فکر میکنم باید این فکر ها را باید یکبار بنویسم و شاید امیدی باشد که از دستشان راحت بشوم. من نمیتوانم بعضی چیزها را فراموش کنم و دقیقا نمیدانم چرا ولی اخیرا به شهوداتی دست یافته ام که ممکن است اگر رویشان اسکی بروم به مسیر درست موو آن کردن روان باشم.
بعضی چیزها مثل مرگ مادر و برادرم را ترجیح میدهم باز نکنم. خیلی شدید است. یا رابطه ام با پدرم. چند روز پیش در جواب همکاری که از والدینم پرسید گفتم هر دو مرده اند. نمیدانم، انگار یک مرز جدیدی را رد کرده باشم. سالهاست حرف نمیزنیم و بعد از مرگ مادرم فکر کنم تصمیم گرفت که من وجود خارجی داشته باشم ولی خیلی بی نهایت دیر است برای اینکه طوری احوالپرسی کند و انتظار رابطه داشته باشد که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. برادرم ر هم همینطور. ترجیح میدهم کیسشان را باز نکنم.
چیزی که شاید وقتش رسیده زمین بگذارمش، رابطه ام با س است. چهار سال گذشته و فکر میکنم کمی پرسپکتیو پیدا کرده ام. س خیلی نزدیک تر از دوست بود. هر سال قبل از سپتامبر ایمیل هایی که در دو هزار و هفده رد و بدل کردیم را دوباره میخوانم. وقتی که وسط یک خانواده سنتی در هرات گیر کرده بودم و افسردگی مثل زنجیر پایم را گرفته بود، ارتباطم با س کمکم کرد تا شهامت رها کردن همه چیز را پیدا کنم. بعدها هم میزبانی اش در استکهلم کمکم کرد تا با سرعت بیشتری بتوانم زندگی ام را به یک ثباتی برگردانم. امسال اولین باری بود که ایمیل ها را خواندم و یادم نمی آمد که چی باعث شد قطع رابطه کنیم. فکر میکنم یکی از دلایل این بود که به هم ریختگی هایمان خیلی مشابه هم بود.
بین سنت و مدرنیته گیر کرده بودیم و او که قبول نمیکرد اجاره تعیین کنیم و اصرار میکرد مجانی بمان ناراحت بود که خرج من را میدهد یا بدتر، خرج من را میدهد و من کاملا آدم مطابق میلش نیستم. من که اصرار میکردم بیا ماهیانه یک پولی تعیین کن که من احساس سرباری نداشته باشم و احساس نکنم باید مطیع تو باشم، با اصرارش پایم را عقب میکشیدم. در نهایت هم پول را دادم و هم احساس کردم از او استفاده کردم و هم ناراحت بودم که چرا نمیتوانم به اندازه یک آدم فضا اشغال کنم، او هم در نهایت اجاره را قبول کرد و احتمالا برای ماه ها احساس کرد از او استفاده شده و چرا من قدردان نیستم. حد و مرز منطقی نداشتیم. حالا یاد گرفته ام که توقعات غیر انسانی از هیچ کس به شمول پارتنرم نداشته باشم ولی چهار سال قبل هنوز رمانتیک بودم.
چرا هنوز جای این دوستی درد میکند. فکر میکنم شوکی که من گرفتم وقتهایی بود که فهمیدم وقتی پشت سر من حرف میزند در موردم چی فکر میکند. آلمان رفتن من را که بعد از سالها آمادگی و حتی قبول یک ازدواج زوری بود را حتی ناحقی میداند. اینکه لیاقت چیزهای خوب زندگی ام را نداشته ام و بد ها را خودم با نافهمی سرم آورده ام. شهامت زدن این حرف ها را هم رو در رو نداشتیم. یعنی با گوشه و کنایه سعی میکرد که ناراحتی اش را ابراز کند و من هم حق خودم نمیدانستم ناراحتی ام را بگویم چون در خانه اش بودم. این دو رویی فقط همه چیز را بدتر کرد.
اگر تصور کنم حالا که شرایط من مشابه چهار سال قبل اوست، کسی با یک عالم تراما به خانه ام بیاید درک میکنم که کار خیلی سختی است. البته من امروز چنین چیزی را قبول نمیکند چون ظرفیت خودم را میدانم ولی رمانتیک و خیلی کاکه طور میبودم احتمالا قبول میکردم و زندگی خودم را هم را با به سطح آوردن معضلات مشابه مان، به گند میکشیدم. آنزمان من هنوز میوت بودم با مردم و حرف نمی زدم. با آدمهای جدید و مخصوصا در جمع همیشه ساکت بودم و فقط دوستان قدیمی ام کسانی بودند که میتوانستم همرایشان گپ بزنم. مسئولیت روانی بزرگیست که تنها پشتیبان چنین آدمی باشی. برای من هم، دیدن نظری که پشت سرم ابراز میکند معادل با احساس طرد شدن از آدمی بود که احساس میکردم خانواده ام است، جایی که میتوانم آن احساس تعلق بیجا شده را بگذارم و این عمیقا دردناک بود.
شناختن خودم و کنار آمدن با نیازهایم، در کنار زندگی با ثبات کمک کرده که دیگر در چنین شرایطی نباشم. امیدوارم هیچوقت هم اتفاق نیفتد، نه احساسات خوشحالی شدیدی مثل اینکه من سرگردان رها شده در دریا جای لنگر انداختن پیدا کرده ام و نه احساسات شدید تلخی مثل اینکه از اول یاد بگیری جای لنگر انداختن وجود ندارد.