چقدر بعد از اسباب کشی اتفاق های مختلف افتاد. آپارتمان مثل خانه شده کم کم. آفتاب تا بعد از ظهر پخش است وسط خانه، بزرگترین میز غذاخوری که امکان داشت را گرفتیم. از چوب بازیافتی درست شده و کلی با کرکتر است. خانه ام شده همان چیزی که میخواستم، وسایل چوبی، کلی گلدان، شمع معطر، گلدان بزرگ با دسته گلی که خودم دیزاین کردم.
تولد آلبین را با خوبی و خوشی گذراندیم. چهارشنبه من و خودش جشن گرفتیم. شنبه با دوستان و یکشنبه با خانواده. هر دو مهمانی خیلی خوب گذشت. خانواده آلبین برای هردویمان کادوی خانه نویی گرفته بودند. خیلی احساس خانواده به من دست داد. برایشان غذای افغانی و ایرانی پختم. برای پدر و مادرش قبلا درست کرده بودم و دوست داشتند. اینبار خواهر و مادرش گفتند یک روز مهمانمان کن با هم آشپزی کنیم. از برنج مخصوصا متاثر شده بودند چون خودشان فقط برنج را میجوشانند. بعد هم رفتیم سر کشوی غذاهای اتنیک من و همه ادویه ها و اسنک ها را امتحان کردند. من نمیدانم چرا اینها انقدر انسانند. خیلی میخواهند من احساس غریبگی نکنم ولی نمیدانند با کی طرفند. احساس غریبگی من از مهاجرت به سوئد نیست، به بزرگ شدن در ایران برمیگردد و بعد از آن هم اتفاقاتی افتاده که مرتب این اسکیما را تایید کرده و الان خودم هم گاهی به مقابل این احساسی که الان خوب میشناسمش مستاصل میشوم.
روز جمعه که برای امتحان پوهنتون رفته بودم همکلاسی و استادیارمان را برای اولین بار دیدم. با یکی از همکلاسی ها که از قبل دوست شده بودم اختلاط کردیم و خوش گذشت. نفر در فیزیک فضا پست داک کرده و الان دوباره ماستری میخواند که در همین شهر، یکجای ثابت، کار داشته باشد. خیلی همدرد بودیم، البته او چند برابر من درس خوانده و تحقیق کرده و حالا اینجاست. وجه مشترکی که سرش خندیدیم فاک نداشته مان بود. یعنی سر کلاسی که همه ساکتند و هیچ کس نه سوال میپرسد نه حرفی میزند ما حرف میزنیم و سوالهای ساده میپرسیم چون مهم نیست راجع به مان چه فکری میکنند. به شخصه انقدر بی حوصله و خسته هستم که گاهی خودم هم تعجب میکنم از بی خیالی ام. در محصلی های قبلی بیشتر به غصه ی این چیزها بودم. این رفتار فقط سر کلاس هم نیست، کلا احساس میکنم خسته تر از چیزی هستم که تلاش کنم اپیلینگ باشم. یک گروه از دوستهای آلبین هستند که از خانواده های خیلی پولدار می آیند و کلا بچه های تراست فاندی اند. من با این گروه زیاد نشستم و بازی کردم و سیلینگ رفتم و غیره ولی هربار بحث مسائل عدالت اجتماعی و سیاست پیش آمده زده ایم به سر و کله ی هم. داستان اینست که وقتی کل عمرت پولدار زندگی کرده باشی دید دیگری نسبت به زندگی داری تا وقتی مثل من از بچگی مهاجر جنگ بوده باشی و بارها جابجایی و فقر را تجربه و از صفر شروع کرده باشی. کاملا قابل انتظارست. برخلاف برچسب وطن فروشی و تغییر ی که لوده های وطنی به من زدند، من همرنگ جماعت نمیشوم. آن که در پست های قبل در موردش نوشته بودم رفته در تیم بچه های پولدار و کول و سختی ها و کلا زندگی ملت را انکار میکند که با توجه به سرگذشتی که داشته عجیب است. برای من یک ذره هم ارزش ندارد که ریچ کیدز آف استکهلم از من خوششان بیاید و به خاطر تاییدشان تجربه خودم و خیلی هایی که آن ته جامعه وسط بی ثباتی زندگی کردیم را از یاد ببرم. به عبارت دیگر، کاملا اوکی ام با کسانی دوستم که دیدگاهمان در مورد عدالت متفاوت است ولی بحثم را میکنم و هویت خودم را انکار نمیکنم که من را بپذیرند. کاش میشد تفاوت هویت و تلاش برای اینتگریشن را به مردم بفهمانم. کسانی که فکر میکنند غذا هویت شان است و اگر غذای جدید یادگرفتی، موسیقی متفاوت شنیدی و یا کلا از زندگی ات درس گرفتی و مثلا چیزی به نام حریم شخصی برای خودت تعریف کردی ورخطا میشوند و متهمت میکنند به خودفروشی و تظاهر. دیشب بعد از رفتن مهمانها دلتنگ فامیل و دوستانم شده بودم و آهنگ قدیمی میشنیدم، یاد خ افتاده بودم که متهمم میکرد به ایرانی بودن چون آهنگ ایرانی دوست داشتم، یا س که مسخره ام میکرد که آهنگ پشتو دوست داشتم. دیشب به این فکر بودم که من از د جدا شدم و یک دستور پخت خوب برای اسفناج از او یاد گرفتم. دورانی که مارون فایو و جیمز بلانت میشنیدم. از ت که حتی نمیخواهم یادم بیاید چند تا آهنگ پشتو و هندی خوب دارم و در آن دوران اتن ملی برایم تبدیل به چیز زیبا شد. نه فقط در رابطه های رمانتیک، کلا من با هر آدمی خیلی گشتم به یک چیزی معرفی ام کرده. یاد وقتی که نسترن من را با کویین آشنا کرد و کل دو هزار چهارده و پانزده را کویین شنیدم. رابطه ها تمام شدند ولی من هنوز همه ی اینها را اپرشیت میکنم. منی که ذاتش متغیر است نمیتوانم باور کنم که کسی میتواند انقدر خسته کننده باشد که تمام عمرش یک موسیقی را بشنود، یک غذا را بپزد و یک کتاب را بخواند و به این هم بگوید هویت و به آن افتخار هم بکند.
کتاب سیزدهم ویل آف تایم را تمام کردم و وقت نکردم آخرین جلد را شروع کنم. خیلی هیجان زده ام و دلم نمی آید کتاب را با عجله و چند صفحه اینجا و چند صفحه آنجا بخوانم. احتمالا تعطیلات کریسمس فرصت بشود.
آلبین آمده برای بار سوم که کمپیوتر را ببندم و بروم بخوابم. صبا باید درس بخوانم. وسط هرج ومرجی که درسهای دانشگاه و دو تا صنف سوئدی و مصاحبه ی کاری ودلتنگی باشد، خوشبختم.
پ.ن: جوگیری این وقتهایم سریال د بویزو پلی لیست آهنگ های دهه 60/70/80 است. مثلا این عشق