یکی از بدیها شاید هم خوبیهای پیر شدن اینست که
آدم بالاخره بعد از یک سنی متوجه میشود که همه چیز گذشتنیست. بعد از این نقطه غم
تبدیل میشود به همراه همیشگی، چه در وقت خوشی چه غم، آدمی که زمان را حس کرده باشد
فراموش نمیکند که همه چیز گذشتنیست. چی روزگاری بود رفیق، فکر نمیکردیم که هیچوقت
خلاص بشوند، فکر کردیم همیشه میخوانیم و میرقصیم و هرکاری بخواهیم میکنیم. بعد از
تلاش های بیفایده ی بسیار و حرام کردن عمر گران بالاخره یاد گرفتم که گشتن به
دنبال آدمهای عزیز گذشته کار بیهوده ایست. مگر جز قابشان چیزی مانده؟ حقیقت اینست
که ف دیگر وجود ندارد. قلبش دیگر برای سیب
سرخ و شعر نمیطپد، غصه ی امتحان کمپلکس نمیخورد، عصرها با من از پوهنتون قدم زنان از کنار جو نمیآید و همانطور که نان
خالی داغ تازه میخوریم و آفتاب از سر دیوار میپرد و همه ی اتفاقاتی که در حضور هر
دو نفرمان افتاده را از نو تعریف میکند برای مرغابی ها نون نمیریزد. ما سه نفر
دیگر بعد از ظهرها چای سیاه دارچین دار درست نمیکنیم و به پله ی کرسی تا دیروقت
نمیشینیم. سالهاست که دیگر ادای رقص فک و فامیل را در نیاورده ایم و قاه قاه به
کمر فنر ن.آ نخندیده ایم. ف حالا به قصه ی ویزا ورقص با بعد از نسترن است، لباسهایش را از گالریا میخرد
و دوستان باکلاس و آزادش را به هراتیهای ندیده ترجیح میدهد. ما سه نفر هر کدام یک
گوشه دنیا افتاده ایم و به غم جان و نان و امتحان گرفتاریم. ن.آ هم دخترش را عروس
کرده و بیشتر موهایش سفیدند. گاهی اوقات
بیخ گلویم گرفته میشود از این همه تغییر، دنیا شده نسخه ی بدتری از وقتی که خوشحال تر و جوان تر بودم. قبل از اینکه با فکر به مادرم دهن خودم
را سرویس کنم مسالمت آمیز از این موضوع بیرون میکشم.
Sunday, December 20, 2015
Monday, December 14, 2015
بی زبانی
دور و بر آدمها خیلی معذب ، کمرو و خجالتی ام مخصوصا که خوششان هم داشته باشم. دو حالت وجود دارد که من با کسی اختلاط کنم، یا بیشتر از 8 سال است که هم را میشناسیم یا اینکه در 5 دقیقه اول فهمیده ام که چقدر حرف مشترک داریم. حداقل 3 تا 5 بار در هفته اتفاق می افتد که آرزو میکنم کاش بلد بودم با آدمها معاشرت کنم و ملاقات آدمهای جدید برایم آسان بود.
یک زمانی هم بود که به این مدل ساکت و تودار بودن پنهانی افتخار هم میکردم و در فکرم آدم خاصی بودم که با همه نمیجوشد. آن وقت ها بیشتر اطراف چند نفر عشق فیلم هندی میگشتم. به هم میگفتیم "دوست" و بین مان معذرت میخواهم و متشکرم هم نبود، نه اینکه خود به خود و ارگانیک اینها را استفاده نکنیم بلکه با تصنعی ترین حالت بدون بالا آوردن به هم میگفتیم که نو ساری و تنکیو بین دوستان، آیا مره دوستت نمیدانی؟ وقتهای دلخوری هم از هم تشکر میکردیم و کلمه محبت را به جای عشق زیاد استفاده میکردیم. مرور آن روزها اصلا آسان نیست در واقع اگر حالا ، در آستانه 27 سالگی میتوانستم در زمان به عقب سفر کنم میرفتم و یک چپاتی خود 16 ساله ام را . میزدم و میگفتم برو فاک یور سلف.به جای این همه تظاهر و مثلا دوستی کردن یاد بگیر چطور با آدمها ارتباط برقرار کنی و بکذاری رابطه جلو یا عقب یا هرجا که میرفت برود. نه اینکه بشوی پرودی از این رابطه که در جایی خوانده ای یا دیده ای، اه نمیتوانم توضیح بدهم منظورم چیست.
.مقصد هر دفعه که با گروه نهار میری دو کیلو کم نکنی .
.مقصد هر دفعه که با گروه نهار میری دو کیلو کم نکنی .
Sunday, December 13, 2015
بعد سالهای گشاد.
برای همه ی قاب های زمان که در یک برهه ای از زندگی بودند و دیگر نیستند. برای تمام ورژن خودم هایی که بودم و دیگر نیستم. برای پوست انداختن هایی که باعث شد به جایی برسم که دیگر در وقت خوشی و غم متاسفانه آگاهیم از گذشتن زمان را از دست ندهم. برای اینکه یادم بماند چه کسی بودم. حتی اگر در جو بودم و خام و بعدترهایش به ریش خود احمقم بخندم. چون زندگی . برای من همین است
Subscribe to:
Posts (Atom)