Tuesday, December 27, 2022

یک زندگی ساده.

ایران انقلاب شده و مردم را میکشند. افغانستان نصف مردم  را گروگان گرفته اند. جنگ اوکراین هنوز ادامه دارد و سوید هم درگیر تورم است. سعی میکنم تا جایی که میتوانم اخبار نخوانم. در مقایسه با شجاعتی که مردم دارند و ظلمی که مجبورند تحمل کنند مشکلات من ناچیز است ولی ظرفیت ندارم. یک رفیقم که خیلی فعال است هرچند وقت یک استوری میگذارد به مضمون اینکه "ای شمایی که بیرونید و هیچ کاری نمیکنید فکر میکنید شرف دارید؟"  احتمالا نه. اولویتم اینست که افسرده نباشم و یک زندگی معمولی داشته باشم. سعی کردم درگیر بشوم و هش تگ بزنم ولی قلبا میدانم این فضا برای من نیست. من از هیچکس خوشم نمی آید و هر شبکه ی اجتماعی که سلبریتی دارد و کارهای سیاسی میکنند برایم فقط اعصاب خوردکن بوده و احساس مفیدی نکرده ام.  

 بیشتر گلدانهایم این زمستان مردند. از کارم هم استعفا دادم و فبروری جای جدیدی میروم. خیلی سعی کردم اوراچیور نباشم ولی متاسفانه مشکلاتی که من دارم از من آدمی ساخته اند که باید همیشه در تلاش برای مرحله بعدی باشد. به طور دیسفانکشنالی وقتی در تلاش و معذبی ام، احساس خوشحالی بیشتری دارم. در سه سال گذشته معاشم 2.5 برابر شده و کماکان به فکر بیشترم.هدف خاصی برای خرج کردن ندارم، خیلی وقت است خرید کردن از سرم افتاده و  حتی به سفرهای طولانی مدت هم فکر نمیکنم. پول جای خالی فیزیک را در زندگی ام گرفته. تا وقتی که یک الهام دیگر در زندگی ام پیدا کنم، تصمیم گرفتم تا پول را دنبال کنم.     

بدمینتون و جیم بهترین قسمت های امسالم بودند. چند روز است که مریضم و بسیار قدردان که حوصله ام سر رفته و دلم برای فعالیت فیزیکی تنگ شده. کی فکر میکرد من پتانسیل عضله ساختن داشته باشم. 

کریسمس با خانواده آلبین قبرستان رفتیم. یک برکه ی کوچک هم بود که برای همه ی رفتگان میشد شمع روشن کرد. برای مادرم و شفیق شمع روشن کردم و کمی حالم خوب شد. 

ده روز آینده هنوز در رخصتی ام و میخواهم اینستاگرام را ببندم و یک کتاب را تمام کنم. حوصله ام سر برود و نقاشی کنم. شمع درست کنم، هر کاری غیر از نگاه کردن به یک سکرین. 




Sunday, August 28, 2022

Salt and the sea

 فکر میکنم باید این فکر ها را باید یکبار بنویسم و شاید امیدی باشد که از دستشان راحت بشوم. من نمیتوانم بعضی چیزها را فراموش کنم و دقیقا نمیدانم چرا ولی اخیرا به شهوداتی دست یافته ام که ممکن است اگر رویشان اسکی بروم به مسیر درست موو آن کردن روان باشم. 

بعضی چیزها مثل مرگ مادر و برادرم را ترجیح میدهم باز نکنم. خیلی شدید است. یا رابطه ام با پدرم. چند روز پیش در جواب همکاری که از والدینم پرسید گفتم هر دو مرده اند. نمیدانم، انگار یک مرز جدیدی را رد کرده باشم. سالهاست حرف نمیزنیم و بعد از مرگ مادرم فکر کنم تصمیم گرفت که من وجود خارجی داشته باشم ولی خیلی بی نهایت دیر است برای اینکه طوری احوالپرسی کند و انتظار رابطه داشته باشد که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. برادرم ر هم همینطور. ترجیح  میدهم کیسشان را باز نکنم. 

چیزی که شاید وقتش رسیده زمین بگذارمش، رابطه ام با س است. چهار سال گذشته و فکر میکنم کمی پرسپکتیو پیدا کرده ام. س خیلی نزدیک تر از دوست بود. هر سال قبل از سپتامبر ایمیل هایی که در دو هزار و هفده رد و بدل کردیم را دوباره میخوانم. وقتی که وسط یک خانواده سنتی در هرات گیر کرده بودم و افسردگی مثل زنجیر پایم را گرفته بود، ارتباطم با س کمکم کرد تا شهامت رها کردن همه چیز را پیدا کنم. بعدها هم میزبانی اش در استکهلم کمکم کرد تا با سرعت بیشتری بتوانم زندگی ام را به یک ثباتی برگردانم. امسال اولین باری بود که ایمیل ها را خواندم و یادم نمی آمد که چی  باعث شد قطع رابطه کنیم. فکر میکنم یکی از دلایل این بود که به هم ریختگی هایمان خیلی مشابه هم بود. 

بین سنت و مدرنیته گیر کرده بودیم و او که قبول نمیکرد اجاره تعیین کنیم و اصرار میکرد مجانی بمان ناراحت بود که خرج من را میدهد یا بدتر، خرج من را میدهد و من کاملا آدم مطابق میلش نیستم. من که اصرار میکردم بیا ماهیانه  یک پولی تعیین کن که من احساس سرباری نداشته باشم و احساس نکنم باید مطیع تو باشم، با اصرارش پایم را عقب میکشیدم. در نهایت هم پول را دادم و هم احساس کردم از او استفاده کردم و هم ناراحت بودم که چرا نمیتوانم به اندازه یک آدم فضا اشغال کنم، او هم در نهایت اجاره را قبول کرد و احتمالا برای ماه ها احساس کرد از او استفاده شده و چرا من قدردان نیستم.  حد و مرز منطقی نداشتیم. حالا یاد گرفته ام که توقعات غیر انسانی از هیچ کس به شمول پارتنرم نداشته باشم ولی چهار سال قبل هنوز رمانتیک بودم.  

 چرا هنوز جای این دوستی درد میکند. فکر میکنم شوکی که من گرفتم وقتهایی بود که فهمیدم وقتی پشت سر من حرف میزند در موردم چی فکر میکند. آلمان رفتن من را که بعد از سالها آمادگی و حتی قبول یک ازدواج زوری بود را حتی ناحقی میداند. اینکه لیاقت چیزهای خوب زندگی ام را نداشته ام و بد ها را خودم با نافهمی سرم آورده ام. شهامت زدن این حرف ها را هم رو در رو نداشتیم. یعنی با گوشه و کنایه سعی میکرد که ناراحتی اش را ابراز کند و من هم حق خودم نمیدانستم ناراحتی ام را بگویم چون در خانه اش بودم. این دو رویی فقط همه چیز را بدتر کرد.

 اگر تصور کنم حالا که شرایط من مشابه چهار سال قبل اوست، کسی با یک عالم تراما به خانه ام بیاید درک میکنم که کار خیلی سختی است. البته من امروز چنین چیزی را قبول نمیکند چون ظرفیت خودم را میدانم ولی رمانتیک و خیلی کاکه طور میبودم احتمالا قبول میکردم و زندگی خودم را هم را با به سطح آوردن معضلات مشابه مان، به گند میکشیدم. آنزمان من هنوز میوت بودم با مردم و حرف نمی زدم. با آدمهای جدید و مخصوصا در جمع همیشه ساکت بودم و فقط  دوستان قدیمی ام کسانی بودند که میتوانستم همرایشان گپ بزنم. مسئولیت روانی بزرگیست که تنها پشتیبان چنین آدمی باشی. برای من هم، دیدن نظری که پشت سرم ابراز میکند معادل با احساس طرد شدن از آدمی بود که احساس میکردم خانواده ام است، جایی که میتوانم آن احساس تعلق بیجا شده را بگذارم و این عمیقا دردناک بود. 


 شناختن خودم و کنار آمدن با نیازهایم، در کنار زندگی با ثبات کمک کرده که دیگر در چنین شرایطی نباشم. امیدوارم هیچوقت هم اتفاق نیفتد، نه احساسات  خوشحالی شدیدی مثل اینکه من سرگردان رها شده در دریا جای لنگر انداختن پیدا کرده ام و نه احساسات شدید تلخی مثل اینکه از اول یاد بگیری جای لنگر انداختن وجود ندارد. 





سفر تابستان بیست و دو

سه هفته رفتیم کرواسی و ایتالیا و انگار خاطراتش از ذهنم فرار کرده اند. با کمک از گوگل و ایر بی اند بی سعی میکنم به یادم بیاورم که چی شد. 

زادار- بالاخره به آفتاب سوزان رسیدم. کرایه کردن موتر از روز اول فکر چندان خوبی نبود چون آپارتمان در شهر کهنه بود و واقعا شهر کهنه هیچوقت جای خوبی برای رانندگی نیست. موزه های قشنگ.

پوکه اشتان-

شیبنیک- سورپرایز از دیدن ویوی شهر از قلعه سینت مایکل . یکی از آندرریتد ترین شهرهای کرواسی که ما آنقدر علاقمندش شدیم تصمیم گرفتیم برگردیم. 

اسکاردین- آپارتمان با استخر و منظره کوه های سبز. پارک ملی کرکا. آبشارهای قشنگ و نشستن روی عرشه ی (؟) قایق و پاهای در آب. 

پریموشتن- اولین ملاقات با پشه ها که خوشبختانه حساسیتم نسبت به آنها خیلی کم تر از پشه های سویدی بود. درخت های انار و زیتون، ساکیولنت های خوشحال. 

اسپلیت- غذاهای خوب، قارچ با ترافل.  هرشب موسیقی زنده و جو خیلی توریستی. پرواز گله ای پرنده ها در بلند ساختمان های قدیمی و سنگی. یکی از قشنگترین ساحل ها با منظره  کوه های سبز یک طرف و دریا طرف دیگر.

تروگیر- بعد از شنای هر روزه در دریای بالتیک یادآوری اینکه شنا در استخر هنوز زحمت میخواهد. درخت های پرتقال، لیمو، کیوی و انار. 

زادار-موتر را پس دادیم و برگشتیم به شهر اول. اینبار رستوران و آیسکریم فروشی مورد علاقه داشتیم. 

شیبنیک- با اتوبوس رفتیم شیبنیک و دیدن قلعه ی سینت نیکولاس. ساحل های قشنگ. 

زاگرب- شهر کهنه شلوغ، موزه ایلوژن؟، غذاهای خیلی خوب، تور تاریخ کرواسی، جنگ داخلی و کمونیزم. حیلی زحمت کشیدم که گریه نکنم. بعد از ختم تور، در میدان شلوغ شهر، کنار مجسمه تکراری جنگجو بر اسب بودیم که آلبین پرسید خوبم و اشکم در آمد. شباهت جنگ فارغ از اینکه کجا اتفاق می افتد خیلی دردناک است. 

رم- پروازمان از زاگرب یک استاپ در اسپلیت داشت که باید طیاره عوض میکردیم. هرچند مناظر قشنگ زیاد دیدم از پنجره ی طیاره، همسفر شدن با یک گله آدم مست که روانه ی اسپلیت بودند خیلی جالب نبود. احساس میکردن هیچ چیز در کنترل هیچ کس نیست و وسط زمین و هوا با چند لوده در یک قوطی آهنی گیر کرده ام. 

سفر به رم انگار سفر در تاریخ باشد، وقتی از عابدات (:)) تاریخی حرف میزنیم واقعا از تاریخی حرف میزنیم که تصورش اورولمینگ است. مثل راه رفتن در موزه لوور است، اول آدم با شگفتی و حیرت شروع میکند و کم کم بی حس میشود از بس که حس شگفتی اش اشباع شده. فواره های آب آشامیدنی یکی از چیزهای دوست داشتنی در رم بودند که نسبت به تقریبا همه جای اروپت که سفر کرده ام خاص است. حتی در دنمارک به خاطر آب آشامیدنی از آدم پول میگیرند. موزه های قشنگ و قدیمی ، گفتم که همه چیز خارق العاده قدیمی ست؟ واتیکان نرفتم چون درس کد داشتند و من ظرفیت نداشتم یک مذهب دیگر برای حتی چند ساعت لباسم را تصمیم بگیرد. کاپوچینوهای عالی و پاستاهای تازه. شب یکی مانده به آخر هم کنسرت مانسکین داشتیم. 

تیک اوی های این سفر: 

دلم برای سویدن و مواه و گیاهانم خیلی تنگ شد. آن پلان سفرهای شش ماهه در امریکا و آسیا را نمیتوانم تصور کنم. بعد از ده روز دلم میخواهد برگردم خانه. 
اینبار هرکدام یک کوله پشتی داشتیم و ایر بی اند بی امان را دو روز پیشاپیش رزور میکردیم. آزادی کامل در اینکه تصمیم بگیریم کجا بمانیم و دسترسی به لباسشویی در اکثر خانه هایی که ماندیم خیلی خوب بود. 

بهترین آیکریمی که در زندگی خورده ام باید جلاتوهای رم باشد. ترافل هم یکی از چیزهاییست که تازه کشف کردم و میخواهم آشپزی با آن را یاد بگیرم. 

از چیزهای بد در مورد کرواسی، قانونی بودن سیگار کشیدن در فضاهای عمومیست، آدم اگر بدشانسی بیاورد میتواند غذایش را د همسایگی یک دودکش بخورد. رم شهر خیلی گران و کثیفی است که بوی آشغال وسط خیابان های قشنگش پیچیده، خیابانهایی که عابر پیاده  در آنها سگ راننده است. یعنی باید سه چهارم محیط یک مستطیل را راه رفت تا از خیابان عبور کرد. رانندگی در هردو جا هم خطرناک و بی قانون و حال به هم زن است. 

هر چی فکر میکنم ذره ای عذاب وجدان داشته باشم از اینکه به یک کشور دیگر سفر کردم تا بند مورد علاقه ام را ببینم، ندارم. در واقع خیلی هم خوشحالم که میتوانم اینکارها را بکنم. بلیط دو کانسرت بعدی ام را آلردی خریده ام. گرگوری الن ایزاکوف در اکتبر و کلد پلی در جون سال بعد. اولی موسیقی امسالم است که به خاطر سفر بهارم به کوپنهاگن با آن آشنا شده ام، موسیقی هیگه. کلد پلی نوستالژی سالهای 2015-2018 است. سالهای بدبختی و دلشکستگی. یاد لوشکا و این مای پلیس با هم گره خورده اند. 

این متن را 12 جولای، روزی که از ایتالیا برگشتیم شروع کرده بودم و امروز حسم آمد بیشتر بنویسم. 


Sunday, March 20, 2022

Du kommer aldrig mer bli dig själv

 هر از گاهی  گوگل یک یادآروری میفرستد از یک، دو، سه و چهار سال قبل که احساسات آدم را تا حدی دگرگون میکند. امروز ویدیویی را از اتاقم در کمپ|هتل چهار سال قبل در مالمو دیدم.
از چهار سال قبل تا حالا زندگی خیلی عوض شده. 

از زندگی که داشت لهم میکرد فرار کرده بودم، نمیتوانستم حرف بزنم و هر وقت حرف میزدم گریه می کردم. امروز هم زیاد گریه میکنم، وقتی فیلم میبینم یا اخبار می خوانم. گریه ملاک غم نیست البته، آدمی که با دل شکسته زندگی کند نیازی هم نیست هر  روز گریه کند. به هر حال طول میکشد تا با بعضی چیزها عادت کرد و این هم بخشی از زندگی ست. 

از جنبه های خوب این تغییرات چهار ساله نامزد و کارم هستند. بعد از سه سال با هم بودن در یک حرکت رمانتیک و خارجی نامزد شدیم. فعلا حس برنامه ریزی برای عروسی را ندارم و بیشتر هیجان تعطیلات تابستانی را دارم تا مجلس عروسی. ولی خوشحالم که رابطه ام با کسی که دوستش دارم به مرحله ی بعد رفت. کارم را هم میشود گفت با چانس پیدا کردم، من غرق در فیزیک بودم و بی خبر از اینداستری. از روی ناچاری دنبال کار خارج از آکادمیا گشتم و حالا بسیار بابت  این تغییر مسیر خوشحالم. کارهای آی تی جز پردرآمدترین کارهای سوید هستند و کار من فعلا در بازار کار شدید گرم است. از داشتن پول خیلی خوشحالم. واقعا آدم وقتی از لحاظ مالی راحت باشد و نیاز های اولیه اش را به راحتی برطرف کند، استرس زندگی به مقدار قابل توجهی کم میشود. از این به بعد ممکن است پول بیشتر آدم را خوشحال نکند اما  نبود همین پول چقدر زندگی را سخت کرده بود. هم برای اطرافیان هم خودم.

آلبین چند بار است که میگوید در خواب گریه میکنم. خودم چند بار بیدار شدم و صورتم خیس اشک بوده ولی انگار بیشتر وقتها خودم بیدار نشده ام. معمولا این خوابها در مورد برادر و مادرم هستند. آخرین بار خواب میدیدم که از برادرم در مقابل چند تاگ تفنگدار دفاع میکنم. شخص تاگ به سر برادرم شلیک کرد و من هنوز سعی داشتم واقعیت را از سر بنویسم و حساب میکردم اگر دستم را جلوی مرمی بگیرم و او هم سرش را بچرخاند که مرمی فقط پوستش را لمس کند و خودنش را به مردن بزند میتوانیم تفنگدارها را فریب بدهیم. برادرم انگیزه ای نشان نمیداد و من نگرانی و غمم زیاد بود. همین یادم است. صبح که بیدار شدم ابر اندوه تا نزدیکی های ظهر همراهم بود. معمولا همینطور است، اول غم یادم می آید و بعد دوست داشتنشان و با خودم به نتیجه میرسم که دلم نمیخواهد ابر اندوه برود، غم همان عشقست. یادم هست یک زمانی نوشته بودم چطور است آدم همزمان بدبختی و امید را با هم احساس میکند ولی هنوز از زندگی کم دیده بودم. 

برایم کتاب فارسی فرستاده اند. خوشحالم. برای آفتاب هم خوشحالم. دوستانمان بچه دار میشوند. از بغل کردن نوزاد هم خوشحالم. امروز نوروز است. به قصه اش نیستم. هنوز دلم تنگ خواب چند روز قبلم است. 


Friday, February 11, 2022

Du räcker till, så var den du är

 اینجا پر است از درفت های که یا نیمه کاره رها شده اند یا  منتشر نمیشوند. اتفاقات زیادی افتاده و واقعا برای هضم شان نیاز به نوشتن داشتم ولی اینکار را نکردم. گاهی وقت به خاطر خودآزاری و اینکه نمیخواهم بعضی چیزهای کمتر به یادم بیایند وگاهی هم به خاطر تنبلی. 

کار بهتر گرفتم و حساب مالی ام جایی ست که از آن احساس رضایت دارم. بدون اینکه هیچ فشاری تحمل کنم و از خرجهایم بزنم میتوانم بیشتر از پنجاه درصد معاشم را پس انداز کنم. در یک شغلی افتاده ام که بیشتر روزها از حجم و نوع کار راضی ام و یک چیزی یاد میگیرم. با پس شدن قیودات کرونا قرار است هفته ای دو روز دفتر برویم. به خاطرش خوشحالم، هم نیاز دارم حاضر بشوم و مردم ببینم هم اطراف دفترمان رستوران زیاد است. 

آپارتمان به نام هر دو نفرمان است و یک حساب بانکی مشترک باز کردیم که سهم خرج ماهیانه را آنجا میگذاریم. زندگی شفاف است، با همیم، با هم زندگی درست میکنیم، اکثر دوستان همدیگر را میشناسیم، کارت های تبریک و دعوت به آدرس هر دونفرمان می آید. 

گاهی یک آهنگ یا فیلم یا نوشته ای یادم می آورد که چقدر در روابطی بودم که خوشحالی مال وقت های خاص بود. که آدم هر از گاهی احساس امنیت میکرد. واقعیت اینست که ما، من، خیلی زود به همه چیز عادت میکنیم. من هم به این آرامش عادت کرده ام اما احساس اینکه آن کفش دیگر ممکن است هر لحظه بیفتد همیشه یک جای ذهنم هست و با کوچترین نشانه ای به سطح می آید. 

دلم شکسته است. البته خبر جدیدی نیست، همان پنج سال پیش فهمیدم امیدی به بهبود اوضاع جهان نیست و دلم شکست.  چند سال طول کشید تا تکه های شکسته را سر هم چسب بزنم ولی به هرصورت آن سالهای سگی هم گذشتند. با دلی شکسته زندگی میکنم و کماکان خوشحالم. حتی امیدوارم، فقط امید را لوکالیزد کردم روی دنیای کوچک خودم. مثلا اگر دور از جامعه یک کلبه و باغچه میداشتم و خبر نمیشدم روسیه کماکان کشورگشایی میکند. البته زندگی ام شهریست و سهامم را میخرم و دیدن پول در حساب بانکی ام بسیار خوشحالم میکند. امیدم به اینست که عروسی مان خوش بگذرد، بچه سالم و خوشحالی بتوانیم داشته باشیم و امسال حیوانات محصولات باغچه ام را نخورند. هر روز هم به مادرم و شفیق فکر میکنم، خواب مادرم را زیاد میبینم. به زنان معترض هر روز فکر میکنم، دردش عمیق است. من نمیدانم که دقیقا چه احساساتی را تجربه میکنند، ولی از دلشان می آیم چون کابوسم را زندگی میکنند. کاملا بی پناه. 

 




Tuesday, January 4, 2022

خواب هم پناه نیست.

نزدیکی های صبح خوابش را دیدم. غم و شادی عجین بودند. مثل چند سال قبلش بود که آرایش میکرد و وقتی میخندید صورتش گرد بود. گردنش را بو میکردم و عاشق خنده هایش میشدم و یک ثانیه بعد میشد آدم سال آخر، خسته و از پا افتاده و ناامیدی از نگاهش میبارید. چقدر درکت نکردم مادر. چقدر بی شعور بودم که هر بار اولین سوالت این بود نمی آیی، من ناراحت میشدم به جای اینکه ببینم در تقلای پیدا کردن یک ذره امیدی. 

 میدانم که تا آخرین لحظه هم به فکر این بودی که ما ناراحت نشویم وما واقعا لیاقت تو را نداشتیم . هر روز به تو فکر میکنم و به خودم میگویم من میتوانم در کناراین درد، این در لعنتی هیچوقت همدلی نکردن با تو، زندگی کنم. در خواب جیغ میکشیدم و گریه میکردم، اگر به اشک من بود دنیا را آب می برد. دلم برایت تنگ است مادر. دلم برای زندگی پر از دردت خون است. 

نمیتوانم خودم را ببخشم، نمیتوانم قبول کنم که سهم تو از زندگی همین بود. نمیدانم کجایی، نمیدانم با جای خالی ات چکار کنم.