Sunday, March 20, 2016

تولد خورشید*

1.       چند روز قبل خوابش را دیدم. خود خودش را نه. در خواب داشتم کتابچه های قدیمی را ورق میزدم و چیزی را میخواندم که وقتی بیدار شدم فراموش کرده بودم ولی حسش یادم است. چهره اش در خاطرم نبود و پر بودم از عشق.  اول یک بعد دو و تا ورق زدم صد پروانه در دلم بال میزدند. یکی دیگر از دوستان آن زمان آمد و گپش را زدیم. حتی یادم نیست به او چه میگفتم ولی لبخند داشتم.  بوی عطری  پخش شد که شیشه اش  همیشه خالی ماند چون هیچ وقت اسمش را نفهمیدم که دوباره همان را بگیرم.  وقتی بیدار شدم هنوز لبخند داشتم.  پروانه ها از خوابم بیرون آمدند و تمام روز همرایم بودند. خیلی دوست داشتم خطی برایش بنویسم اما خوب میدانم که بعضی خاطره ها بهتر است دست نخورند. در چشم همان انسانهای بی خبر و نافهم زیبا هستند اگر نه که وقتی عینک امروز را بزنم، پروانه ها از سر شانه هایم میپرند یا دلشان میشکند و می میرند.  بی خبری یا naive بودن هم نفرین و هم دعاست.  
2.       "ای همه امید من نهان در تو" عاشقانه است نه؟ به آدم حس خوبی میدهد و کمی رشک به حال شاعر. چقدر زمین زیر پایش سخت است وقتی مخاطبی دارد که همه ی امیدش نهان در اوست. چقدر تنها نیست. حتمن صد پروانه  در دلش پر میزدند وقتی این شعر را مینوشت.  زندگی اما تاب دیدن آدمهای پُر پروانه را ندارد. یک "کجایی" قبلش اضافه می کند و با همین یک کلمه اندوه آرام، حزن ناتمامی را در جان آدم میریزد. کجایی ای همه امید من نهان در تو، دلم برای صدایت بهانه میگیرد*.
3.       جایی ایستاده ام در زندگی که دیگر میدانم نمیتوانم به رویاهایم برسم و نمیتوانم آرزوهایم را زندگی کنم. به compromise و کنار آمدن رسیده ام. به دنبال راهی میگردم که با همان امکاناتی که موجود است نزدیکترین ورژن زندگی به آرزوهایم را بسازم. این جبر جغرافیای لعنتی، چیزی که رویای من است و در این عمر به آن نمیرسم را یکی دیگر پیش از تولد داشته. نشدنی نیست البته ولی بهایی دارد که بعد از آن، از من هم چیزی نمی ماند. مچم شاید هم من به اندازه کافی قوی نیستم. 
4.  غمگین نیستم، حالم خوب است. سال نو مبارک!
* آهنگی از وحید قاسمی

Thursday, March 10, 2016

عشق یک بازی باخته ست**

    تا می آیم بنویسم یک قاضی یی در پس ذهنم جلویم را میگیرد و قانعم میکند این که نوشتن ندارد. خواستم از هامبورگ رفتنم بنویسم و اینکه چقدر هیجان زده بودم برای یک هفته تنها بودن.  صبح ها از ایستگاه اصلی قطار چای ارل گری میگرفتم و قدم زنان تا پوهنتون میرفتم. شب قبلش سمینارهایی که میخواستم بشینم را لیست کرده بودم و تاک ها در دفترم دانه دانه تیک میخوردند.  نهار را با آدم جدید منزا میرفتم و از افغانستان گپ میزدیم، وزارتخانه، پوهنتون و تاسف میخوردیم از دوستانی که هنوز به قصه علم نیستند و غم چوکی دارند. برای من این آدم شروع آشناییم با بخش جدیدی از افغانستان است؛ پشتون. ساعت هشت شب سمینارها تمام میشد و با مونا پیاده میامدیم تا هتل، یک شب بردمش کابل رستورانت که غذای افغانی بخورد. خورد. خوشش آمد. هر شب میرفتیم در لابی هتل وبا یک نوشیدنی  تا دیروقت اختلاط میکردیم.
 د-م آمد و مهمانی ها شروع شد و دو روز آخر کنفرانس اصلا نرسیدم که بروم. دلم کمی چرکین شد ولی درکش میکردم. شاید فکر اینکه من با یکی از عشق هایم* تنها باشم به دلش ترس می انداخته که شاید دم آخری بمانم و همرایش نروم. به هر حال که آن تنهایی که دلم میخواست را تا حالا نتوانسته ام داشته باشم. از روزی که برگشتم هم خانه ی همکارم مانده ام و با وجود یک دختر بچه دیگر آدم کی تنها میشود، سکوت که فکرش را هم نکن.
 میخواستم برای روز زن مطلبی بنویسم. انقدر همه عکس سنگسار و زجر کش کردن گذاشته بودند که خواستم یاد آوری کنم خشونت لازم نیست با قتل و بینی بریدن ختم شود. همین آدم های بینی نبر که سنگ اول را نمیزنند هم در این شرایط زندگی سهیم اند؛"جامعه خراب است" پس سر کار نرو، حجابی را بپوش(چادر نماز، برقع)  که لزوما اسلامی نیست و قطعا راحت نیست ولی جامعه آن را خوب میداند.  پدر و مادر و برادر و کاکا و .. که میگویند در جامعه نظر نده، شخصیت نداشته باش چرا که ممکن است یک لوده پیدا شود که هم نظرت نیست و دشنامت بدهد و خوب "طبیعتا!" کسی که دشنام رکیک میدهد بی آبرو نمیشود بلکه شنونده است که آبرویش میرود! یا آنهایی که در اختلاط های معمولیشان و برای ساعت تیری در مورد  یک زن گپ تیار میکنند و بدون اینکه ثبوتی داشته باشند صفت خراب به یک زن میدهند. اما آدمی که من هستم حال و حوصله گپ زدن را نداشتم و نرفتم اظهار نظر کنم. کلا از کامنت بازی در فیسبوک می پرهیزم.
موضوعات دیگری که میخواستم در موردشان بنویسم فردی مرکیوری، سیاوش قمیشی و ایمی واینهاوس هستند ولی همانطور که در جمله ی اولم گفتم، یکی در سرم هست که تا میخواهم چیزی بنویسم یک نگاه از بالا به پایین به من می اندازد و سرش را تکان میدهد، یک برخورد "خب که چی" طور، که برای هیچ کسی مهم نیست که چی فکر میکنی یا میخواهی نوشتن یاد بگیری، که برای تو نوشتن یک بازی باخته است. 

*ph
** آهنگی از ایمی واینهاوس