واقعا هیچ کار خاصی ندارم جز اینکه دلم به حال خودم بسوزد.
هنوز یاد نگرفته ام که ضرور نیست آدمها تا همه جای قلب آدم را ببینند. میشود آدم عاشق زندگی باشد. عاشق فزیک خواندن، داستان خواندن، گیتار زدن و نوشتن. چه ضرورتی است که حتما یک انسان دیگر در زندگی آدم باشد. برای بار چندم است که  این اتفاق می افتد. اعتبار و عشق را نمیشود از آدمها گرفت. هرکس پی زندگی خودش است و برای چند دقیقه ای زندگیت را تماشا میکنند اما آنچه باقی میماند احساسات منفی یادآوری همه اتفاقات بد زندگیت پیش خودت است.  بد و خوب زندگیت را پیش خودت نگه دار. وقتی با مردم ارتباط برقرار میکنی فقط به یک هدف فکر کن، داشتن وقت خوش.  تا جایی که میشود فقط بخند و بخندان. بقیه را بگذار برای روزی که به حال خودت نباشی و نتوانی جلوی گفتنت را بگیری.
احمد ظاهر آبسژن جدیدم است. اصلا نمیتوانم موزیک دیگری گوش کنم. نو آهنگ های دلنشین و شعر های عالیش را کشف کرده ام و به شدت جوگیرم. اجرای زنده (از دستت فغان فغان دارم قلب خون چکان چکان دارم) یکی از بهترین هایش است. صحبت ها و خنده های بین آهنگ هم خیلی به  زنده بودن آن اضافه کرده. از بار اولی که گوش کردمش به آدمهایی فکر میکنم که در مجلس حظور داشتند و حالا هرکدام کجا هستند. خلاصه که آهنگ خوشی است و حال آدم را خوش میسازد.
صبا صنف دارم و دلم میخواهد خوب آمادگی داشته باشم. وقت نشده که تا حال درست بخوانم. باید لیست کارهایم را آماده کنم و برگردم سر آنچه مهم است. باقی خو ساعت تیری باید باشد و نه بیشتر.
به امید روزی که مشکل جدیدی داشته باشم ، از دست زبان به عذاب نباشم.  

Friday, July 8, 2016

My friend is a cat named Mojrem.

در یک خانه ی قدیمی زندگی میکنیم. در واقع سه ساختمان جدا است که داخل یک سرا اعمار شده. از در که وارد میشویم و از دهلیز که بیرون میاییم، سمت راست خانه ی من است: چند پله و یک بالکن دنج مقبول که دهلیز خانه  در وسطش است. دو اتاق و آشپزخانه ی کوچکی که وقتی مهمان دارم و پیاله های چایشان را هم برای شستن میبرم خودم باید بیرون شوم. بعد از خانه ی من، یک باغچه ی سبز پر گل است که کلا سیستمش دیمه است: درخت ها و بوته ها و پیچک های مختلف در هم تنیده اند و برای فاصله ی بین خانه ی من و انبجین سقفی ساخته اند. نه فقط به خاطر ظاهر آشفته ی باغچه را دیمه میگویم، چون واقعا در باطنش هم دیمه است. مثلا درخت انار و انجیری مه امسال خیلی هم بار دارد اتفاقی پیدا شده اند، کسی انار و انجیر میخورده در سرا و دانه اش به زمین پاشیده. حالا درخت شده اند برای خودشان. در انتهای باغچه یک قفس بزرگ برای چند کفتر هم هست که وجودش غمگینم میکند. این کفترها در قفس به دنیا آمده اند، جفت گیری کرده اند و بچه دار شده اند.  یک فلم مستند چند سال پیش دیدم که در مورد محله ی فاحشه خانه های هندی بود و اینکه چطور چرخه زندگی در همان محله شروع و ختم و بازتولید  میشود. آنطرف باغچه خانه ی انبجین است، چهار اتاق دارد و حمام و آشپزخانه. امکانات خانه ی من نسبت به خانه ی انبجین نسبت هایلکس هراتی به کرولا 1990 است. هر دو را از روی ناچاری سوار میشویم ولی کرولا حداقل چهارتا در و دیوار دارد و آدم میتواند در خلوت خودش برود حمام. خب دو سال زودتر از من عروسی کرده و انتخاب زیادتری نسبت به من داشته.  روبروی این خانه هم آشپزخانه گک خورد قدیمی است که هنوز اجاق قدیمی داخلش سرپاست. هنوز میشود سر آتش غذا پخت. در کنار آشپزخانه ، پسخانه و تنور نان پزی جا خوش کرده اند. هر ده دوازده روز خاله ای می آید و نان پخت میکند. خانه ی سوم به موازات دو ساختمان اول است و این یکی زیر زمین هم دارد. مدل زندگی هایمان با هم خیلی فرق دارد. وقتی آدم از یک طرز فکر میرود و با نه حتی شخص بلکه یک خانواده از فرهنگ دیگر زندگی میکند متوجه تقابل ارزشها و اهمیت شان میشود. یکی از مهمترینشان، تعریف حریم شخصی است که برای ما دو معنی متفاوت دارد. وقتی بدون در زدن وارد اتاقم میشوند، یا میپرسند که پریود شدی یا نه حالم گرفته میشود. برای من اینها اگر خط سرخ نباشند سبز هم نیستند. انقدر استرس گرفته بودم که وقتی در هر حالتی که آمادگی پذیرایی مهمان ندارم در اتاقم بودم فکر میکردم باید عجله کنم چون ممکن است هر لحظه کسی در را باز کند. دیروز اما خسته شده بودم و از اینکه تمام بعد از ظهر را میخواستم بخوابم ولی به خاطر رفت آمد اطفال مجبور شده بودم پنجاه دفعه در را پشت سرشان ببندم و موبایلم را از دستشان بگیرم و ..خسته شدم. میخواستم به د زنگ بزنم و هرچی می توانم بارش کنم که این زندگی مستقل نیست که قولش را داده بودی و من همان اتاق محصلی ام را ترجیح میدهم ولی خوشبختانه عقلم کار کرد  و چیزی نگفتم. واقعا د  از یک قاره ی دیگر چه کار میتواند بکند؟ دیشب فکرهایم را کردم و تصمیم کبری گرفتم که صبح اول وقت بروم و قفا در را درست کنم. امروز صبح که بیدار شدم قبل از اینکه از تخت پایین شوم به یاد قفل بودم. وقتی که رفتم و در را چک میکردم برای اولین بار زلفی بالای در را دیدم. خیالم راحت شد که ضرورت به قفل ساز نیست. رفتم انبر دست گرفتم و زلفی و قلابش را تیار کردم. حالا با خیال راحت دراز کشیدم و نمیدانم پایم را بخارانم، دماغم را یا نیمه برهنه بگردم. با این همه آزادی چه کنم. 


Tuesday, May 17, 2016

مرا امید وصال تو زنده میدارد *

جمعه گذشته هرات رسیدم. در همین ده روز، دو ملت داون داشتم که نمیتوانستم جلوی اشکهایم را بگیرم. فکر میکردم برای این زندگی آماده ام ولی این زندگی نیست، مبارزه روزانه است. کنج امنی هم ندارم، جایی که بفهمندم. ملت گرگ شده اند به جان هم.
کدهای اخلاقی که من رعایت میکنم به نظر زیاده روی و از روی شکم سیری می آیند. چقدر کار سختی است وقتی کسی برایتان سوغاتی آورده و میپرسد مصابق میلتان است نگویید "ممم نه ولی خیر است ". به هر حال قرض نیست و هدیه است.

قرار بود خانه ی مستقل بگیریم که نشد، پدرش مخالفت کرد و گفت با شرایط امنیتی فعلی، زن تنها خوب نیست خانه بگیرد. نخواستم با پافشاری سر این موضوع که حتی خودم هم در موردش اطمینان ندارم ناراحتشان کنم. چه انتظاری از خودم دارم.
یک هفته ی دیگر عروسیست. هیجان زده ام؟ نه خواب دارم فقط. هر روز صبح پنج و نیم بیدارم میکنند.  هر چه هم اعتراض میکنم فایده ای ندارد. مادرم میخواهد با دخترش صبحانه بخورد و شوهرم یخواهد زنش عادت کند سحرخیز باشد و به کارها برسد. 

* وگرنه هردمم از هجر توست بیم هلاک 

Sunday, April 10, 2016

High functioning psychopath

در  هفته گذشته هر روز چند ساعت در قطار یا اتوبوس بوده ام، یا مهمان داشته ایم یا مهمان بوده ایم. امروز هم منتظرم تا مهمان  برسد و فردا هفته از نو شروع می شود. باید بروم تزز را پرینت کنم و فرمه های رجیستریشن را پر کنم، تکتم را پرینت کنم. از شلوغی خسته ام و دلم  میخواهد تنها باشم چند روزی.

شرلوک هلمز میخوانم. دلم تنگ شده بود برای هیجان ندانستن وقایع بعدی . کتاب جوگیرم کرده و سعی میکنم دقیق تر مشاهده کنم J

Sunday, March 20, 2016

تولد خورشید*

1.       چند روز قبل خوابش را دیدم. خود خودش را نه. در خواب داشتم کتابچه های قدیمی را ورق میزدم و چیزی را میخواندم که وقتی بیدار شدم فراموش کرده بودم ولی حسش یادم است. چهره اش در خاطرم نبود و پر بودم از عشق.  اول یک بعد دو و تا ورق زدم صد پروانه در دلم بال میزدند. یکی دیگر از دوستان آن زمان آمد و گپش را زدیم. حتی یادم نیست به او چه میگفتم ولی لبخند داشتم.  بوی عطری  پخش شد که شیشه اش  همیشه خالی ماند چون هیچ وقت اسمش را نفهمیدم که دوباره همان را بگیرم.  وقتی بیدار شدم هنوز لبخند داشتم.  پروانه ها از خوابم بیرون آمدند و تمام روز همرایم بودند. خیلی دوست داشتم خطی برایش بنویسم اما خوب میدانم که بعضی خاطره ها بهتر است دست نخورند. در چشم همان انسانهای بی خبر و نافهم زیبا هستند اگر نه که وقتی عینک امروز را بزنم، پروانه ها از سر شانه هایم میپرند یا دلشان میشکند و می میرند.  بی خبری یا naive بودن هم نفرین و هم دعاست.  
2.       "ای همه امید من نهان در تو" عاشقانه است نه؟ به آدم حس خوبی میدهد و کمی رشک به حال شاعر. چقدر زمین زیر پایش سخت است وقتی مخاطبی دارد که همه ی امیدش نهان در اوست. چقدر تنها نیست. حتمن صد پروانه  در دلش پر میزدند وقتی این شعر را مینوشت.  زندگی اما تاب دیدن آدمهای پُر پروانه را ندارد. یک "کجایی" قبلش اضافه می کند و با همین یک کلمه اندوه آرام، حزن ناتمامی را در جان آدم میریزد. کجایی ای همه امید من نهان در تو، دلم برای صدایت بهانه میگیرد*.
3.       جایی ایستاده ام در زندگی که دیگر میدانم نمیتوانم به رویاهایم برسم و نمیتوانم آرزوهایم را زندگی کنم. به compromise و کنار آمدن رسیده ام. به دنبال راهی میگردم که با همان امکاناتی که موجود است نزدیکترین ورژن زندگی به آرزوهایم را بسازم. این جبر جغرافیای لعنتی، چیزی که رویای من است و در این عمر به آن نمیرسم را یکی دیگر پیش از تولد داشته. نشدنی نیست البته ولی بهایی دارد که بعد از آن، از من هم چیزی نمی ماند. مچم شاید هم من به اندازه کافی قوی نیستم. 
4.  غمگین نیستم، حالم خوب است. سال نو مبارک!
* آهنگی از وحید قاسمی

Thursday, March 10, 2016

عشق یک بازی باخته ست**

    تا می آیم بنویسم یک قاضی یی در پس ذهنم جلویم را میگیرد و قانعم میکند این که نوشتن ندارد. خواستم از هامبورگ رفتنم بنویسم و اینکه چقدر هیجان زده بودم برای یک هفته تنها بودن.  صبح ها از ایستگاه اصلی قطار چای ارل گری میگرفتم و قدم زنان تا پوهنتون میرفتم. شب قبلش سمینارهایی که میخواستم بشینم را لیست کرده بودم و تاک ها در دفترم دانه دانه تیک میخوردند.  نهار را با آدم جدید منزا میرفتم و از افغانستان گپ میزدیم، وزارتخانه، پوهنتون و تاسف میخوردیم از دوستانی که هنوز به قصه علم نیستند و غم چوکی دارند. برای من این آدم شروع آشناییم با بخش جدیدی از افغانستان است؛ پشتون. ساعت هشت شب سمینارها تمام میشد و با مونا پیاده میامدیم تا هتل، یک شب بردمش کابل رستورانت که غذای افغانی بخورد. خورد. خوشش آمد. هر شب میرفتیم در لابی هتل وبا یک نوشیدنی  تا دیروقت اختلاط میکردیم.
 د-م آمد و مهمانی ها شروع شد و دو روز آخر کنفرانس اصلا نرسیدم که بروم. دلم کمی چرکین شد ولی درکش میکردم. شاید فکر اینکه من با یکی از عشق هایم* تنها باشم به دلش ترس می انداخته که شاید دم آخری بمانم و همرایش نروم. به هر حال که آن تنهایی که دلم میخواست را تا حالا نتوانسته ام داشته باشم. از روزی که برگشتم هم خانه ی همکارم مانده ام و با وجود یک دختر بچه دیگر آدم کی تنها میشود، سکوت که فکرش را هم نکن.
 میخواستم برای روز زن مطلبی بنویسم. انقدر همه عکس سنگسار و زجر کش کردن گذاشته بودند که خواستم یاد آوری کنم خشونت لازم نیست با قتل و بینی بریدن ختم شود. همین آدم های بینی نبر که سنگ اول را نمیزنند هم در این شرایط زندگی سهیم اند؛"جامعه خراب است" پس سر کار نرو، حجابی را بپوش(چادر نماز، برقع)  که لزوما اسلامی نیست و قطعا راحت نیست ولی جامعه آن را خوب میداند.  پدر و مادر و برادر و کاکا و .. که میگویند در جامعه نظر نده، شخصیت نداشته باش چرا که ممکن است یک لوده پیدا شود که هم نظرت نیست و دشنامت بدهد و خوب "طبیعتا!" کسی که دشنام رکیک میدهد بی آبرو نمیشود بلکه شنونده است که آبرویش میرود! یا آنهایی که در اختلاط های معمولیشان و برای ساعت تیری در مورد  یک زن گپ تیار میکنند و بدون اینکه ثبوتی داشته باشند صفت خراب به یک زن میدهند. اما آدمی که من هستم حال و حوصله گپ زدن را نداشتم و نرفتم اظهار نظر کنم. کلا از کامنت بازی در فیسبوک می پرهیزم.
موضوعات دیگری که میخواستم در موردشان بنویسم فردی مرکیوری، سیاوش قمیشی و ایمی واینهاوس هستند ولی همانطور که در جمله ی اولم گفتم، یکی در سرم هست که تا میخواهم چیزی بنویسم یک نگاه از بالا به پایین به من می اندازد و سرش را تکان میدهد، یک برخورد "خب که چی" طور، که برای هیچ کسی مهم نیست که چی فکر میکنی یا میخواهی نوشتن یاد بگیری، که برای تو نوشتن یک بازی باخته است. 

*ph
** آهنگی از ایمی واینهاوس

Thursday, February 25, 2016

روزهایی که صدای کلد پلی میدهند

دلم میخواهد این پایان نامه و امتحان هم تمام بشود و بخیر هرات بروم. برای خانه مان پرده و ظرف و گلدان بخرم. یک بچه گربه هم برایم پیدا کنی که مال خودم باشد ، اسمش را هم  لوشکا بگذارم. 

Tuesday, February 9, 2016

چه ابر تیره ای گرفته سینه ی تو را که با هزار سال بارش شبانه روز هم دل تو وا نمی شود.*

اندوهم امروز زودتر از من بیدار شد.  وقتی به جای صبحانه مالته را با کارد خط می انداختم و در کیفم میگذاشتم حواسم بود که چه امروز آرام است. تا اتوبوس به مرکز شهر رسید، بوس دوم راه افتاد. منتظر بودم شروع کند به بد وبیراه گفتن به دریور و هوای ابری و روزهایی که از اول میفهمی نحس اند اما هیچ نگفت. نیم ساعت تا بوس بعدی راه بود، یکی از مالته ها را پوست کردم و مالته خوران به سمت سیتی گالری راه افتادم. با حوصله رژ لب ها را امتحان کردم ، اندوهم گفت چه زیبا شدی دختر خیر است که بی پولی سه یورو جایی را نمیگیرد. به حرفش گوش کردم. شانه به شانه راه افتادیم و رفتیم برای خانم حامله ی دوستم پنیر موتزرلا خریدیم.  بوس دوم هم از پیشمان رفت و قدم زنان راه افتادیم و تپه را بالا آمدیم. برای اندوهم ازامکانات  سفر در زمان تعریف میکردم. بو و موسیقی و نفهمیدم چطور از تپه بالا آمیم. وقتی نصف پیاله ی قهوه را از شیر پر میکردم حتی به فکرم رسید که چه خوب، شاید حتی با اندوهم دوست بشویم. شاید به جای اینکه همیشه زور بگوید و پا بکوبد بشود که همرایش اختلاط کرد. حرفش را فهمید، شاید اگر من را بشناسد این همه زیر گوشم آیه ی یاس نخواند.
بعد از نهار بود که بالاخره شروع کرد به گپ زدن. از همه ی برنامه هایی که ریخته بودم و به موقع تمام نشده بودند، از آرزوهایی که هیچ ارزشی ندارند وقتی مرگ بیاید بالای سرم. از سیاست گفت، انتحاری و جنگ. برای بار هزارم به یادم آورد که روز تولدم وقتی سمیه مسیج داد که مادر اینجاست و میخوهد با تو صحبت کند من گفته بودم که مصروفم و نمیتوانم. دو روز قبل تر مادر برایم ست زمرد خریده بوده و آن روز لابد پیش از صبحانه ست  را در کیفش گذاشته ، پیش خودش فکر هم کرده که چقدر خوشحال میشوم وقتی  ببینم که تولدم و آن گوشواره ای که با سنگ سبز میخواستم  یادش مانده. 
حالی من نشسته ام پشت میزم در آفیس و به جای اینکه پرزنتیشنم را آماده کنم، گلویم غد کرده و شلنگی انداختن اندوهم را تماشا میکنم.



* مشیری 

Tuesday, January 12, 2016

شهر پشت دریاها کجاست

سالهای دور از خانه از آسان بسیار به دور بوده است ولی سختی هایش از جنیسیت که تجربه کردنشان را ترجیح میدهم به اینکه هیچوقت از وجودشان آگاه نمیشدم. دل به دریا زدن ارجحیت دارد به تماشای از ساحل امن همانطور که نشستن به ایستادن و غلتیدن به نشستن.   فکر میکنم این عشق قایق ساختن و به دریا زدن را کتابها به من منتقل کردند. در سالهای اول بعد از طالبان که برق هنوز لین کشی نشده بود هر محله ای یک جنراتور داشت که از 6 شام تا 12 برق توزیع میکردند. وقتی که برق قطع میشد و همه می خوابیدند، من و حشرات شب نشینی داشتیم. من و چراغ رکابی ام ،هنوز بوی نفتش یادم نرفته، و حشراتی که به طمع نور دور م چرخ میزدند و گاهی از شدت دلدادگی  به معشوقه زیادی نزدیک میشدند و میسوختند مثل آدمها، مثل خرها. کتابها این باور را به من دادند که میتوانم هر کاری بکنم و هر جایی بروم و دنیایم بزرگتر از مدیترانه و رنگش آبی آسمانی بود.  خدا را شکر آنزمان انقدر ساده لوح بودم و واقعا باورم شده بود. انسان امروزی که هستم  کم و بیش از منطق کار میگیرد و میداند رنگ آبی از آسمان نیست و همان دریای بی رنگش هم چیزی نمانده دریای کابل شود. خلاصه که کتابها باعث شدند در مورد چیزی فکر کنم، چیزی را آرزو کنم که ندیده بودم؛ مستقل زندگی کردن، سفر کردن، زبان های جدید یادگرفتن و باز هم سفر کردن. رنج کم نیست وقتی آدم میخواهد راه خودش را برود، با آوردن اما و ولی ارزش این رنج را کم نمیکنم. رنج دارد نقطه خلاص.
برق هرات جور شد، من به دنبال تحقق آرزوهایم سفر کردم، خیلی جاها گذشتم،خیلی چیزهای ناخواسته را قبول کردم، هزاران اشتباه کردم و چیزهای نو یادگرفتم و آدم دیگری شدم. میلم ولی به دریا گردی کم نشد. هنوز هم فکر میکنم زندگیم به هدر میرود اگر کاری نکنم. مدرک بالاتر و چاپ مقاله دو مثال. میدانم که شبیه اسبی شدم که هویج را پیش رویش گرفته اند و اسب به جای این که آدمواری راهش را برود تمام راه را با امید رسیدن به هویج سریعتر میدود. به قول استاد شیفو باید اینر پیس را مشق کنم. 
دریا صبور و سنگین
می خواند و می نوشت
من خواب نیستم
خاموش اکر نشستم
مرداب نیستم
روزی که برخروشم و زنجیر بگسلم
روشن شود که آتشم و آب نیستم

این شعر را دیوار اتاقم زده بودم. تصویر پیامبرانه ای داشتم وقتی همه خواب بودند، زیر چراغ چراغ رکابی با شخصیت های کتاب و حشره ها اختلاط میکردم.  از کمی دورتر یک نقطه ی روشن در دل شب. از بیشتر دورتر هیچی، هیچی معلوم نمیشود. 

Thursday, January 7, 2016

Viva La vida

چیزی نمانده بود که آبهای سیاه ترکیه دو نفر از عزیزانم را بگیرد.  قصه های هولناک مهاجرین را که میشنیدم هرگز فکر نمیکردم روزی به این نزدیکی تجربه شان کنم. بدانم که آدمهایی که دوستشان دارم نیمه شب در دریا گم شده اند و صدای بی رمق و هراسانشان در بین صلوات و فریادهای مسافرین ترسیده گم شود. آ ی من، نزدیکترین کسی که به فرزند داشته ام، در قایق بادی نشسته باشد و در سکوت تقلای مادرش پشت تلفن برای پیدا کردن راه نجات، غش کردن و دل بدی اش را تماشا کند. اجبار به جایی رسانده بودشان که ترجیح دادند با مرگ چشم در چشم شوند.  دنیا جای غریبی است.
دوست قدیمی داشتم که سالها پیش درست وقتی که نیازش داشتم نه تنها که دستم را رها کرد،بلکه  با حرفها و رفتارش قلبم را شکست.  امروز بعد از همان سالها گپ زدیم. بارها در ذهنم این سناریو را ساخته بودم، جملات را از بر بودم. جای تعجب ندارد که دلم به جایی که دو سال قبل بودیم برنگشت. به گمانم از بامی که پریدیم پریدیم.