Friday, November 25, 2016

I went on an adventure

I need to write about the experience of Delhi and Bangkok.  I am not in mood though. Just the outcome is as follows:
- Glad to go for it despite my fear of traveling there alone.
- Trusting unconsciously because you just want to trust someone, is reckless and stupid. Catch yourself next time before it is late.
- Proud of you for speaking up, networking and bravery of going out of your comfort zone.
- Go for Thai massage anywhere you can.
- Such a sweet welcome from colleagues. Remember and value friendships.
- Despite day dreaming, everything is in order.Its past the time to avoid it all together, one can only try to damage control.
- Enjoying life. Being in some peace finally. Accepting that this is me, right or wrong, it's who I am.

Wednesday, November 16, 2016

من اناري را ، مي كنم دانه ، به دل مي گويم : خوب بود اين مردم ، دانه هاي دلشان پيدا بود.

I do not know anything about human interactions. I am a fool in this regard and can be played easily. I am superficial and my knowledge is only a cover and not deep at all. Hearing all this and realizing that this actually makes sense, leads me also to an unexpected conclusion; by standards of society and my inability to analyze situations and people, I am being played right now too. 

Monday, November 7, 2016

Who is this? Who is this? This is Shamse Tabrizi!

به دوستی قول داده بودم که روایتم از ترک دین را بنویسم و هیچ وقتی وقت مناسب به نظر نمی آمد تا امروز که از استرس سفر و غم به هم خوردن همه چیز دستم لرزش محسوسی گرفته و میخواهم به هر چیزی غیر از همین لحظه فکر کنم. امید جان، حالا که فیسبوک نداری، یک طوری برسان که خواندی. مثلا بنویس؛ آمدیم نبودید رفتیم.

داستان بی دینی من از دین داری شروع شد. وقتی که بچه بودیم ما را به مسجد فرستادند. یک آخوند بد اخلاق هم بود که ما آخوند لب لک صدایش میکردیم که خوب طبیعتا به دلیل لبهای فوق آنجلینا-جولی وارش بود. مسجد وظیفه دینی اش را خوب انجام میداد، خندیدن جرم بود، گپ زدن جرم بود و قروت خوردن هم جرم بود. آخوند لب لک قروت هایمان را میگرفت و در مقابل نگاه حسرت بار ما در درز دیوار فرو میکردشان. هیچوقت به خاطر یاد نداشتن از آخوند لت نخوردم. از ترس تسمه ی سیاه آخوند و صدایش وقتی کف دست بچه ها میخورد،  تمام سوره ها را زودتراز همه از بر میکردم. صحنه ای هست در قسمت اول ارباب حلقه ها که گندلف با بالروگ مقابل میشود. درست وقتی که گندلف نفس راحتی میکشد و فکر میکند خطر خلاص شده شلاق بالروگ مچ پایش را میگیرد و گندلف در تاریکی سقوط میکند. باری! همیشه حادثه آنگاه که انتظارش را نداری اتفاق می افتد. یکبار کنار خواهرم  نشسته بودم و بیشرف با دوستش چند جمله صحبت کرد. چند ثانیه بعد شلاق آخوند لب لک به کمرم چسبید و تا چند ساعت جایش میسوخت. یادم هست که جلوی اشک هایم را گرفتم و در دلم سمیه را داو میزدم. حالا که نگاه میکنم نمونه ی خوبی از عدل الهی همینست، عدل الهی! برار خوردم نقشه فرار از مسجد را کشیده بود. این یکی از آن خاطراتیست که گریه و خنده با هم دارد. خانه ی ما دقیقا روبروی مسجد بود. برادرک من نقشه کشیده بود که برای "جواب" از زیرزمین مسجد که همگی مینشستیم بیرون بیاید و به جای اینکه به سمت توالت بپیچد، مستقیم از در بیرون شود واز سرک بگذرد و خودش را به خانه برساند. نقشه فرارش را هم روی کاغذ کشیده بود و خیلی جدی توضیح میداد.

خاطرات محوی از یک آخوند خانگی هم یادم هست و وقتهایی که به خانه دوست پدرم میرفتیم و آخوند سر خانه داشتیم. اما خود درس ها و تصویر آخوند به خاطرم نیست. خاطرات آن دوره محدود شده به دسته جمعی رفتنمان، دعوا سر اینکه ظرف شیر را کی ببرد، تیله ، حیرت از آن خط رنگی رویایی وسط تیله،  انواع تیله از نظر رنگ و سایز، چپات خوردن محمد به خاطر تیله و انتحاری محمد با ریختن همه ی تیله هایش درجوی دم خانه. مجموعه اش از بزرگترین مجموعه های تیله محله بود و روزی که مشت مشت همه را در جو میریخت، بقیه اراذل و اوباش کنار جو ایستاده بودیم و با حیرت و افسوس محمد را سی میکردیم. حالا میبینم که محمد از همان ابتدا فیلمی بود. حتی چپات خوردنش هم بی درامه نبود.
 خاطرات دین از آنجایی پر رنگ شد که مکتب رفتم. مقنعه چانه دار سفید و مانتو و شلوار طوسی یونیفرم مدرسه مان بود. کم کم معلم ها از گناه دیده شدن یک تار مو صحبت میکردند، از محرم و نامحرم و البته عذاب قبر. دین پر بود از ترس و وحشت و مار و عقرب و سرب داغ. بچه ی نه ده ساله را اینطور ترساندن مقدار زیادی نادانی میخواهد.  صبح برای نماز بیدارم میکردند و هر شنبه میخیستم نماز میخواندم و بقیه هفته با عذاب وجدان میخوابیدم. خیلی مقبول این تبدیل شدن به موجودی که همیشه شرمنده، مقصر و گناهکار است را میبینم. خودت را بکش که چی شده؟ کله ی صبح است و خواب مزه میدهد، همین اما شرم شرم بر من که در به پروردگارم به زبان عربی که خودم هم نمیفهمم ورد نمیخوانم. زمان جشن تکلیف که رسید خو بیخی ریشخندی بود، من که در نه سالگی به ایران رفته بودم، دو سال از هم صنفی هایم بزرگتر بودم و حظور فعال ولی همچنان فرشته گونه ای در جشن تکلیف داشتم. چی یک لودگی بود به خدا.

این مدل ترس از جهنم و عذاب آخرت و .... هی پیشرفته تر و پیچیده تر میشد و برای اینکه فکر کنم آدم خوبی هستم عادت کردم که همیشه احساس گناه و کوچکی پیش خدا جان داشته باشم. سال اولی که پوهنتون رفتم در یک سفر علمی  به جرمنی شرکت کردم و هرچه مسلمان بودم این سفر آتش اسلام عزیز را در قلبم شعله ورتر کرد. مثل ترک ها هدبند میزدم. در پوهنتنون هر سمستر یک مضمون ثقافت اسلامی داشتیم. استاد ثقافتمان را هنوز هم دوست دارم چون در صنف هایش زیاد میشد سوال کرد. مسئله قسمت، اینکه بدون اختیار خدا برگی از درخت نمی افتد و در عین حال بخاطر گناهانت دهنت متبرک خواهد شد، اینکه خدا از رگ گردن نزدیکتر است و در عین حال باید همرایش عربی گپ زد، تاریخ پرخون و وحشیانه دین، منزلت پست زن که به یک وسیله استفاده میماند، شریعت غیر انسانی که کشتن انسان توسط سنگ را موجه میداند و ... منطقی، عادلانه و انسانی معلوم نمیشد. یک سمستر اعجاز علمی قرآن را خواندیم که دیگر برای دین من آن رمق های آخر بود. تعداد "الف" اینجا آمده که برابر است با تعداد روزهای سال ضربدر مقدار فاکی که رستم به پسرش داد که اگر تعداد پرندگان مهاجر را بدست بیاوریم میشود تعداد کوهان های شتر ضربدر مساحت زیر منحنی علم ورسز ثروت پس سبحان الله، معجزه. قانع نشدی انسان؟ در آغاز اذان چهاربار الله اکبر گفته میشود که ما هم چهار سمت شمال جنوب شرق غرب داریم و در انتهای آن دوبار الله اکبر گفته میشود که ما هم یک آسمان و زمین داریم. هنوز قانع نشدی؟ خداوند هرکس را که بخواهد بر چشمانش پرده میکشد که هیچ برهان و منطقی را نپذیرد. پس برمیگردیم به مسئله برگ درخت و اختیار انسان، خب خدا جان پرده را تو زدی، نیش عقرب و سرب داغ را من بخورم؟ از یک طرف برای این سوالها جوابی پیدا نمیکردم، از طرف دیگر عاشق فزیک و کیهان شناسی میشدم. آخرین تلاشم خرید صحیحه البخاری بود. جلد اول را که نیمه خواندم، باورم نمیشد که چنین چیزی بتواند انسانس راقانع به کشتار و وحشیگری کند که مسلمانها قرنهاست درگیرش اند. سیستم خلیفه و امامت و مجتهد و مرجع تقلید را  که حتی وقتی مسلمان هم بودم در نظرم ابلهانه می آمد.

وقتی فهمیدم اسلام دین من نیست، برای مدتی مسیحیت را هم مطالعه کردم و در آخرش به این نتیجه رسیدم که تمام ادیان سازمان یافته یک رقم هستند. اگر خدایی هم وجود داشته باشد آن هیولای وحشی هرزه ی پورن استاری نیست که دین معرفی میکند.

 به این سادگی هم که نوشته کردم نامسلمان نشدم. یعنی اینطور نبود که صبح بلند بشوم و ملحد معیاری شده باشم. زیر سوال بردن خدا، پیغمبر و کتابش در مراحل مختلفی اتفاق افتاد. یک روز گفتم شریعت خلاص، صوفی میشوم. مولانا خواندم و به دنبال عشق الهی رفتم! تا به حال تعبیر" ای که در کوچه ی معشوقه ی ما میگذری، بر حذر باش که سر میشکند دیوارش" از الهی قمشه ای شنیدید؟ تفریح سالمیست. باز گفتم شریعت و افراد مقدس خلاص، کتاب و خدا را نگه دار. بالاخره کتاب را هم که از دید یک آدمی که لزوما کسی را زنده به گور نمیکند و با مادرکلانش نمیخوابد و با شاش شتر مست نمیشود خواندم به نتیجه رسیدم فقط خدا جان را نگاه دارم. این یک مورد خیلی مقاومت کرد تا همین سالها که با کار کیهان شناسان قریه مان و تعدد کهکشان ها و "جهان قابل رویت" آشنا شدم.  بدینسان در دکان خدا هم تخته شد.