Monday, January 21, 2019

به ياد باغ سبز چشمهايت


گاهى اوقات يك غمى آنقدر عميق است آدم فكر ميكند بدنش تاب نخواهد آورد. غم تو از همان ها بود. خوابت را ميديدم و نيمه شب بيدار ميشدم و خودم را به خواب ميزدم تا بيشتر باشى. قلبم از دلتنگى فشرده ميشد و  تا صبح گريه ميكردم. نصف زندگى در خواب اتفاق مى افتاد، وقتى اميدوار بودم ببينمت يا احساساتى كه در طول روز پنهان كرده بودم شب واقعى ميشدند، ميشد غمگين بود
يك شب بيدار شدم و داستان نوشتم. واقعى

الان نه به خاطر اينكه چهار ماه گذشته غمت كمرنگ شده. آخرين بارى كه ديدمت انگار آب سر آتش باشد. چشمهايت هم غريبه گى كردند. دفعه هاى قبل يك كلمه آشنا نگفته بودى اما زبان بدنت متفاوت بود. چشمهايت خوشحال بودند از ديدنم. اينبار همه چيز فرق ميكرد. روز خيلى سردى بود و وقتى در را باز كردم انگار كل سرماى قطب شمال پشت در بود. فهميدم من ديگر هيچ جا نيستم ، نه در فكرت نه در قلبت، نه حتى در چشمهايت. نگاهم كردى ولى از آن نگاههايى بود كه فرقى نميكند پيش روى آدم يك انسان باشد يا ديوار، من كه ميشناسم اين نگاه را. خودم مردم را همين طور غريبه ميكنم

خودم هم نميفهميدم اينطور دوستت دارم. هميشه يك بخشى از من دوستت خواهد داشت. چقدر دلم ميخواهد خوش باشى. بهترين خودت باشى

حالم خوش است. حداقل هاى زندگى را دارم. خانه، كار، كسانى كه بگويند دوستم دارند. بيشتر از اينكه بگذارم ارگانيك خوش باشم، سعى ميكنم كه خوش باشم. مثل همين الان كه از تخت آمدم بيرون كه آهنگ غمگين بشنوم و وبلاگ نوشته كنم ولى وسط راه تصميمم عوض شد. اجازه ميدهم معجون احساساتى كه فقط از بين شان غم، از دست دادن، دلتنگى و دوست داشتن را ميفهمم تجربه كنم ولى همزمان ميدانم هم كه همه چيز خوب ترين حالتش است. داغ چشمت خورده بر چشمان من لزوما نبايد غمگين كننده باشد