در یک خانه ی قدیمی زندگی میکنیم. در واقع سه
ساختمان جدا است که داخل یک سرا اعمار شده. از در که وارد میشویم و از دهلیز که
بیرون میاییم، سمت راست خانه ی من است: چند پله و یک بالکن دنج مقبول که دهلیز
خانه در وسطش است. دو اتاق و آشپزخانه ی
کوچکی که وقتی مهمان دارم و پیاله های چایشان را هم برای شستن میبرم خودم باید
بیرون شوم. بعد از خانه ی من، یک باغچه ی سبز پر گل است که کلا سیستمش دیمه است:
درخت ها و بوته ها و پیچک های مختلف در هم تنیده اند و برای فاصله ی بین خانه ی من
و انبجین سقفی ساخته اند. نه فقط به خاطر ظاهر آشفته ی باغچه را دیمه میگویم، چون
واقعا در باطنش هم دیمه است. مثلا درخت انار و انجیری مه امسال خیلی هم بار دارد
اتفاقی پیدا شده اند، کسی انار و انجیر میخورده در سرا و دانه اش به زمین پاشیده.
حالا درخت شده اند برای خودشان. در انتهای باغچه یک قفس بزرگ برای چند کفتر هم هست
که وجودش غمگینم میکند. این کفترها در قفس به دنیا آمده اند، جفت گیری کرده اند و
بچه دار شده اند. یک فلم مستند چند سال
پیش دیدم که در مورد محله ی فاحشه خانه های هندی بود و اینکه چطور چرخه زندگی در
همان محله شروع و ختم و بازتولید میشود. آنطرف
باغچه خانه ی انبجین است، چهار اتاق دارد و حمام و آشپزخانه. امکانات خانه ی من
نسبت به خانه ی انبجین نسبت هایلکس هراتی به کرولا 1990 است. هر دو را از روی
ناچاری سوار میشویم ولی کرولا حداقل چهارتا در و دیوار دارد و آدم میتواند در خلوت
خودش برود حمام. خب دو سال زودتر از من عروسی کرده و انتخاب زیادتری نسبت به من
داشته. روبروی این خانه هم آشپزخانه گک
خورد قدیمی است که هنوز اجاق قدیمی داخلش سرپاست. هنوز میشود سر آتش غذا پخت. در
کنار آشپزخانه ، پسخانه و تنور نان پزی جا خوش کرده اند. هر ده دوازده روز خاله ای
می آید و نان پخت میکند. خانه ی سوم به موازات دو ساختمان اول است و این یکی زیر
زمین هم دارد. مدل زندگی هایمان با هم خیلی فرق دارد. وقتی آدم از یک طرز فکر
میرود و با نه حتی شخص بلکه یک خانواده از فرهنگ دیگر زندگی میکند متوجه تقابل
ارزشها و اهمیت شان میشود. یکی از مهمترینشان، تعریف حریم شخصی است که برای ما دو
معنی متفاوت دارد. وقتی بدون در زدن وارد اتاقم میشوند، یا میپرسند که پریود شدی
یا نه حالم گرفته میشود. برای من اینها اگر خط سرخ نباشند سبز هم نیستند. انقدر
استرس گرفته بودم که وقتی در هر حالتی که آمادگی پذیرایی مهمان ندارم در اتاقم
بودم فکر میکردم باید عجله کنم چون ممکن است هر لحظه کسی در را باز کند. دیروز اما
خسته شده بودم و از اینکه تمام بعد از ظهر را میخواستم بخوابم ولی به خاطر رفت آمد
اطفال مجبور شده بودم پنجاه دفعه در را پشت سرشان ببندم و موبایلم را از دستشان
بگیرم و ..خسته شدم. میخواستم به د زنگ بزنم و هرچی می توانم بارش کنم که این
زندگی مستقل نیست که قولش را داده بودی و من همان اتاق محصلی ام را ترجیح میدهم
ولی خوشبختانه عقلم کار کرد و چیزی نگفتم.
واقعا د از یک قاره ی دیگر چه کار میتواند
بکند؟ دیشب فکرهایم را کردم و تصمیم کبری گرفتم که صبح اول وقت بروم و قفا در را
درست کنم. امروز صبح که بیدار شدم قبل از اینکه از تخت پایین شوم به یاد قفل بودم.
وقتی که رفتم و در را چک میکردم برای اولین بار زلفی بالای در را دیدم. خیالم راحت
شد که ضرورت به قفل ساز نیست. رفتم انبر دست گرفتم و زلفی و قلابش را تیار کردم.
حالا با خیال راحت دراز کشیدم و نمیدانم پایم را بخارانم، دماغم را یا نیمه برهنه
بگردم. با این همه آزادی چه کنم.