Tuesday, April 18, 2017

هوا خواه توام جانا و میدانم که میدانی*

با آتش بازی می کنم. وقتی خبر بشود راه برگشتی نیست. آیا حاضرم این ریسک را بپذیرم؟ نه ولی از این شرایط ناراضی هم نیستم. توجه و مراقبتی که می گیرم را دوست دارم.
دیروز کمی ورزش کردم. رقص لاتین برای آب کردن شکم. یکی از خوبیهای بچه آخر بودن، دیدن سیر تکامل اولی هاست و برادر من پدر تکامل را سوزانده است بس که شغل و فلسفه عوض کرده است. در یک دوره ای به مرغ داری روی آورده بود و جوجه ماشینی تولید میکرد. یک جوجه مرغ لاغر قهوه ای سهم من از این فاز بود. در کنار بدرنگی و ریقو بودنش کل هم بود و کل مرغ صدایش می زدم. کل مرغ هرجا می رفتم دنبالم می آمد و کنار جای خودم میخوابید. بیشتر دوره زندگی ام اندام کل مرغ را داشتم. البته میتوانم مفهوم را در جعبه قشنگ تری هم ارائه کنم. مثلا به جای کل مرغ بگویم کایرا نایتلی. آنقدر لاغر بودم و چاق نمیشدم که بعضا گفته بودم هر رقم میشود و حتی اگر کل لباسهایم را از نو هم بخرم، مقصد چاق شوم. حالا شده ام. ولی دعاهایم را به جهت درستی نفرستاده ام. از کل مرغ ریقوی لاغر به مرغ خانگی آماده به حلال شدن تبدیل شده ام. در پهلوی جاهای مناسب که چاق شده ام، شکمم هم برای خودش حالا شخصیتی شده و به قول معروف صفحه ی فیسبوک دارد. در کنار شباهت اندام، کل نبودم که دارم می شوم. پشت کله ام همیشه می خارد و من هم میخارانمش و یقه کت یا بالشم زمستان میشود. داکتر که معاینه کرد تشخیص داد که عادت خارش عصبیست و هیچ مشکل طبی در سرم نیست. اما دیگر دیر شده، از کنترل خارجم. فرق نمی کند در ورکشاپ باشم یا صنف یا در جلسه با وزیر تحصیلات عالی، بی اراده دستم به گردن و پس کله ام می رود و وقتی متوجه می شوم که دیگر دیر است و پوست کله ام را دوباره  کنده ام. این روزها بیشتر از همیشه یاد کل مرغ می افتم.
 از ذهنم نمیرود که اوایل هدفم چه بود، یادم نرود که به خاطر خدمت به پوهنتون و کشورم حاضر بودم اینجا بمانم. هنوز دلم پیش پوهنتون هست ولی دل رفتن دارم. دیگر به اندازه سابق از طرف فامیل اذیت نمی شوم چون تنها پریدنم را تا حدی قبول کرده اند. اما حرص میخورم، منتظر فرصت هستند تا رفتار سابقه را پیش بگیرند. و وقتی که او بیاید چطور می شود؟ من چطور می توانم بچه بیاورم یا پایم را اینجا بند کنم. از اینجا به آنطرف شیشه، به کسانی که زندگی میکنند نگاه کنم و آه بکشم. میدانم راه سخت همین است ولی فکر بندی شدن در اینجا سختی اش بیشتر است. 
...
امروز پس فردای روزی است که ورزش کردم. از کارم عقب هستم.
امروز روز بعد از پس فردای روزی که ورزش کردم است. ترسیده ام. رفیق و همکارم امروز آمد و نشست و گفت دیگر جایی نظر نده، محتاط باش، هوشیار باش که در بین چه مردمی زندگی میکنی. فلانی گفته بود که در این پوهنتون کسانی هستند که کفر میگویند و بسیاری که از کفرگویی استقبال و حمایتش میکنند. من را در گروه دوم آورده بود. در مورد فرخنده و مشعل خان با جزییات صحبت کردیم. اینکه وقتی جریان شروع شود، نه پلیس و نه کسی میتواند جلوی هجوم افراد خشمگین را بگیرد. اینکه آدمهای عادی این جامعه، محصل، مامور و رهگذر ندارد، همه در لحظه میخواهند خلوص نیت شان به دین را ثابت کنند. من تا امروز ویدیوی فرخنده را ندیده بودم. میدانستم تا مدتها رهایم نمی کند و سر قلبم جایش را میگذارد. یک ثانیه ای که صدای الله اکبر گفتن مردان و چند نوجوان را همان سال شنیدم و هیچ وقت فراموش نکردم. امروز اما خودم را محکوم به دیدنش کردم. اتاق محصلی مشعل خان را دیدم. صورت پرخون فرخنده را. صدای پسر بچه ای را شنیدم که برای رفیقش سنگ پیدا کرده بود تا فرخنده ای که حالا آماده آتش زدن بود را هدف بگیرد. وقتی از پیش مردم در کوچه ها میگذرم، سر صنف از معادله شرودینکر میگویم یا در غرفه بانک رسید معاشم را امضا میکنم، یادم باشد که هر کدام از اطرافیانم میتوانند فرخنده کش بالقوه باشند.
حالا ساعت شش و شانزده دقیقه شام است و قلب من گرفته است. ترسیده ام و دیوارهای اتاقم پناه و زندانم هستند. اگر میشد چشمهایم را ببندم و وقتی بازشان میکنم، هرجایی از این جهان باشم باز هم قلبم سنگین میبود. عکسهای قدیمی را نگاه کردم، همانها که در دل از تقدیرم ناراضی ولی لبخند تسلیمی دارم. حتی فکر کردم اگر یک بچه داشته باشم، وقت کمتری برای فکر کردن دارم و شاید قلبم سبک تر شود. آخر حرامزادگیست که به خاطر فراموشی بچه ای به این دنیا بیاید.



*جلالتماآب




Thursday, April 6, 2017

شخ بروت

اگر مقایسه با گذشته را کنار بگذارم، اگر دیگر از "اگر" ها تیر شوم، چی برایم می ماند؟ نتیجه آنقدر  که فکر میکنم بد نخواهد باشد. دیشب با دوست وبلاگی قدیمی حرف زدم. هشت نه سالی میشد که دورادور دوست بودیم ولی هیچوقت صدایش را نشنیده بودم. دیشب داشتم راپور اولین جلسه مقاله را نوشته میکردم که مسیجش آمد. وقتی که هول میشوم سعی میکنم شوخی کنم و بخندم. شاید وقتی خودم فکر میکنم چه کژوال و کول هستم خنده عصبی ام خبر بدهد از سر درون. دروغ نگفتم، تمام راست را هم نگفتم. وقتهایی هست که آهنگ منطق ندارم به هدف خود قر واداری گوش میکنم و وقتهایی هم هست که موسیقی را به هدف شکستاندن دلم گوش میکنم. ای نام غمت ترانه ی من.
این آهنگ همه مایل به تواند چه چاره سازم احمد ظاهر دلم را ریش میکند. البته تقریبا همه چیز دلم را ریش میکند و از مود احمدظاهر هنوز بیرون نیامدم و حسابی با روانم بازی میکند. خیلی هم خرسندم. یکی از نشانه های بلوغم را سر همین احمد ظاهر بازی فهمیدم. یک وقتی بود که شدید ذوب در ولایت مولایم فردی مرکیوری شده بودم. به جای اینکه کم کم مسحوریت-ام را خرج کنم، یکسره نشستم و آهنگ و مصاحبه و کتاب در موردش خواندم. برای یکسالی دوام آوردم و یک روز بیدار شدم و دیدم نمیتوانم آهنگ را پلی کنم. کمی غمگین هم شدم. انگار جز دورانی که خواب مرکیوری میدیدم زنده نبودم. وقتی مجذوب احمدظاهر شدم، میدانستم چه کار باید بکنم، یکی یکی آهنگ ها را خرج کردم. قانون طبیعت برای آدمها هم همینست: کم خرج شو و کم خرجشان کن. مثل خوردن باقلوا میماند، لذا خواهرم باقلوا نباش، شیرینی کشمشی باش. کم کم جایت را تر کن تا طرف نفهمد. مثال قورباغه و دیگ آب جوش. فراموش کردم از چی گپ میزدم. آهنگ همه مایل به تواند چه چاره سازم. دلم برایش میسوزد. دلم به حال همه ی موجودات و اشیا و مکان ها میسوزد. امشب که شب ویکند است، دلم هوای مستی ملایم و صحبت تا دیروقت با رفقا کرده است. شبهای بهار حیف است که آدم زود بخوابد. شب ویکند بهاری را آدم مست خفیف میکند، اختلاط میکند و میخندد و میخوابد.
نیم ساعت پیش یکی و نیم گولی خوردم. دوزش را بالا میبرم تا خوابم سنگین تر شود. اصلا امشب از باده خرابم کن و بگذار بمیرم. راستش دیسترکشن طلب شده ام. دلم نمیخواهد به بعضی چیزها مثل بی عشقی، وضعیت نامناسب مالی، بی ثباتی روحی و نا امنی فکر کنم. دلم برای زندگی کردن پر می زند. آنقدر ادای زندگی کردن در آورده ام که حالا فرقش را نمیدانم. هرچقدر هم زیربنا خرابست در ظاهر گپی نیست. چند روز پیش برادرزاده ام به دنیا آمد، اولا اینکه چقدر بچه کوچک است. دوما چقدر از زندگی شان مطمئن هستند. میداننید که اول و  آخرشان همینست. من که به هیچ جا تعلق ندارم، حداقل به این زندگی تعلق ندارم.
کارم خوب پیش می رود و دهنم زیر بار مطئولیت های متعدد سرویس است. ملت را هم راه انداخته ام برای اصلاحات. ملاحظه رئیس و آمر و فلان را هم ندارم. حین انجام کارهایی که انتحاری شغلی در سیستم افغانستان محسوب میشوند، به همکاران میگویم خانه آخرش منفکم میکنند که همان هم بد نیست. من چیزی برای از دست دادن ندارم. این را با خنده میگویم و بقیه میخندند ولی جدی ام. تا وقتی هستم باشم و عواقبش را هم تحمل کنم. به خودم مشق داده ام تا همین یک خط را هفتاد و دوبار از رو بنویسم تا یادم بماند زندگی همینست. در کنج امن خزیدن و از دور تماشا کردن سطح پایین و حرام کردن زندگی است.

آه چه مغرور شده ای چه چاره سازم. دلم برای احمد ظاهر و شاعر میسوزد. من میفهمم وقتی آدم مجنون شده باشد و طرف خیلی خوشتیپ و سالم و مغرور زندگی اش را بکند، چه حالی می شود.