Friday, May 29, 2020

کرکتر عمو نوروز نژادپرست است


دوران بی دوستی بد نبود ولی احساس تنهایی میکردم. آدم زیاد بود و زیاد رفتیم بورد گیم و پیک نیک و غیره ولی حس حرف زدن نبود. آخرین دوست نزدیکی که اینجا داشتم همان دوستم بود که رقابت نانوشته ای داشت و فهمیدم پشت سرم حرف می زند. تجربه ای که باعث شد بیشتر از قبل خوددار و ساکت باشم. یک دوست هندی داشتم که از سر سال همدیگر را ندیده بودیم. زندگی اش جنجالی شده بود، دوبار هند رفت، کار گرفت بیکار شد، یک اپیزود افسردگی را گذراند و بالاخره هفته پیش برگشت. دوشنبه رفتیم پیکنیک، فرش انداختیم و سفره پهن کردیم. تقریبا چهارساعتی از همه جا حرف زدیم. چون با فرهنگ زن ستیز بزرگ شده میفهمید از چی حرف میزنم. با یک احساس سبکی خوبی به خانه برگشتم. بعد از چندین هفته قبل از خواب فکرم مشغول دین و سیستم مردسالاری نبود. عمیق و آرام خوابیدم.

از هفته آینده کلاس سوئدی ام چند برابر میشود. هم خوشحالم هم ای کا ش بیشتر حوصله میکردم برای خواندن.


Friday, May 22, 2020

پخش و پلا-


کارهای اداری ام را پیش میبرم و همه چیز لاک پشتی پیش می رود. از اینکه اوضاع دارد رو به راه میشود خوشحالم. خوشحالی به همین سادگی کاش میبود. وقتی چیزی که منتظرش هستم را بالاخره به دست می آورم یک دلیل دیگر پیدا میکنم برای دویدن. 

نقطه ی شروعم خوب نبود، نه فقط لوجستیکی، از نظر حق و حقوق هم خوب نبود. به همین خاطر تصمیم های اشتباه گرفتم و وقتم را حرام کردم. این چیزی نیست که به خاطرش خودم را سرزنش کنم. ویرجینیا وولف راست میگفت؛ ما ادامه راه مادرانمان را می رویم.  

یک چیزی راجع به روند زندگی خیلی رضایت بخش است که به همه ی از دست دادن جوانی و جذابیت می ارزد. احتمالا خرد کلمه ی مناسبی است. خردی که از تجربه زندگی کردن به دست می آید. آدم به ملت بیست ساله نگاه میکند و تا وقتی نفر حرف نزده به نظرش خیلی زیبا می آید. 

برای استرس کردن در مورد کم کاری هایم وقت دارم. امشب فقط فکر میکنم که برنامه برای خودم دارم و به همین اکتفا میکنم. 


Wednesday, May 13, 2020

What can men do against such reckless hate*

یک چند روز گذشت و میدانم حس وبسایت ساختن را ندارم. نباید هم داشته باشم البته، هروقت پول و متن به اندازه کافی داشتم به وبسایت فکر میکنم. باید سر کار اصلی ام تمرکز کنم نه اینکه همه کار را یاد بگیرم. وبسایت مدیوم را فعلا در نظر دارم. بی جنجال تر است و احتمالا خواننده پیدا کردن آسان تر است. همان را هم ببینم چطور پیش میرود، شروع کردم به نوشتن اما پخش و پلایم، نمیدانم از کجا شروع کنم. 

رییس سابق تماس گرفت تا خبرم را بگیرد. در مورد کار فعلی ام پرسید و پیشنهاد کردم اگر به تاسیس دیارتمنت جدید فکر میکند میتوانم برایش از این رشته ی خیلی خوب بگویم. گفت برایش کریکولم و اهداف و ... بنویسم. بعد از سه ساعت وقت گذاشتن برای تحقیق تصمیم گرفتم مفته کاری را ادامه ندهم. دلم میخواهد به پوهنتون و البته محصلین کمک کنم ولی به چه قیمتی. وقتی اراسموس را هم شروع کردم، نه تنها که کار خودم به مراتب اضافه شد که دشمن هم پیدا کردم. اصلا اسمم هم در پوهنتون از همانجا پخش شد. الان هم میتوانم اینکار را بکنم ولی حاضر نیستم دیگر روزها وقت بگذارم. اولویتم زندگی الانم باید باشد هرچند هربار که فکر میکنم فرصت کمک کردن هست با سر میخواهم بدوم.  چند لینک مناسب پیدا کردم و گفتم اگر بعد از خواندن این مطالب هنوز علاقمند بود حرف میزنیم. 

برای فرستادن مطالب فیسبوک را باز کردم چون تنبلم و سرچ نکردم که مسنجر اپ جداگانه دارد که بشود روی لپ تاپ نصب کرد یا نه. فیسبوک از بقیه وقت ها تاریک تر و خشن تر بود. تایملاین پر بود از تصویر کشته و زخمی های انتحاری شفاخانه و استاتوس هایی که یا فحش و آرزوی نابودی برای این نامسلمانان بود یا دفاع یا توجیه نژادپرستانه بودن هدف این حمله. 
با وجود اینکه غم و عصبانیت مردم را درک میکنم، هدف پخش عکس های خونمال ملت را نمیفهمم. نشر و پخش این عکس ها اولا وحشت را گسترش میدهد که هدف آن وحشی های تروریست است، دوما حساسیت آدم به خشونت را کم میکند. نتیجه اش میشود همین چیزی که شدیم. خشونت باید در حد شوک آور وحشیانه باشد اگر نه دیگر تکانمان نمیدهد. کشتن بیست و چند نفر در یک عروسی یا یک تراک عساکر اردوی ملی که از بیچارگی و بدبختی شده اند عسکر اردوی ملی عادیست، کشتن نوزاد و مادر در حال زایمان باید تا دلمان بلرزد. چرا نرفتم همین را در فیسبوک ننوشتم؟ چون در نهایت مردم غمگینند، ترسیده اند، یک تراما به تراماهایشان اضافه شده و من خارج نشین را لازم ندارند که از بیرون گود بگویم چطور با احساساتشان کنار بیایند. البته به خارج نشین ها هم نمیشود چیزی گفت چون خب آنها هم غمگین و ناراحتند و من کی ام که بگویم چطور غمگساری کنند. فقط اصولا فکر میکنم نشر تصویر حداقل باید با یک هشدار همراه باشد، نباید یک تصویر خشن را بدون رضایت بیننده در چشمش کرد. 

 کلا هربار که این صندوقچه شیطان را باز میکنم حالم بد میشود. 
* ارباب حلقه ها. وقتی ارک ها فقط میخواهند بکشند بخاطر کشتن. 




Saturday, May 9, 2020

مرتد های جهان متحد شوید

متوجه شدم خیلی از شبهایی که خوابم نمیبرد مشغول فکر کردن به پدرسالاری هستم. چرا حالا بعد از این همه وقت نشستم خیلی چیزها را مرور میکنم؟ فکر میکنم چون یک اتفاق بزرگ در زندگی ام افتاده. شاید. شاید هم چون وقت کروناست و وقت زیادی روی دستم دارم که به همه چیز فکر کنم. دیروز به ذهنم رسید که جدی فکر کنم به یک مدیومی برای نوشتن در مورد وحشتی که پدر سالاریست. از تجربه ی خودم بنویسم و مطلب ترجمه کنم. از طرفی حوصله شبکه های اجتماعی را ندارم اگرنه میرفتم اینستاگرامی چیزی میزدم. این نوع مدیوم مورد نظر من نیست ولی. نمیخواهم با ملت بحث کنم یا کلا رابطه دو طرفه نمیخواهم. بهترین حالت چیزی که من میخواهم کتاب است، حرفت را بزنی و هرکس هرچیزی خواست فکر کند ولی من نویسنده نیستم. فقط ترجمه کرده ام و متن کوتاه نوشته ام. اینکار را میدانم میتوانم بکنم. ببینم چند روز روی این ایده میمانم شاید بی ارزد که یک وبسایت درست کنم. 

 تجربه زندگی به عنوان یک مرتد و فراری چیز جالبیست. امیدوارم یک زمانی دنیا جایی بشود که مرتد بودن بی معنی باشد. سویدن با تمام کاستی هایش یک نمونه از آن دنیاست. در استکهلم کلوب همجنسگراها و ال جی بی تی و ... کم است. دلیلش این نیست که اینجا دگرجنسگرا ندارند، دلیلش اینست که فاصله و تبعیض بین مردم به خاطر گرایش جنسی شان کم یا هیچ است. مردم ضرورت ندارند با هم گروپ خودشان بگردند تا احساس امنیت کنند. 


همین ها را هم که نوشتم حال خودم بد میشود، فکر میکنم نظریه های موقتی هستند. مثلا نظرم در مورد سویدن. اوایل که آمده بودم استکهلم به خواهرم در آلمان زنگ میزدم و میگفتم اصلا از این کشور خوشم نمی آید، دالان های عمیق قطار نا آرامم میکند.میخواهم دوباره کلن باشم. الان این شهر را دوست دارم. خانه های رنگی، شمع های پشت پنجره در زمستان، ردیف درخت های سبز به مقابل آسمان و مردمی که حریم شخصی مولایشان است را دوست دارم.  دالان های عمیق قطار هم اثر هنری اند. 

معلوم نیست در آینده هم نظرم همین باشد و خب نظرم در مورد سویدن را پیش خودم نگه میدارم. نظرم در مورد نظام پدرسالاری ولی در طول سالیان عوض نشده، فقط کلمات بهتر برای بیان خودم پیدا کردم. این یکی به نظرم ارزش گفتن دارد. اگر حالش باشد.  





Sunday, May 3, 2020

از روزهای طولانی


رفتیم غذا خریدیم برای هایکینگ که آماده ی رفتن باشیم. شبها سرد هست ولی کیسه خوابمان قرار است وسط قله های برفی هم کار بدهد. به همان اندازه که انگیزه رفتن دارم، ظرفیت دارم که صبح تا شب لامپواری را بشینم اخبار مرور کنم.

برای اینکه حوصله ام را پرت کنم از اخبار، برنامه ی مستر شف بریتانیا را میبینم. از دیدن دقت و نظم شان لذت میبرم. وقتی در مورد طعم های مختلف یک چیز معمولی مثلا زنجفیل حرف میزنند، فکر میکنم چقدر زندگی بوده غذا. بیایم پیاز را کریستالایز کنم تا همه چیز خوب بشود. آلبین آیسکریم جدید را آورد که امتحان کنم، گفتم اوه یک هینتی از پشن فروت حس میکنم. گفت رزبری داره نه پشن فروت. به گفته هراتیون خودم را از دسته ندادم و گفتم یک هینتی از آیسکریم حس میکنم.

 کمتر اتفاق می افتد بدون رویا یکسر بخوابم و صبایش بیدار شوم. خواب از دست رفته هایم را زیاد میبینم. این هم خاصیت سن است احتمالا. احساس میکنم کنار آمدن با زندگی را یاد نگرفته بودم. به همین خاطر الان غم مغلق گرفته ام. نمی توانم مرگ را قبول کنم. از طرفی نمیخواهم که قبول کنم. برادرم را دوست دارم و از همان روزی که نبود تا روزی که من باشم دلم خونش است. اوایل همه چیز شدیدتر، کم کم میشود یک زخم چاقویی در پهلو که هر از گاهی سرش باز میشود. همینکه زخم را دارم خوشم، بخشی از من است. رابطه ام با این اتفاق هی سالم تر میشود به گمانم، نشانه همین که در موردش نوشتم.

گربه ی قلدر همسایه که مواه را میزند یک روز مشغول قلدری اش بود و من هم از بالکن میگفتم برو خانه ات توله سگ. آلبین این کلمه توله سگ را برداشت و کاملا برایش غیر قابل درک بود توله سگ خواندن گربه برایش فحش محسوب میشود. انقدر برایش جالب بود که برای همه تعریف میکرد و من هم واقعا توضیح عمیقی نداشتم چرا سگ فحش است. توضیح من این بود که من به خواهر و برادر، دوست، دشمن، سگ، گربه، گوشه ی میز و لگوی پنهان در فرش توله سگ میگویم. خودتان درک کنید بار مفهمومی این کلمه را. به هرحال ترکیب توله و سگ را بچه یاد گرفت. می آید می پرسد مگس به فارسی چی میشود بعد با افتخار میگوید توله مگس. گربه و بز را از تلفنهایم با خواهر و برادرهایم یاد گرفته بود و وقتی اولین بار خودجوش آمد گفت توله بز دیدم واقعا پتانشیل در این رابطه وجود دارد.

گربه را بردیم دکتر چون گاز میگیرد. حدسمان درست بود و بچه دندانش مشکل دارد. حالا وقتی دندانپزشک وقت داشته باشد میبریمش دندانش را درمان کنند. از شدت خارجی بودن این حرکت خودم تحت تاثیر قرار گرفته ام. وترنری که تخصصش را در دندانپذشکی گربه گرفته. کسی که شغلش دندانپزشکی گربه هاست. خیلی کیوت است این کانسپت. وقتی شنیدم گربه ها دندانپزشک شان جدا از دکتر عمومی شان است بیست دقیقه میخندیدم. همین الان هم که مینویسم
از فکر بودن اینطور جاها و مردمی خوشحالم.

به گمانم تا به حال پنجاه پست از سر سال نوشته ام. قرنطینه است، بیکارم و بی حوصله. در همه چیز غرق میشوم و هیچ چیز یادم نمی ماند. ساعت یک صبح است، زمین رقص شیطان  میشنوم و چی یک شعر قشنگی دارد.