Wednesday, October 31, 2018

پناه ميبرم به الله از شر پست هايى كه با "خيلى وقت است نوشته نكردم" شروع ميشوند.

"منظره هاى عقل را با من سابقم بگو"


خيلى وقت است نوشته نكردم. وبلاگ نوشته نكردم البته. كتاب و كتابچه ى مشق سويدى ام، كتاب امانتى كه ميخواندم و كاغذ يادداشت هاى پراكنده در كيف هاى مختلفم مثل زمين مين گذارى شده اند. خصوصى ترين تكه هاى افكارم كه به هيچكس گفتنى نيستند بعد از ليست ضماير نوشته شده اند مثلا

استانداردهايم به مقدار بسيار زيادى بالا رفتند و فكر نميكنم وارد هيچ رابطه اى بشوم. تا وقتى كه در اين خانه زندگى ميكنم پشت دستم داغ كه وارد هيچ رابطه اى بشوم. خيلى فريندزوار فكر كرده بودم

چيزى كه خيلى لازم دارم  دوست و رفيق هاى نو است. از زمستان سويدن زياد شنيده ام و دلم ميخواهد بدون درد و خون ريزى بگذرانمش. براى دو ماه كه كار دارم و كلاس سويدى هم ثبت نام كرده ام. تئورى موتردوانى را هم ميخواهم كه ياد بگيرم و در اولين فرصت موتر بخرم. براى رشد شخصيتى هم يك ليست بلند دارم كه بايد بخوانم و انجام بدهم. فكر كنم همين كه اين ليست را دارم بايد شكرگذار باشم، به معنى اميد به زندگيست

تا جايى كه جا دارد هم كشيده شده ام، مثل كره روى يك عالم نان. روح و روان و موجوديتم نازك شده و خيلى دلم فضاى تنهايى و آرامش ميخواهد

در راه سينما هستم. بوهميمين رپسودى را ميبينم. يكسال است چشم به راهم. قرار بود با وى بروم. زنگ بزنم بگويم دو تكت گرفته ام و همراهى ام كند. قوانين ديدن اين فيلم را قبول كرده بود. موبايل نباشد و اگر گريه كردم بعدا ياد نكند و غيره. چند روز است كه فيلم اكران شده دل نكردم كه بروم، جايش خاليست. زندگى با او خيلى مهربانتر و قشنگتر و واقعى تر و شادتر بود و حالا كه نيست يكى در ميان ميخواهم من هم نباشم. دلم برايش خيلى تنگ ميشود. من فكريا نميشوم ولى. هرگز. قبول قلب شكستگى ان بار بهتر است از تعقيب آدمهايى كه نميخواهندت. حقيقت اينست كه جاى اشتباه دنبال فاميل گشتم. باید قبول كنم

امروز كه به خاطر پادرد كار را كنسل كردم تصميم گرفتم بروم و فيلم را ببينم. اميدم به اينست كه هنر حالم را خوب كند. خيلى فيلمى طور امروز بشود نقطه ى عطفى در زندگى ام و تاريخ سويدن به قبل و بعد از امروز تقسيم شود. از سينما كه بيرون ميشوم آدم جديدى باشم كه به قصه ى دنيا نيست. نه اينكه كاملا هم معجزه باشد، بدنم به همان سمت روان است يعنى وقت تصميمم را گرفته ام كه به هركس به اندازه ى كارى كه در حقم كرده بها بدهم ولى هنوز در وجودم ته نشين نشده.

ديروز روانشناس ديدم. گفت افسردگى ندارى خواهرم و فقط زمان سختى را در زندگى ميگذرانى و در حال تقلا هستى. خيلى عادى گفت انگار كه اطلاعات تكست بوك است؛ سختى را ميكشى و قوى تر ميشوى و مطمئنم آدم موفقى خواهى بود، زياد سخت نگير و به تلاشت ادامه بده. قانع شدم. گفتم باشه ولى وقت مشاوره به من بده. احساس گيرافتادگى و تنگى نفس را كه كنار بگذارم، پتانشيل بالايى براى زندگى دارم. همه چيز خوب است، خوب ميشود، ته دلم ميدانم