Sunday, August 28, 2022

Salt and the sea

 فکر میکنم باید این فکر ها را باید یکبار بنویسم و شاید امیدی باشد که از دستشان راحت بشوم. من نمیتوانم بعضی چیزها را فراموش کنم و دقیقا نمیدانم چرا ولی اخیرا به شهوداتی دست یافته ام که ممکن است اگر رویشان اسکی بروم به مسیر درست موو آن کردن روان باشم. 

بعضی چیزها مثل مرگ مادر و برادرم را ترجیح میدهم باز نکنم. خیلی شدید است. یا رابطه ام با پدرم. چند روز پیش در جواب همکاری که از والدینم پرسید گفتم هر دو مرده اند. نمیدانم، انگار یک مرز جدیدی را رد کرده باشم. سالهاست حرف نمیزنیم و بعد از مرگ مادرم فکر کنم تصمیم گرفت که من وجود خارجی داشته باشم ولی خیلی بی نهایت دیر است برای اینکه طوری احوالپرسی کند و انتظار رابطه داشته باشد که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. برادرم ر هم همینطور. ترجیح  میدهم کیسشان را باز نکنم. 

چیزی که شاید وقتش رسیده زمین بگذارمش، رابطه ام با س است. چهار سال گذشته و فکر میکنم کمی پرسپکتیو پیدا کرده ام. س خیلی نزدیک تر از دوست بود. هر سال قبل از سپتامبر ایمیل هایی که در دو هزار و هفده رد و بدل کردیم را دوباره میخوانم. وقتی که وسط یک خانواده سنتی در هرات گیر کرده بودم و افسردگی مثل زنجیر پایم را گرفته بود، ارتباطم با س کمکم کرد تا شهامت رها کردن همه چیز را پیدا کنم. بعدها هم میزبانی اش در استکهلم کمکم کرد تا با سرعت بیشتری بتوانم زندگی ام را به یک ثباتی برگردانم. امسال اولین باری بود که ایمیل ها را خواندم و یادم نمی آمد که چی  باعث شد قطع رابطه کنیم. فکر میکنم یکی از دلایل این بود که به هم ریختگی هایمان خیلی مشابه هم بود. 

بین سنت و مدرنیته گیر کرده بودیم و او که قبول نمیکرد اجاره تعیین کنیم و اصرار میکرد مجانی بمان ناراحت بود که خرج من را میدهد یا بدتر، خرج من را میدهد و من کاملا آدم مطابق میلش نیستم. من که اصرار میکردم بیا ماهیانه  یک پولی تعیین کن که من احساس سرباری نداشته باشم و احساس نکنم باید مطیع تو باشم، با اصرارش پایم را عقب میکشیدم. در نهایت هم پول را دادم و هم احساس کردم از او استفاده کردم و هم ناراحت بودم که چرا نمیتوانم به اندازه یک آدم فضا اشغال کنم، او هم در نهایت اجاره را قبول کرد و احتمالا برای ماه ها احساس کرد از او استفاده شده و چرا من قدردان نیستم.  حد و مرز منطقی نداشتیم. حالا یاد گرفته ام که توقعات غیر انسانی از هیچ کس به شمول پارتنرم نداشته باشم ولی چهار سال قبل هنوز رمانتیک بودم.  

 چرا هنوز جای این دوستی درد میکند. فکر میکنم شوکی که من گرفتم وقتهایی بود که فهمیدم وقتی پشت سر من حرف میزند در موردم چی فکر میکند. آلمان رفتن من را که بعد از سالها آمادگی و حتی قبول یک ازدواج زوری بود را حتی ناحقی میداند. اینکه لیاقت چیزهای خوب زندگی ام را نداشته ام و بد ها را خودم با نافهمی سرم آورده ام. شهامت زدن این حرف ها را هم رو در رو نداشتیم. یعنی با گوشه و کنایه سعی میکرد که ناراحتی اش را ابراز کند و من هم حق خودم نمیدانستم ناراحتی ام را بگویم چون در خانه اش بودم. این دو رویی فقط همه چیز را بدتر کرد.

 اگر تصور کنم حالا که شرایط من مشابه چهار سال قبل اوست، کسی با یک عالم تراما به خانه ام بیاید درک میکنم که کار خیلی سختی است. البته من امروز چنین چیزی را قبول نمیکند چون ظرفیت خودم را میدانم ولی رمانتیک و خیلی کاکه طور میبودم احتمالا قبول میکردم و زندگی خودم را هم را با به سطح آوردن معضلات مشابه مان، به گند میکشیدم. آنزمان من هنوز میوت بودم با مردم و حرف نمی زدم. با آدمهای جدید و مخصوصا در جمع همیشه ساکت بودم و فقط  دوستان قدیمی ام کسانی بودند که میتوانستم همرایشان گپ بزنم. مسئولیت روانی بزرگیست که تنها پشتیبان چنین آدمی باشی. برای من هم، دیدن نظری که پشت سرم ابراز میکند معادل با احساس طرد شدن از آدمی بود که احساس میکردم خانواده ام است، جایی که میتوانم آن احساس تعلق بیجا شده را بگذارم و این عمیقا دردناک بود. 


 شناختن خودم و کنار آمدن با نیازهایم، در کنار زندگی با ثبات کمک کرده که دیگر در چنین شرایطی نباشم. امیدوارم هیچوقت هم اتفاق نیفتد، نه احساسات  خوشحالی شدیدی مثل اینکه من سرگردان رها شده در دریا جای لنگر انداختن پیدا کرده ام و نه احساسات شدید تلخی مثل اینکه از اول یاد بگیری جای لنگر انداختن وجود ندارد. 





سفر تابستان بیست و دو

سه هفته رفتیم کرواسی و ایتالیا و انگار خاطراتش از ذهنم فرار کرده اند. با کمک از گوگل و ایر بی اند بی سعی میکنم به یادم بیاورم که چی شد. 

زادار- بالاخره به آفتاب سوزان رسیدم. کرایه کردن موتر از روز اول فکر چندان خوبی نبود چون آپارتمان در شهر کهنه بود و واقعا شهر کهنه هیچوقت جای خوبی برای رانندگی نیست. موزه های قشنگ.

پوکه اشتان-

شیبنیک- سورپرایز از دیدن ویوی شهر از قلعه سینت مایکل . یکی از آندرریتد ترین شهرهای کرواسی که ما آنقدر علاقمندش شدیم تصمیم گرفتیم برگردیم. 

اسکاردین- آپارتمان با استخر و منظره کوه های سبز. پارک ملی کرکا. آبشارهای قشنگ و نشستن روی عرشه ی (؟) قایق و پاهای در آب. 

پریموشتن- اولین ملاقات با پشه ها که خوشبختانه حساسیتم نسبت به آنها خیلی کم تر از پشه های سویدی بود. درخت های انار و زیتون، ساکیولنت های خوشحال. 

اسپلیت- غذاهای خوب، قارچ با ترافل.  هرشب موسیقی زنده و جو خیلی توریستی. پرواز گله ای پرنده ها در بلند ساختمان های قدیمی و سنگی. یکی از قشنگترین ساحل ها با منظره  کوه های سبز یک طرف و دریا طرف دیگر.

تروگیر- بعد از شنای هر روزه در دریای بالتیک یادآوری اینکه شنا در استخر هنوز زحمت میخواهد. درخت های پرتقال، لیمو، کیوی و انار. 

زادار-موتر را پس دادیم و برگشتیم به شهر اول. اینبار رستوران و آیسکریم فروشی مورد علاقه داشتیم. 

شیبنیک- با اتوبوس رفتیم شیبنیک و دیدن قلعه ی سینت نیکولاس. ساحل های قشنگ. 

زاگرب- شهر کهنه شلوغ، موزه ایلوژن؟، غذاهای خیلی خوب، تور تاریخ کرواسی، جنگ داخلی و کمونیزم. حیلی زحمت کشیدم که گریه نکنم. بعد از ختم تور، در میدان شلوغ شهر، کنار مجسمه تکراری جنگجو بر اسب بودیم که آلبین پرسید خوبم و اشکم در آمد. شباهت جنگ فارغ از اینکه کجا اتفاق می افتد خیلی دردناک است. 

رم- پروازمان از زاگرب یک استاپ در اسپلیت داشت که باید طیاره عوض میکردیم. هرچند مناظر قشنگ زیاد دیدم از پنجره ی طیاره، همسفر شدن با یک گله آدم مست که روانه ی اسپلیت بودند خیلی جالب نبود. احساس میکردن هیچ چیز در کنترل هیچ کس نیست و وسط زمین و هوا با چند لوده در یک قوطی آهنی گیر کرده ام. 

سفر به رم انگار سفر در تاریخ باشد، وقتی از عابدات (:)) تاریخی حرف میزنیم واقعا از تاریخی حرف میزنیم که تصورش اورولمینگ است. مثل راه رفتن در موزه لوور است، اول آدم با شگفتی و حیرت شروع میکند و کم کم بی حس میشود از بس که حس شگفتی اش اشباع شده. فواره های آب آشامیدنی یکی از چیزهای دوست داشتنی در رم بودند که نسبت به تقریبا همه جای اروپت که سفر کرده ام خاص است. حتی در دنمارک به خاطر آب آشامیدنی از آدم پول میگیرند. موزه های قشنگ و قدیمی ، گفتم که همه چیز خارق العاده قدیمی ست؟ واتیکان نرفتم چون درس کد داشتند و من ظرفیت نداشتم یک مذهب دیگر برای حتی چند ساعت لباسم را تصمیم بگیرد. کاپوچینوهای عالی و پاستاهای تازه. شب یکی مانده به آخر هم کنسرت مانسکین داشتیم. 

تیک اوی های این سفر: 

دلم برای سویدن و مواه و گیاهانم خیلی تنگ شد. آن پلان سفرهای شش ماهه در امریکا و آسیا را نمیتوانم تصور کنم. بعد از ده روز دلم میخواهد برگردم خانه. 
اینبار هرکدام یک کوله پشتی داشتیم و ایر بی اند بی امان را دو روز پیشاپیش رزور میکردیم. آزادی کامل در اینکه تصمیم بگیریم کجا بمانیم و دسترسی به لباسشویی در اکثر خانه هایی که ماندیم خیلی خوب بود. 

بهترین آیکریمی که در زندگی خورده ام باید جلاتوهای رم باشد. ترافل هم یکی از چیزهاییست که تازه کشف کردم و میخواهم آشپزی با آن را یاد بگیرم. 

از چیزهای بد در مورد کرواسی، قانونی بودن سیگار کشیدن در فضاهای عمومیست، آدم اگر بدشانسی بیاورد میتواند غذایش را د همسایگی یک دودکش بخورد. رم شهر خیلی گران و کثیفی است که بوی آشغال وسط خیابان های قشنگش پیچیده، خیابانهایی که عابر پیاده  در آنها سگ راننده است. یعنی باید سه چهارم محیط یک مستطیل را راه رفت تا از خیابان عبور کرد. رانندگی در هردو جا هم خطرناک و بی قانون و حال به هم زن است. 

هر چی فکر میکنم ذره ای عذاب وجدان داشته باشم از اینکه به یک کشور دیگر سفر کردم تا بند مورد علاقه ام را ببینم، ندارم. در واقع خیلی هم خوشحالم که میتوانم اینکارها را بکنم. بلیط دو کانسرت بعدی ام را آلردی خریده ام. گرگوری الن ایزاکوف در اکتبر و کلد پلی در جون سال بعد. اولی موسیقی امسالم است که به خاطر سفر بهارم به کوپنهاگن با آن آشنا شده ام، موسیقی هیگه. کلد پلی نوستالژی سالهای 2015-2018 است. سالهای بدبختی و دلشکستگی. یاد لوشکا و این مای پلیس با هم گره خورده اند. 

این متن را 12 جولای، روزی که از ایتالیا برگشتیم شروع کرده بودم و امروز حسم آمد بیشتر بنویسم.