مید سامر یکی از قشنگترین روزهای امسال بود. اول بیست دقیقه ای دیدن پدر و مادر آلبین رفتیم و بعد خانه دوست آلبین مهمان بودیم.
تاج گل درست کردم، قیمه و زرشک پلو با خلال نارنج و اسکاگن رورا که از غذاهای مجلسی این ملت است. سر کریسمس و میدسامر پیدا میشود. البته که غذاهای ما همه ورژن وگانشان بودند.
خوبی وگان بودن اینا در اینه که همه چیز هست، گوشت، خاویار، شیر، پنیر، ماست و ... گیاهی درست شده. یک یخچال مخصوص محصولات گیاهی در همه فروشگاه ها هست که به سرعت دارد بزرگ و بزرگتر میشود و ما هم هربار میبینیم یک محصول جدید آمده کلی ذوق میکنیم. از گیاهخواری من مدت زیادی نمیگذرد، یک سال و خورده ای بیشتر نمیشود. یکی از بهترین تصمیم های زندگی ام بود هرچند هنوز گاهی دلم برای املت تنگ میشود. یکبار حتی خواب دیدم دارم گوشت میخورم ولی وقتی با البین حرف زدم فهمیدم او هم همینطور بوده. شروع گیاهخواری من به خاطر دلایل اخلاقی نبود کاملا. به نوعی از روی تنبلی بود.آلردی من خودم هیچوقت گوشت نمیخریدم و هندل کردن گوشت را دوست نداشتم. همیشه هم مادرم دعوا داشت که چرا گوشت نمیخورم. رسم قربانی کردن هم اصلا کمک نمیکرد و هیچوقت گوشت قربانی نمیخوردم . وقتی با حیوان چشم در چشم شده بودم شرم داشتم از خوردنش و همیشه یا قیافه اش می افتادم. کلا خون و خون ریزی هم بی تاثیر نبود. هنوز هم فکر میکنم همه ی مردم، همه نه تنها قصاب ها، نباید خون ریختن را بلد باشند. کشتن یک موجود زنده نباید برای همه عادی شود. نمیدانم یک قبحی دارد کشتن که با عادت، با دیدن خون و خون ریختن از بین میرود.
به هر حال قبل از آشنا شدن با البین فکر میکردم وگان بودن هزینه و وقت زیادی میخواهد که من ندارم. بعد که دوست شدیم و چند ماهی با هم گشتیم دیدم خیلی هم در دسترس است. محصولات حیوانی مورد علاقه من ماست و پنیر بودند که آلردی نباید میخوردم به خاطر اگزما. اول گفتم یک چند وقت امتحان میکنم و چندوقت شده یکسال و نیم الان. از همان هفته های اول هم تغییرات مثبت را احساس میکردم. تغییر منفی کم کردن وزن بود برای من چون به پورشن های گیاهخواری عادت نداشتم. همه چیز کم کالریست و آدم باید یک عالم بخورد.
به هرحال از آن جمع هشت نفره، شش نفر وگان یا وجترین بودند و غذای گوشتی تنها لکس بود. بیشتر مابقی بوفه مان وگان بود و کلی غذای خوب خوردیم. سوئدی ها یک رسم دارند که همه چیز را ترشی می اندازند. با سبزی های معطر هم نوعی مانور میدهند انگار همه آشپز حرفه ای اند. یک ترشی یکی درست کرده بود با بادمجان و شیوید و بقیه چیزهایی که نمیدانم هنوز، آدم به آسمان میرفت. اغراق موجود در این جمله احتمالا به خاطر گشنگی الانم هم هست.
بازی کوبستافیت یا رله کوب؟ که رسم است در میدسامر را بازی کردیم. بعد از آن هم بوردگیم تا ساعت یک و نیم شب. میزبانمان یک زوج بودند که یک سگ به اسم طوبا داشتند. طوبای سوئدی البته. همراه دعوتنامه نوشته بودند که به سگ بی توجهی کنیم چون در کنار آدمهای جدید استرس دارد.دنیای خوبیست وقتی فضای شخصی همه مهم است.
قشنگی میدسامر امسال تنها در این نبود که روز خوبی را گذراندم. وقتی داشتیم از در بیرون میرفتیم خودم را در آینه دیدم با پیراهن تابستانی گل دار و تاج گل. آینده را نمیدانم چی میشود ولی در همان لحظه من موفق شده بودم. من مهاجرت کردم و دوباره آدمهایم را پیدا کردم. حس و حال عید رفتن و برای عید آمادگی گرفتن را دوباره پیدا کردم. تصمیم مهاجرت یکی از سخت ترین تصمیم های زندگی من بود. بهایش را هم پرداختم و می پردازم. سالهای سگی را گذراندم و قرار هم نیست همه چیز درست بشود به زودی ولی برای یک روز من عید داشتم و عیدی رفتم.