هميشه زمان توقف مى رسد. چراغهاى رابطه تاريكند. چراغهاى رابطه
تاريكند.
د آمد. غريبگى نكردم و از بى تفاوتيمان خودم هم متعجب شدم. فكر ميكنم يك روزى به داكتر بروم تا فقط مطمئن شوم ديوانه يا سايكوپت نيستم. چطور امكان دارد كه سويچ به يك باره گل شود و واقعا هيچ چيزى هم باقى نماند. او هم همينطور بود. انگار كه از اول چيزى نبوده. از يك لحاظى اين خوب شد، آدم وقتى به خانه آخر رسيده باشد پرواى ديگر چيزها را ندارد. چند بار با خوبى و خواهش و گريه و جنگ توضيح داده باشم براى من كه به دين و حجاب اعتقادى ندارم پوشيدن چادر عذاب مدام است آنهم در حاليكه پوشيدن مانتو بى چادر در هرات معمول است. هر بار گفت نه و من غمگين شدم ولى به حرفش گوش كردم.
اينبار نپرسيدم. گفتم نميپوشم و نپوشيدم. اتفاق خاصى نيفتاد، نه كسى به زور به سرم كرد نه از راه پوهنتون گشتاندم. مدتها بيهوده غم خوردم وقتى به راحتى ميتوانستم كارم را بكنم.
هنر ديگرم كوتاه كردن موهايم بود. اصلا نميگذاشت كه يكسانت كوتاه
يا به دلخواه خودم رنگ كنم. از پنج سال پيش، مدل ها و رنگهاى فانتزى به دلم ماندند
و هميشه گفت امكان ندارد، فقط طلايى كن! موهايم پر پشت بود تا پايين كمرم ميرسيد.
گفتم كوتاه ميخواهم و حوصله مراقبت از مو را ديگر ندارم، گفت امكان ندارد. باز
گفتم كه اين جمله سوال نبود و كوتاه كردم. باز هم اتفاقى نيفتاد. چقدر بيهوده اين
سالها خودم را مجبور كرده بودم. عين مساله در مورد صنف دريورى تكرار شد. كاش زودتر ميفهميدم
شايد اگر مثل خودم زندگى ميكردم احساسم فرق ميكرد و قيد همه چيز را نميزدم. مشكلم همينست كه وقتى در دلم هى بى
خيال كسى ميشوم و مصروف پاك كردنش هستم چيزى نميگويم. احتمالا همين عدم اعتراضم
باعث بى ارزشيم ميشود و طرف رابطه رفتار غير مودبانه و غير دوستانه را پيش ميگيرد.
زحمت خوب رفتار كردن را به خود نميدهد چون حتى بد هم كه باشد من چيزى نميگويم.
البته كه يك روز هم بيدار ميشوم و ميبينم كه خلاص شد، ديگر دوستت ندارم و واقعا هم
بى خيال ميشوم..
یك نفرى هم بود كه گاهى صحبت ميكرديم و ساعتمان تير ميشد. از سر
سال نو رفتارش به كل عوض شده. به اندازه اى هم صميمى نيستيم كه بپرسم آيا اتفاقى
افتاده و شايد ناخواسته ناراحتش كردم. اين يك ماه يك خوبى داشت كه فرصت هميشه انلاين بودن را از من گرفت.
حالا در حالت خوبى ام و ميتوانم مصروف كارى بشوم و به كل زندگى مجازى را فراموش
كنم. قبلا فقط فيسبوك داشتم، اخيرا اينستاگرام، تويتر، لينكداين و ريسرچ گيت را هم
اضافه كردم. فعلا وقتم خوش است تا ببينيم چطور پيش ميرود. توييتر تنها جايى است كه
با نام خودم نيستم و هرچى دلم بخواهد مينويسم.
اين نوشته را ده روز - دو هفته پيش شروع كرده بودم. امشب شب آخر
است. فردا د-م ميرود. احساس خاصى ندارم. امشب به خودكشى فكر ميكردم. اينكه نوتم را
كجا بنويسم كه به گوش كسانى كه ميخواهم برسد. اگر ساده و خودمانى در خانه خودم را
دار بزنم يا به نحوى نابود كنم، هيچكس نميفهمد كه مرگم خودخواسته بوده و فاميل به
خاطر آبرويشان سر گپ را ميپوشانند. از طرفى وقتى آدم ميخواهد بميرد چه فرقى ميكند
بعدا چه حرفها ميشود و نميشود. اگر بشود از مرگم براى كدام هدفى استفاده كنم چطور؟
مثلا يك پلاكارد بگيرم و بنويسم زن هم حق حيات دارد و جلوى پارلمان خودم را آتش
بزنم. مثل بقيه درونگراها از مركز توجه بودن بيزارم و واقعا آخرين دقايق زندگى ام
را نميخواهم خلاف سرشتم هوچى گرى كنم و بگويم من را ببينيد. همزمان چند ايده در
ذهنم خود را به در و ديوار ميزنند. ميتوان مرگ را براى رسيدن به هدفى استفاده كرد
همانطور كه زندگى را. آدمهاى درست و قوى ميمانند و براى هدفشان زندگى ميكنند.