یک چند روز گذشت و میدانم حس وبسایت ساختن را ندارم. نباید هم داشته باشم البته، هروقت پول و متن به اندازه کافی داشتم به وبسایت فکر میکنم. باید سر کار اصلی ام تمرکز کنم نه اینکه همه کار را یاد بگیرم. وبسایت مدیوم را فعلا در نظر دارم. بی جنجال تر است و احتمالا خواننده پیدا کردن آسان تر است. همان را هم ببینم چطور پیش میرود، شروع کردم به نوشتن اما پخش و پلایم، نمیدانم از کجا شروع کنم.
رییس سابق تماس گرفت تا خبرم را بگیرد. در مورد کار فعلی ام پرسید و پیشنهاد کردم اگر به تاسیس دیارتمنت جدید فکر میکند میتوانم برایش از این رشته ی خیلی خوب بگویم. گفت برایش کریکولم و اهداف و ... بنویسم. بعد از سه ساعت وقت گذاشتن برای تحقیق تصمیم گرفتم مفته کاری را ادامه ندهم. دلم میخواهد به پوهنتون و البته محصلین کمک کنم ولی به چه قیمتی. وقتی اراسموس را هم شروع کردم، نه تنها که کار خودم به مراتب اضافه شد که دشمن هم پیدا کردم. اصلا اسمم هم در پوهنتون از همانجا پخش شد. الان هم میتوانم اینکار را بکنم ولی حاضر نیستم دیگر روزها وقت بگذارم. اولویتم زندگی الانم باید باشد هرچند هربار که فکر میکنم فرصت کمک کردن هست با سر میخواهم بدوم. چند لینک مناسب پیدا کردم و گفتم اگر بعد از خواندن این مطالب هنوز علاقمند بود حرف میزنیم.
برای فرستادن مطالب فیسبوک را باز کردم چون تنبلم و سرچ نکردم که مسنجر اپ جداگانه دارد که بشود روی لپ تاپ نصب کرد یا نه. فیسبوک از بقیه وقت ها تاریک تر و خشن تر بود. تایملاین پر بود از تصویر کشته و زخمی های انتحاری شفاخانه و استاتوس هایی که یا فحش و آرزوی نابودی برای این نامسلمانان بود یا دفاع یا توجیه نژادپرستانه بودن هدف این حمله.
با وجود اینکه غم و عصبانیت مردم را درک میکنم، هدف پخش عکس های خونمال ملت را نمیفهمم. نشر و پخش این عکس ها اولا وحشت را گسترش میدهد که هدف آن وحشی های تروریست است، دوما حساسیت آدم به خشونت را کم میکند. نتیجه اش میشود همین چیزی که شدیم. خشونت باید در حد شوک آور وحشیانه باشد اگر نه دیگر تکانمان نمیدهد. کشتن بیست و چند نفر در یک عروسی یا یک تراک عساکر اردوی ملی که از بیچارگی و بدبختی شده اند عسکر اردوی ملی عادیست، کشتن نوزاد و مادر در حال زایمان باید تا دلمان بلرزد. چرا نرفتم همین را در فیسبوک ننوشتم؟ چون در نهایت مردم غمگینند، ترسیده اند، یک تراما به تراماهایشان اضافه شده و من خارج نشین را لازم ندارند که از بیرون گود بگویم چطور با احساساتشان کنار بیایند. البته به خارج نشین ها هم نمیشود چیزی گفت چون خب آنها هم غمگین و ناراحتند و من کی ام که بگویم چطور غمگساری کنند. فقط اصولا فکر میکنم نشر تصویر حداقل باید با یک هشدار همراه باشد، نباید یک تصویر خشن را بدون رضایت بیننده در چشمش کرد.
کلا هربار که این صندوقچه شیطان را باز میکنم حالم بد میشود.
* ارباب حلقه ها. وقتی ارک ها فقط میخواهند بکشند بخاطر کشتن.