Friday, August 18, 2017

از آن فراز و این فرود غم مخور، زمانه بر بلند و پست می رود

1.       گذاشتن لوشکا یکی از سخت ترین کارها بود. در یک کیف بردمش باغسرای آسمان، تمام وقت دستم پیشش بود که بجود و ناز کند. آنجا که رسید هیجان زده بود و هی چند قدم میرفت، می ایستاد و نگاه میکرد که هستم و باز چند قدم دیگر. کم کم بازی اش گرفت و رفت. شب که بر میگشتیم مدام فکر میکردم آیا لحظه ای هست که لوشکا متوجه شده من نیستم و دنبالم بگردد. گربه ها هم احساس غریبی میکنند. فردا شب تولد سارا بود همانجا. تا نشستیم لوشکا و یک بچه گربه دیگر نزدیکمان آمدند. میو میو میکرد ولی هر بار که دستم را نزدیکش میبردم فرار میکرد. هم ناراحت بودم که شاید فراموشم کرده هم خوشحال بودم که دوست پیدا کرده و ترجیح میدهد پیشم نیاید. دو ساعتی بعد، وقتی که شام خورده بودیم دیدم لوشکا تنها کنار آلاچیق ما ایستاده، بغلش کردم و زود خوابید. همان روتین همیشگی.دست و پاهایش را دراز کرد و سرش را فرو کرد زیر بازویم. حالم بد شد از اینکه حافظه دارد و دلش برایم تنگ می شود. جلوی اشکهایم را نتوانستم بگیرم و وسط کیک خوردن اشک می ریختم. برادر بزرگم دلداری میداد که نمیدانستیم انقدر دلت برایمان تنگ میشود که از اتاق فرمان اشاره کردند گریه به خاطر گربه است نه ایشان. بقیه جشن را خنده گریه کردم. هیچ موجود زنده ای را دیگر وابسته ی خودم نمیکنم نه هم خودم دل میبندم. تصور بچه دار شدن حالا برایم کابوس است. اگر بچه ای میبود و من مثل حالا دل زندگی کردن نمیداشتم واقعا به فاک فنا رفته بودم.
2.       کابلم. هفته ی نو بامیان میرویم. هیجان زده ام. فرشته را هم دعوت کردم، در این بی پولی تکت هم برایش خریدم. خدا میداند بعدا کی همدیگر را ببینیم. از طرف دفتری زنگ زدم که کار هندش جور شده و بیاید. مصیبت های ما دختران هراتی.
3.        پلان رفتن و نیامدن ریختن کار آسانی نیست. کل دو روز قبل را به مطالعه قوانین گذراندم. البته اینطور دلجمع تر هستم و امیدوارم با اصطکاک کمتر مراسم برگزار شود و به خوبی و خوشی برویم پشت زندگیمان. مثل آریا استارک یک لیست دارم و هر وقت که ترس می آید و گلویم را میگیرد به خودم یادآوری میکنم؛ چه چیزی را از دست میدهم، چی را به دست می آورم. یک تاتو لازم دارم وسط ساعد دست چپم؛ استرنت کامز فروم ویتین.
4.       عذاب وجدان دارم که بگویم نمیخواهمت. در تئوری خیلی هم احمقانه است. او به من دروغ گفته و من عذاب وجدان دارم.
5.       چرا انقدر همه چیز را سخت میگیرم. همین لحظه تصمیم بگیر به آشپزی، لباس نو، کتابت و هرچیز خوشایند دیگری فکر کنی تا او. خودت را خورد نکن. خلاص.
6.       گولی ضد حمله پنیک رفیع را میگیرم. به جایش ضد افسردگی خودم را قطع میکنم. ببینم چه میشود.

تو می روی و دل ز دست می رود
مرو که با تو هر چه هست می رود

دلی شکستی و به هفت آسمان
هنوز بانگ این شکست می رود

کجا توان گریخت زین بلای عشق
که بر سر من از الست می رود

نمی خورد غم خمار عاشقان
که جام ما شکست و مست می رود

از آن فراز و این فرود غم مخور
زمانه بر بلند و پست می رود

بیا که جان سایه بی غمت مباد
وگرنه جان غم پرست می رود

شب غم تو نیز بگذرد ولی
درین میان دلی ز دست می رود



************
...
اینک من و توایم دو تنهای بی نصیب
هریک جدا گرفته ره سرنوشت خویش
سرگشته در کشاکش طوفان روزگار
گم کرده همچو آدم و حوا بهشت خویش



هوشنگ ابتهاج