Monday, June 22, 2020

میدسامری که باران نبارید

مید سامر یکی از قشنگترین روزهای امسال بود. اول بیست دقیقه ای دیدن پدر و مادر آلبین رفتیم و بعد خانه دوست آلبین مهمان بودیم.

 تاج گل درست کردم،  قیمه و زرشک پلو با خلال نارنج و اسکاگن رورا که از غذاهای مجلسی این ملت است. سر کریسمس و میدسامر پیدا میشود. البته که غذاهای ما همه ورژن وگانشان بودند. 
خوبی وگان بودن اینا در اینه که همه چیز هست، گوشت، خاویار، شیر، پنیر، ماست و ... گیاهی درست شده. یک یخچال مخصوص محصولات گیاهی در همه فروشگاه ها هست که به سرعت دارد بزرگ و بزرگتر میشود و ما هم هربار میبینیم یک محصول جدید آمده کلی ذوق میکنیم. از گیاهخواری من مدت زیادی نمیگذرد، یک سال و خورده ای بیشتر نمیشود. یکی از بهترین تصمیم های زندگی ام بود هرچند هنوز گاهی دلم برای املت تنگ میشود. یکبار حتی خواب دیدم دارم گوشت میخورم ولی وقتی با البین حرف زدم فهمیدم او هم همینطور بوده. شروع گیاهخواری من به خاطر دلایل اخلاقی نبود کاملا. به نوعی از روی تنبلی بود.آلردی من خودم هیچوقت گوشت نمیخریدم و هندل کردن گوشت را دوست نداشتم. همیشه هم مادرم دعوا داشت که چرا گوشت نمیخورم. رسم قربانی کردن هم اصلا کمک نمیکرد و هیچوقت گوشت قربانی نمیخوردم . وقتی با حیوان چشم در چشم شده بودم شرم داشتم از خوردنش و همیشه یا قیافه اش می افتادم. کلا خون و خون ریزی هم بی تاثیر نبود. هنوز هم فکر میکنم همه ی مردم، همه نه تنها قصاب ها، نباید خون ریختن را بلد باشند. کشتن یک موجود زنده نباید برای همه عادی شود. نمیدانم یک قبحی دارد کشتن که با عادت، با دیدن خون و خون ریختن از بین میرود. 
به هر حال قبل از آشنا شدن با البین فکر میکردم وگان بودن هزینه و وقت زیادی میخواهد که من ندارم. بعد که دوست شدیم و چند ماهی با هم گشتیم دیدم خیلی هم در دسترس است. محصولات حیوانی مورد علاقه من ماست و پنیر بودند که آلردی نباید میخوردم به خاطر اگزما. اول گفتم یک چند وقت امتحان میکنم و چندوقت شده یکسال و نیم الان. از همان هفته های اول هم تغییرات مثبت را احساس میکردم. تغییر منفی کم کردن وزن بود برای من چون به پورشن های گیاهخواری عادت نداشتم. همه چیز کم کالریست و آدم باید یک عالم بخورد. 

به هرحال از آن جمع هشت نفره، شش نفر وگان یا وجترین بودند و غذای گوشتی تنها  لکس بود. بیشتر مابقی بوفه مان وگان بود و کلی غذای خوب خوردیم. سوئدی ها یک رسم دارند که همه چیز را ترشی می اندازند. با سبزی های معطر هم نوعی مانور میدهند انگار همه آشپز حرفه ای اند. یک ترشی یکی درست کرده بود با بادمجان و شیوید و بقیه چیزهایی که نمیدانم هنوز، آدم به آسمان میرفت. اغراق موجود در این جمله احتمالا به خاطر گشنگی الانم هم هست. 

 بازی کوبستافیت یا رله کوب؟ که رسم است در میدسامر را بازی کردیم. بعد از آن هم بوردگیم تا ساعت یک و نیم شب. میزبانمان یک زوج بودند که یک سگ به اسم طوبا داشتند. طوبای سوئدی البته. همراه دعوتنامه نوشته بودند که به سگ بی توجهی کنیم چون در کنار آدمهای جدید استرس دارد.دنیای خوبیست وقتی فضای شخصی همه مهم است. 

 قشنگی میدسامر امسال تنها در این نبود که روز خوبی را گذراندم. وقتی داشتیم از در بیرون میرفتیم خودم را در آینه دیدم با پیراهن تابستانی گل دار و تاج گل. آینده را نمیدانم چی میشود ولی در همان لحظه من موفق شده بودم. من مهاجرت کردم و دوباره آدمهایم را پیدا کردم. حس و حال عید رفتن و برای عید آمادگی گرفتن را دوباره پیدا کردم. تصمیم مهاجرت یکی از سخت ترین تصمیم های زندگی من بود. بهایش را هم پرداختم و می پردازم. سالهای سگی را گذراندم و قرار هم نیست همه چیز درست بشود به زودی ولی برای یک روز من عید داشتم و عیدی رفتم. 


Monday, June 15, 2020

در عصر طاعون

چرا پخش و پلایم؟ 

آخر هفته رفتیم اولین کمپینگ امسال. البته کمپینگ تنبلانه اش که با موتر بروی و شب در چادر بخوابی. نان چاشت را در وستروس خوردیم و شب را نزدیکی های اربوگه خوابیدیم. فردایش قایق پارویی کرایه کردیم و رفتیم وسط دریاچه. برای من خیلی لذت بخش بود که پارو بزنم و بروم وسط هیچ کجا. البین حوصله اش سر رفته بود. گفت که اینکار را هزار بار کرده از وقتی بچه بوده. خاله شان کنار یک دریاچه خانه داشته و خیلی روزها بساط غذا را جمع میکردند و میرفتند وسط دریاچه. این واقعیت حال من را تا حدی میگیرد. نه اینکه کودکی خودم را مقایسه کنم و نتیجه بگیرم چه دنیای ناعادلانه ای و احساس بدبختی کنم. بیشتر به فکر فرو می روم که ایمپرس کردن این آدم مشکل تر از من است. چیزهایی مثل همین قایق پارویی یا اسکیت روی یخ برای من همان اندازه جالبند که مثلا بدمینتون برای هردویمان. داخل سویدن البین بیشتر ترجیح میدهد ورزش کند یا با ملت بشینیم گیم بازی کنیم. قابل درک است، به شخصه هیچوقت نرفتم درست حسابی هرات را بگردم. 

گربه را گذاشتیم خانه و یک دوستمان قرار شد بیاید سر بزند. سر همین قضیه به مشکل کم دوستی ام برگشتم. همیشه البین کسی را پیدا میکند که بیاید به موواه سر بزند. من معمولا کسی را در آن حد نمیشناسم. اینبار تصمیم گرفتم ببینم رفقایم میتوانند کمک کنند یا نه. دوست افغانم گفت که به گربه حساسیت دارد و دوست آلمانی ام گفت تا هرچند حساسیت دارد تا یک هفته میتواند بیاید خانه ما. حساسیت اش در حد خودم است. اشکی می ریزی، عطسه ای میکنی و میگذرد. من امسال موفق شدم با قطره چشم، قرض ضد حساسیت و اسپری بینی، حساسیت به گربه و گرده درخت را کنترل کنم. به هرحال، قرار شد دوست البین اینبار بیاید. شب در چادر دراز کشیده بودیم و در مورد موواه حرف می زدیم. یادش کرده بودیم. بعضی وقتها فکر میکنم مسئولیت یک گربه هم گاهی زیادیست، نمیشود با خیال راحت یک سفر رفت. 
وزارت خارجه تا پانزدهم جولای گفته نروید سفر. اگر دوباره این منع سفرش را تمدید نکند قرار است برویم سفر. در سفر خارجی امیدوارم ذوق زدگیمان یکسان باشد. 

از یک طرف مرض دکترایم  بالا زده. آدم از کجا میفهمد چی میخواهد و چی نمیخواهد؟ چرا من انقدر گیجم. حالا که مسیر زندگی ام در سویدن مشخص شده، فکر میکنم اگر با پروفسوری که در سیدنی میشناسم تماس بگیرم چی. بهتر است هی بدوم اینطرف و آنطرف یا که همینجا بشینم. اینکه میخواهم ثبات داشته باشم در زندگی ام بخاطر ترامای پناهندگیست یا واقعا میخواهم یکجا ریشه داشته باشم. اصلا مطمئن هم نیستم که بخواهم در یک رشته غیر کاربردی درس بخوانم. بیشتر آیدیای فیزیک خواندن برایم جذاب است تا خودش. مخصوصا حالا که میدانم کار پیدا کردن خارج از آکادمیا چی لازم دارد. 

برای صنف سوئدی امتحان دادم و میروم دی میشینم. خوب است حداقل جسته گریخته سویدی خواندن به یکجایی رسید. اگر یکسال منظم بخوانم باید ساس فلان را تمام کنم. ببینیم چقدر در کنار کار موفق میشوم زبان بخوانم. متاسفانه صنف فولک یونیورسیتی ام همزمان شده با این یکی. هنوز نتوانسته ام بشینم پادکست سوئدی بشنوم. قدمی که برداشته ام قرض کردن کتاب کودک از کتابخانه است. داستان نخودچی میخوانم. 

متنم در مورد تجربه زندگی در مردسالاری را نوشتم. ادیت میخواهد. دو هفته طول کشید که تقریبا دو هزار کلمه بنویسم. دلم هم نمیخواهد به متن برگردم. 

تراپی را دو هفته است شروع کرده ام. آخر جلسه دوم دکتر پرسید حالت بهتر هست بعد از حرف زدن. بدون شرم گفتم نه. از اول هم میدانستم قرار نیست از هر جلسه تراپی لذت ببرم، امیدم اینست که با این چیزها کنار بیایم و بتوانم به ادامه زندگی بپردازم. میدانم پروسه آسانی نیست ولی نتیجه اش بهتر است از دیمه زندگی کردن.