Thursday, February 25, 2016

روزهایی که صدای کلد پلی میدهند

دلم میخواهد این پایان نامه و امتحان هم تمام بشود و بخیر هرات بروم. برای خانه مان پرده و ظرف و گلدان بخرم. یک بچه گربه هم برایم پیدا کنی که مال خودم باشد ، اسمش را هم  لوشکا بگذارم. 

Tuesday, February 9, 2016

چه ابر تیره ای گرفته سینه ی تو را که با هزار سال بارش شبانه روز هم دل تو وا نمی شود.*

اندوهم امروز زودتر از من بیدار شد.  وقتی به جای صبحانه مالته را با کارد خط می انداختم و در کیفم میگذاشتم حواسم بود که چه امروز آرام است. تا اتوبوس به مرکز شهر رسید، بوس دوم راه افتاد. منتظر بودم شروع کند به بد وبیراه گفتن به دریور و هوای ابری و روزهایی که از اول میفهمی نحس اند اما هیچ نگفت. نیم ساعت تا بوس بعدی راه بود، یکی از مالته ها را پوست کردم و مالته خوران به سمت سیتی گالری راه افتادم. با حوصله رژ لب ها را امتحان کردم ، اندوهم گفت چه زیبا شدی دختر خیر است که بی پولی سه یورو جایی را نمیگیرد. به حرفش گوش کردم. شانه به شانه راه افتادیم و رفتیم برای خانم حامله ی دوستم پنیر موتزرلا خریدیم.  بوس دوم هم از پیشمان رفت و قدم زنان راه افتادیم و تپه را بالا آمدیم. برای اندوهم ازامکانات  سفر در زمان تعریف میکردم. بو و موسیقی و نفهمیدم چطور از تپه بالا آمیم. وقتی نصف پیاله ی قهوه را از شیر پر میکردم حتی به فکرم رسید که چه خوب، شاید حتی با اندوهم دوست بشویم. شاید به جای اینکه همیشه زور بگوید و پا بکوبد بشود که همرایش اختلاط کرد. حرفش را فهمید، شاید اگر من را بشناسد این همه زیر گوشم آیه ی یاس نخواند.
بعد از نهار بود که بالاخره شروع کرد به گپ زدن. از همه ی برنامه هایی که ریخته بودم و به موقع تمام نشده بودند، از آرزوهایی که هیچ ارزشی ندارند وقتی مرگ بیاید بالای سرم. از سیاست گفت، انتحاری و جنگ. برای بار هزارم به یادم آورد که روز تولدم وقتی سمیه مسیج داد که مادر اینجاست و میخوهد با تو صحبت کند من گفته بودم که مصروفم و نمیتوانم. دو روز قبل تر مادر برایم ست زمرد خریده بوده و آن روز لابد پیش از صبحانه ست  را در کیفش گذاشته ، پیش خودش فکر هم کرده که چقدر خوشحال میشوم وقتی  ببینم که تولدم و آن گوشواره ای که با سنگ سبز میخواستم  یادش مانده. 
حالی من نشسته ام پشت میزم در آفیس و به جای اینکه پرزنتیشنم را آماده کنم، گلویم غد کرده و شلنگی انداختن اندوهم را تماشا میکنم.



* مشیری