اینجا پر است از درفت های که یا نیمه کاره رها شده اند یا منتشر نمیشوند. اتفاقات زیادی افتاده و واقعا برای هضم شان نیاز به نوشتن داشتم ولی اینکار را نکردم. گاهی وقت به خاطر خودآزاری و اینکه نمیخواهم بعضی چیزهای کمتر به یادم بیایند وگاهی هم به خاطر تنبلی.
کار بهتر گرفتم و حساب مالی ام جایی ست که از آن احساس رضایت دارم. بدون اینکه هیچ فشاری تحمل کنم و از خرجهایم بزنم میتوانم بیشتر از پنجاه درصد معاشم را پس انداز کنم. در یک شغلی افتاده ام که بیشتر روزها از حجم و نوع کار راضی ام و یک چیزی یاد میگیرم. با پس شدن قیودات کرونا قرار است هفته ای دو روز دفتر برویم. به خاطرش خوشحالم، هم نیاز دارم حاضر بشوم و مردم ببینم هم اطراف دفترمان رستوران زیاد است.
آپارتمان به نام هر دو نفرمان است و یک حساب بانکی مشترک باز کردیم که سهم خرج ماهیانه را آنجا میگذاریم. زندگی شفاف است، با همیم، با هم زندگی درست میکنیم، اکثر دوستان همدیگر را میشناسیم، کارت های تبریک و دعوت به آدرس هر دونفرمان می آید.
گاهی یک آهنگ یا فیلم یا نوشته ای یادم می آورد که چقدر در روابطی بودم که خوشحالی مال وقت های خاص بود. که آدم هر از گاهی احساس امنیت میکرد. واقعیت اینست که ما، من، خیلی زود به همه چیز عادت میکنیم. من هم به این آرامش عادت کرده ام اما احساس اینکه آن کفش دیگر ممکن است هر لحظه بیفتد همیشه یک جای ذهنم هست و با کوچترین نشانه ای به سطح می آید.
دلم شکسته است. البته خبر جدیدی نیست، همان پنج سال پیش فهمیدم امیدی به بهبود اوضاع جهان نیست و دلم شکست. چند سال طول کشید تا تکه های شکسته را سر هم چسب بزنم ولی به هرصورت آن سالهای سگی هم گذشتند. با دلی شکسته زندگی میکنم و کماکان خوشحالم. حتی امیدوارم، فقط امید را لوکالیزد کردم روی دنیای کوچک خودم. مثلا اگر دور از جامعه یک کلبه و باغچه میداشتم و خبر نمیشدم روسیه کماکان کشورگشایی میکند. البته زندگی ام شهریست و سهامم را میخرم و دیدن پول در حساب بانکی ام بسیار خوشحالم میکند. امیدم به اینست که عروسی مان خوش بگذرد، بچه سالم و خوشحالی بتوانیم داشته باشیم و امسال حیوانات محصولات باغچه ام را نخورند. هر روز هم به مادرم و شفیق فکر میکنم، خواب مادرم را زیاد میبینم. به زنان معترض هر روز فکر میکنم، دردش عمیق است. من نمیدانم که دقیقا چه احساساتی را تجربه میکنند، ولی از دلشان می آیم چون کابوسم را زندگی میکنند. کاملا بی پناه.