Saturday, December 3, 2016

اى رخت همچون گل، چشم در چشمم دوز، زآتشش قلبم سوز

لحظه ى ديدار نزديك است و من سردرگمم. سعيم را ميكنم كه آنچه بين ما خوب بود را به ياد بياورم. ذهن منفى بين من ولى اكثر وقايع را به يك احساس منفى گره زده. ميزان را نميدانم، آيا فقط چون واقعه كامل و بى نقص نبوده در ذهنم منفى ثبت شده يا اتفاق به اندازه كافى بد بوده. ميزان كه ميگويم منظورم ارزيابى در مقايسه با يك معيار است. مثلا در ديد مادرم، زندگى من بالاتر از كامل است و همينكه همه (فاميل و دوست و آشنايان هراتى كه مادرم ميشناسد) حسرت زندگى من را ميخورند ثابت ميكند كه من خوشبختم و همه چيز عاليست. اينكه به خاطر زندگى مشترك با فاميل، پوشيدن چادر و ناتوانى در دعوت مادرم ناراضى هستم و نقض تفاهمنامه امان ميدانم، به نظر مادرم ناشكرى است. وقتى براى دوستم از زندگى تعريف ميكنم، همان احساس خودم را اكو ميكند. حتى ياد آوريش هم اعصابم را خورد ميكند و وقتى من سقوط ميكنم همه را با خودم ميبرم پس باشد كه با جزييات تعريف كنم اعصاب يكى ديگر ( تنها خواننده اينجا،اميد؟) هم خورد شود. 
فرض كنيد از صبح سر كار بوده ايد و پنج بعد از ظهر خانه رسيده ايد. هنوز لباسهايتان را عوض نكرده بين دو راهى شستن صورت و لباس راحت پوشيدن و يا همانطور خوابيدن، نيمه دراز كشيده روى تخت افتاده ايد. بدون هيچ نوع در زدن يا اجازه گرفتن برادرزاده دوازده ساله شوهرتان در را باز ميكند و مى آيد كنار تختتان ميشيند. كار يا پيغامى ندارد، فقط همينطور ميشيند و در سكوت نگاهتان ميكند و هر وقت طرفش ببينيد لبخند ميزند. حالا همين را با نفر دوازده ساله نه بلكه بالاى پنجاه در نظر بگيريد. جمعه ديروز را اختصاص داده بودم به صحيح كردن پارچه ها و خواندن مونوگراف ها. هنوز نصف پارچه ها را نديده بودم كه دوست ١٢ آمد و بدون هيچ حرفى براى خودش گلاس آورد، چاى ريخت و نزديكم نشست و منظم نگاهم كرد. واقعا برايم شك ايجاد شده كه ميخواهد زير تاثيرم بياورد كه ساعتها ميشيند خيره نگاهم ميكند يا چى، آيا اين يكى از تكنيك هاى بازجويى نيست؟ اگر نيست شهادت ميدهم كه ميتواند باشد. حاضرم به هر خلافى اعتراف كنم تا فقط تنهايم بگذارد.تا چند ساعتى كه پارچه ها خلاص شد، آمادگى حلال كردن هر آدمى و مثله كردنش به اندازه هاى مساوى و در پلاستيك فريزر گذاشتنشان، پخته كردن كله پاچه فرد ذبح شده و تزيين سفره را كسب كرده بودم. 
با يادآورى استاد شيفو (رح) و مانتراى اينر پيس شروع به خواندن مونوگراف ها كردم كه دوست +٥٠ ام نيز به جمع ما پيوستند. حالا در يك وجب جايى كه از تخت و المارى و يخچال و بخارى در اتاق خواب دوازده متره من باقى مانده بود، سه نفر نشسته بوديم؛ من مصروف خواندن و دو نفر هم مصروف تماشا. به نيمه هاى مونوگراف دوم كه رسيدم ديدم كامنت هايم خشن شده ميروند. بى شرف ها بعد از شانزده سال درس خواندن هنوز ضرورت نقطه و كامه را نفهميده اند. تمام يك ورق آ چهار از كلمات پر شده اند بدون اينكه يك نقطه يا كاما در صفحه باشد. همين به تنهايى و در شرايط عادى فشارم را بالا ميبرد چه برسد به وقتى كه روانم نابود و اعصابم فوق العاده ضعيف شده. بدترين كامنت عصبانى كه هنوز مودبانه تلقى شود را در چند خط نوشتم و اسمايلى عصبانى را هم رسم كردم كه براى محصل سوء تفاهمى پيش نيايد. بله واقعا واضح نيست كه آيا اين شعر نو است يا نه. 
(رفتم و آهنگ او بانو بانو جانا و سيكس ريبونز را متواتر گوش كردم تا كمى آرام بشوم و برگشتم به نوشتن.)
اين موضوع به تنهايى شايد خيلى مهم نباشد، اين مثاليست از محدوده شخصى كه من دارم. يادم است چند روز بعد از عروسى  در همين مورد نوشته بودم. تعريف هايمان از حريم شخصى متفاوت است و اغلب احساس ميكنم حريم شخصى اصلا وجود ندارد.  
موضوع ديگر نداشتن صداقت و شفافيت در رابطه است. من فكر ميكردم وقتى افكارتان به هم نميخورد، كسى خود را آنقدر كوچك نميكند كه به زور طرفش را نگه دارد. اين هم خيال باطل است. براى بعضى ها فرق نميكند كه تو دلت ميخواهد اينجا باشى، دلت ميخواهد همرايش معاشرت كنى يا حتى اصلا دلت ميخواهد همرايش معاشقه كنى يا نه. هدف انجام همان كار(معاشرت، هم نشينى يا معاشقه) است و اگر خوش بودى كه خوب اگر نه با دروغ و يا به زور مجبورت ميكنند تا همان كار را بكنى. اين بخش هنوز برايم حل نشده مانده و فكر ميكنم يكى از جنبه هاى تاريك آدم بودن است.

از معيار ارزيابى ميگفتم. در نهايت همه مسئوليت را به خود آدم برميگردانند. اگر خود آدم مادام بوارى باشد چه؟ چطور ميتوان فهميد كه بى ميلى اش به دلايل منطقى است يا به دليل سندروم مادام بوارى؟ كاش يك سيستم بين المللى اندازه گيرى براى اين چيزها هم ميبود.