با آتش بازی می کنم.
وقتی خبر بشود راه برگشتی نیست. آیا حاضرم این ریسک را بپذیرم؟ نه ولی از این
شرایط ناراضی هم نیستم. توجه و مراقبتی که می گیرم را دوست دارم.
دیروز کمی ورزش کردم.
رقص لاتین برای آب کردن شکم. یکی از خوبیهای بچه آخر بودن، دیدن سیر تکامل اولی
هاست و برادر من پدر تکامل را سوزانده است بس که شغل و فلسفه عوض کرده است. در یک
دوره ای به مرغ داری روی آورده بود و جوجه ماشینی تولید میکرد. یک جوجه مرغ لاغر قهوه
ای سهم من از این فاز بود. در کنار بدرنگی و ریقو بودنش کل هم بود و کل مرغ صدایش
می زدم. کل مرغ هرجا می رفتم دنبالم می آمد و کنار جای خودم میخوابید. بیشتر دوره
زندگی ام اندام کل مرغ را داشتم. البته میتوانم مفهوم را در جعبه قشنگ تری هم
ارائه کنم. مثلا به جای کل مرغ بگویم کایرا نایتلی. آنقدر لاغر بودم و چاق نمیشدم
که بعضا گفته بودم هر رقم میشود و حتی اگر کل لباسهایم را از نو هم بخرم، مقصد چاق
شوم. حالا شده ام. ولی دعاهایم را به جهت درستی نفرستاده ام. از کل مرغ ریقوی لاغر
به مرغ خانگی آماده به حلال شدن تبدیل شده ام. در پهلوی جاهای مناسب که چاق شده
ام، شکمم هم برای خودش حالا شخصیتی شده و به قول معروف صفحه ی فیسبوک دارد. در
کنار شباهت اندام، کل نبودم که دارم می شوم. پشت کله ام همیشه می خارد و من هم
میخارانمش و یقه کت یا بالشم زمستان میشود. داکتر که معاینه کرد تشخیص داد که عادت
خارش عصبیست و هیچ مشکل طبی در سرم نیست. اما دیگر دیر شده، از کنترل خارجم. فرق
نمی کند در ورکشاپ باشم یا صنف یا در جلسه با وزیر تحصیلات عالی، بی اراده دستم به
گردن و پس کله ام می رود و وقتی متوجه می شوم که دیگر دیر است و پوست کله ام را
دوباره کنده ام. این روزها بیشتر از همیشه
یاد کل مرغ می افتم.
از ذهنم نمیرود که اوایل هدفم چه بود، یادم نرود که به خاطر خدمت به پوهنتون و
کشورم حاضر بودم اینجا بمانم. هنوز دلم پیش پوهنتون هست ولی دل رفتن دارم. دیگر به
اندازه سابق از طرف فامیل اذیت نمی شوم چون تنها پریدنم را تا حدی قبول کرده اند.
اما حرص میخورم، منتظر فرصت هستند تا رفتار سابقه را پیش بگیرند. و وقتی که او
بیاید چطور می شود؟ من چطور می توانم بچه بیاورم یا پایم را اینجا بند کنم. از
اینجا به آنطرف شیشه، به کسانی که زندگی میکنند نگاه کنم و آه بکشم. میدانم راه
سخت همین است ولی فکر بندی شدن در اینجا سختی اش بیشتر است.
...
امروز پس فردای روزی است
که ورزش کردم. از کارم عقب هستم.
…
امروز روز بعد از پس
فردای روزی که ورزش کردم است. ترسیده ام. رفیق و همکارم امروز آمد و نشست و گفت
دیگر جایی نظر نده، محتاط باش، هوشیار باش که در بین چه مردمی زندگی میکنی. فلانی
گفته بود که در این پوهنتون کسانی هستند که کفر میگویند و بسیاری که از کفرگویی
استقبال و حمایتش میکنند. من را در گروه دوم آورده بود. در مورد فرخنده و مشعل خان
با جزییات صحبت کردیم. اینکه وقتی جریان شروع شود، نه پلیس و نه کسی میتواند جلوی
هجوم افراد خشمگین را بگیرد. اینکه آدمهای عادی این جامعه، محصل، مامور و رهگذر
ندارد، همه در لحظه میخواهند خلوص نیت شان به دین را ثابت کنند. من تا امروز
ویدیوی فرخنده را ندیده بودم. میدانستم تا مدتها رهایم نمی کند و سر قلبم جایش را
میگذارد. یک ثانیه ای که صدای الله اکبر گفتن مردان و چند نوجوان را همان سال شنیدم
و هیچ وقت فراموش نکردم. امروز اما خودم را محکوم به دیدنش کردم. اتاق محصلی مشعل
خان را دیدم. صورت پرخون فرخنده را. صدای پسر بچه ای را شنیدم که برای رفیقش سنگ
پیدا کرده بود تا فرخنده ای که حالا آماده آتش زدن بود را هدف بگیرد. وقتی از پیش
مردم در کوچه ها میگذرم، سر صنف از معادله شرودینکر میگویم یا در غرفه بانک رسید
معاشم را امضا میکنم، یادم باشد که هر کدام از اطرافیانم میتوانند فرخنده کش
بالقوه باشند.
حالا ساعت شش و شانزده
دقیقه شام است و قلب من گرفته است. ترسیده ام و دیوارهای اتاقم پناه و زندانم
هستند. اگر میشد چشمهایم را ببندم و وقتی بازشان میکنم، هرجایی از این جهان باشم
باز هم قلبم سنگین میبود. عکسهای قدیمی را نگاه کردم، همانها که در دل از تقدیرم
ناراضی ولی لبخند تسلیمی دارم. حتی فکر کردم اگر یک بچه داشته باشم، وقت کمتری
برای فکر کردن دارم و شاید قلبم سبک تر شود. آخر حرامزادگیست که به خاطر فراموشی
بچه ای به این دنیا بیاید.
*جلالتماآب