آمده ام کابل. همه سفرهای خوشایند پلان ناشده
اند. سفرم تا حالا خوب بوده، فرصت کردم و به پروگرام سویدن هم اپلای کردم. یکشنبه
هفته پیش بود که حوالی ده بجه به مادرم زنگ زدم و
ر گوشی را گرفت. قرار شد همان روز
کابل بیایم و سالگره را اینجا جشن بگیریم. تقریبا سه ساعت تا میدان هوایی رفتن
فاصله داشتم. خب مصروف جمع کردن کارهایم شدم و وقت نشد که مردم را در قاره های
دیگر خبر کنم. چند دقیق بعد از اینکه به سمت میدان حرکت کردم، تماس د آمد. از خانه
برایش خبر داده بودند. از آمدنم و بی خبر آمدنم خوش نبود و به استایل همیشگیش در
مود بازجویی رفت و حرفم را باور نکرد که
مصروف بودم و زودتر نتوانستم خبر بدهم. امروز یک هفته شد که قهر است و گپ نمیزند.
دیرتر همان روز سهراب عکس یک کیک فرستاد که قرار بوده همان شب سورپرایزم کند. باید
خوشحال بشوم یا عذاب وجدان بگیرم؟ هیچکدام را ندارم. دلم نمیخواهد هیچ کدام از
آدمهای قضاوتگر و کنترلگر که در دنیایشان جا نمیشوم را ببینم. دلم نمیخواهد از
کابل برگردم. اینجا هنوز بچه ها به دنبال پروژه و هدفشان هستند. خبرهای جدید میشنوند و زندگی هنوز روان است و به آخر خط نرسیده. خلاصه اش در
هرات اینست که زندگی جریان ندارد. حداقل برای من. دلم میخواهد زندگی خودم را داشته
باشم. برای هدف خودم زندگی کنم نه بقیه.
خدا شفایم بدهد، متوجه شده ام بعضی اخلاقهایم مثل مادرم است، رنجور و مغرور بودنم کپی مادرم است. گاهی متوجه نیستم که چقدر روی اعصابم.
کار و زندگی را اگر صحیح جدی میگرفتم این رقم نمیشد. این اعتیادی که به آنلاین بودن و شبکه های اجتماعی هست را چطور از بین میبرید؟ زندگی من را واقعا تحت تاثیر قرار داده. قدیم ها کتاب را که میخواندم متوجه نمیشدم اگر کسی صدایم میکرد، حالا بیشتر از پنج صفحه نمیتوانم بخوانم، باید موبایلم را چک کنم و ببینم هیچ کجا نوتیفیکیشن نباشد. دلم تنگ است برای ایمیل نوشتن و ایمیل خواندن.
معلوم است که اضطراب دارم؟ متوجه مشکلاتم هستم ولی نمیتوانم حلشان کنم. هی به خودم قول میدهم که از امروز، باز با فیلم و سریال چتی مصروف میکنم خود را تا دوباره مشکل عود کند و قصه از نو.