Thursday, December 31, 2020

Duty is heavier than a mountain; death is lighter than a feather.

 ویل آف تایم امشب تمام شد. یکسال و نیم طول کشید تا این رمان، طولانی ترین رمانی که در زندگی خواندم با جهارده جلد و بیشتر از یازده هزار صفحه، را بخوانم. الان از یک طرف سرکنده نشسته ام و نمیدانم با زندگی ام چکار کنم و از طرفی سرشارم از انرژی تازه از سفر برگشته گان. 

هرسال این موقع اهداف سال نویم را مینوشتم و کارهایی که کردم را جمع بندی میکردم. امسال خیلی کار سختی بوده که افکارم را مرتب کنم. از بی نهایت پست های امسال معلوم است که چقدر فکری بودم. چند بار نشستم که برای سال بعد هدف بنویسم و نتوانسته ام. الان بعد از تمام کردن داستان که احساساتم همه خام و در سطحند، میتوانم سیتی آف استارز گوش کنم و فکر کنم که امسال چی شد و از سال بعد چه میخواهم. 

بزرگترین دستاورد امسالم زنده ماندن است. نه تنها زنده ماندم بلکه با وجود آسم مریض نشدم و نمردم، دنیا رفت روی هوا و من دوام آوردم. غمم را خوردم، سقوط خاصی نکردم، از تلاش برای بهتر شدن دست برنداشتم، خودم را بهتر شناختم و اعتمادم به خودم بالاتر رفت. 

این دست برنداشتن از تلاش چیزیست که با گذر زمان ارزشش را درک میکنم. تصمیم خودآگاهم نیست، اتفاقیست که خود به خود می افتد. روز اولی که کمپ رفتم در آیزنهوتن اشتت، تا به تخت رسیدم بیهوش شدم و ساعت هشت به یک عالم میسد کال بیدار شدم و تا پاسی از شب را به گریه و در شوک گذراندم. آخرین فکرم آنشب تغییر دکوراسیون اتاق بود. 

یکی از یادگرفتنی های خوب امسال، که کم نیستند، تمرین بیشتر مسئول بودن بود. نمیدانم اسمش مسئول بودن است، رشد است یا چی. وقتی یاد می گیری که اجازه بدهی همه ی احساسات، غم، ناامنی، ترس، خوشی، دلتنگی و قهر بیایند و از تو عبور کنند و تو کار خودت را بکنی. اینکه آدم با هر وزش باد خم نشود. تمرین کردن کنترل خیلی آموزنده بود. شاید هم اقتضی سن است، مچم. 

یک تغییر خوب دیگر، جا افتادنم هم در خانه و خانواده و هم در پوست خودم بود. من خیلی از سرگرمی هایی که دوست داشتم امتحان کنم را بی خیال شده بودم چون هم زمان عالی بودن درشان گذشته و هم چندین سال زندگی بی ثباتی داشتم.  نوشتن، یادگرفتن ساز، نقاشی، بافتن و ... لیست بلندیست. امسال خیلی فرصت داشتم به این عالی بودن و هدفمند بودن فعالیت هایم فکر کنم و به بی ارزشی همه ی این مقیاس ها پی ببرم. من دنبال تماشاگر نیستم و نمیخواهم کسی را تحت تاثیر قرار بدهم پس چه اهمیتی دارد که سطح فعالیت هایم مدیوکر بیشتر نباشد. چرا من باید با مدیوکر نبودن اصلا مبارزه کنم. هر کاری که دلم میخواهم را تمرین میکنم تا هرجایی که دلم میخواهد واین حق را برای خودم قائل هستم. چه اهمیتی دارد که ملت چه فکری میکنند. تا وقتی من از سواری ام لذت میبرم، این انتخابهای خیلی شخصی فقط به خودم مربوط میشوند. همین دیگر، امسال نقاشی کردم، گلدان کاری کردم و ریحان و پیازچه کاشتم، نقد فیلم و کتاب داستان خواندم و هی به کرکتر دولوپمنت فکر کردم. باغچه ی آشپزخانه ام را بزرگتر و جدی تر درست کردم. 

قفسه های کتابم را در اتاق کارم که واک این کلازت قرار بوده باشد نصب کردم. چند تا چیز نردی هم از مغازه کتاب فانتزی شهر کهنه خریدم و فضای خودم را بالاخره، بعد از سالها و سالها، دوباره دارم میسازم. سال جدید را با تمرین ساز شروع میکنم. سر کار میروم و پول درست در می آورم. با تمام پستی ها و بلندی های زندگی، چقدر خوشحالم که هیچوقت دست از تلاش برنداشتم. 

البته که هنوز هم به خاطر پرفکت نبودن خودم را ملامت میکنم ولی کمی مهربانتر شده ام از سالهای قبل. دوره های افسردگی و هورمونیت را با آرامش بیشتری گذراندم. تمرین این آرامش به پارتنرم هم خیلی بستگی داشت، هرجا من خسته و بیحال بودم به یادم می آورد که خوبم و حق ندارم با خودم نامهربان باشم. میگفت همه چیز را تعطیل کن و بیا چای بخور و فیلم ببین. 

اواخر امسال در یک لحظه ی ضعف تصمیم گرفتم با یک پروژه برای مهاجران همکاری کنم. قسمت زیادی از اضطراب آخر سالم را مدیون این تصمیم هستم. حرف زدن با مردم به یادم آورد چرا دور میگردم. یک دوستم که سالها فعال حقوق همجنسگرایان بوده را معرفی کردم تا پروژه را پیش ببرد. من متاسفانه در نهایت ظرفیت کار اجتماعی و همکلام شدن با مردم را ندارم. این را میدانستم، جوگیر شدم و فکر کردم میتوانم تاثیر خوبی بگذارم. روان من نمیکشد. 

یکی دیگر از خوبی های امسال مدیریت کردن بهتر روابطم بود. مرز گذاشتن کار سخت و در بعضی موارد ناممکنی بود که گاهی منجر به قطع رابطه شد ولی از نتیجه راضی ام و هرچه گذشت از تصمیمم خوشحال تر میشوم. باخانواده مخصوصا مادرم رابطه ی بهتری دارم. 

 یکی از پترن های لودگی که هرسال باعث میشود حداقل یک دوست را از دست بدهم باز هم تکرار شد. یکی از شاگرهای قدیمی ام که خیلی هم مشتاق کمکش بودم را بلاک کردم. همین امروز یک ایمیل فرستاد و باز حرف خودش را زد که حق دارد کسی را دوست داشته باشد. من لا حول ولا میخوانم و دلم میسوزد که بیشتر نمیتوانم برایش توضیح بدهم چرا کارش اشتباهست. واقعا چرا ملت فکر میکنند در حق آدم لطف کرده اند که دوستت دارند و الان حق دارند با آنها صحبت کنی یا عشقشان را به هر طریقی جواب بدهی. چطور میشود مفهوم "رضایت" را به مردی که به جای هردویتان تصمیم میگیرد یاد داد. فکر کردم برایش بنویسم که این را عنوان آخرین درس از من یاد بگیر: حق داری کسی را دوست داشته باشی، حق نداری کسی را مجبور کنی دوست داشتنت را قبول کند. کسی بدهکارت نیست چون تو احساسی به مقابلش داری. البته که ننوشتم چون دو بار گفتم و فایده نداشت. 

از روابط جدید، رابطه ام با مگنا خیلی صمیمی تر شد. یک روز پاییزی به نظر من زمستانی، قبل از موج دوم کرونا اسپرسو هاوس رفته بودیم و ساعتها صحبت کردیم و چشمهایمان اشکی شد و دوباره خندیدیم. به خاطر حاملگی اش خطرناک است که همدیگر را ببینیم و دلم تنگ شده که دوباره با هم غذای هندی پخته کنیم. دوستی ام با شیوا هم عمیق تر شد. امسال میخواستیم باز هم با هم شب یلدا بگیریم که به خاطر کرونا نشد. کلا از گروه بورد گیم مان دور افتادم و فقط گاهی مسیجی دادیم. با مادر آلبین صمیمی تر شدم ولی کماکان بستگی به محیط دارد که من چقدر صمیمی رفتار کنم. 

چیزی که این روزها در فکرم است بستن این وبلاگ است. فکر میکنم ترافیک اینجا بیشتر از چیزی شده که من میخواهم و شاید یک شروع تازه ی بی نام و نشان بد نباشد. از طرفی سالهاست اینجا مینویسم و دلم نمیخواهد باز من باشم که یک جایی را ول میکند می رود. 

***

نوشته های بالا مال 26 دسمبر هستند و نصفه نیمه باقی ماندند. مریضیم و من بدخواب و بی انرژی. قشنگی این روزها صحبت چندساعته با خواهر برادرها و آشپزیست. پلانهای سال جدیدم را کم و بیش همین بالا نوشته ام. کارم را خوب انجام بدهم، در کنارش زبان بخوانم و پیانو یاد بگیرم و کتاب داستان بخوانم و پس انداز کنم. از گلدانهایم مراقبت کنم و همین چیزها. سیستمی که در مقابل روابط انرژی بر داشتم را ادامه بدهم و رابطه با هرکسی، هرچیزی حالم را خوب نمیکرد بگذارمش کنار. البته که غیر از قسمت روابط، اینها کلی نوشته شده اند. برای روابط هنوز فرمول درستی ندارم. فعلا فکر میکنم از کسانی که تنها چیزی که از من میخواهند شنیدن تمام شکایت هایشان است که با شمردن نکات مثبت شان و انگیزه دادن بهشان ختم شود و بروند تا دفعه ی بعد که مشکل دارند و نیاز دارند دلشان را سر کسی خالی کنند، بپرهیزم. رفتارهای هشداردهنده دیگری هم هستند مثلا وقتی طرف دائما در حال مقایسه اش با آدم است، هر چقدر هم بگویی تو خوب تو بهتر از من، فایده ای ندارد، یا کسانی که باور دارند مشکلات دیگران نتیجه تنبلیست و مشکلات آنها نتیجه ناملایمات روزگار. عین قانون در مورد موفقیت هم صدق میکند. برای بقیه چیزها پلان مشخص تر مینویسم میزنم جلوی چشمم. 

فکر میکردم  به تابستان 2021 که مبلمان تراسمان را خریده ایم و مهمانی داریم یا به بر غلطیده ام و آفتاب میگیرم با مواه که آلبین آمد. گفت که میداند این سال نوی ایده آلی نیست و دوست داشتم همه جا تمیز باشد و خوشتیپ برای خودمان مهمانی بگیریم ولی با وجود مریضی و همه چیزهای غیر ایده آل خیلی خوشحال است که من را دارد و همین که با همیم برای او کافیست. دیدم چه نیازیست به تابستان فکر کنم که خوشحال باشم، همین الان، تبدار، وسط یک خانه ی به هم ریخته هم خوشحالم. 






Friday, December 11, 2020

تراوشات آشفته یک ذهن فلان

 خواهرم کوید گرفته. البته اکثر اعضای خانواده ام در افغانستان کوید گرفتند و خوب شدند ولی هیچکدام به دستگاه تنفس و اکسیژن نرسیدند خوشبختانه، غیر از خواهرم. حالش خیلی بد شد، یو ان هوایش را داشت همانطور که باید میداشت چون اگر سیاست احمقانه ی کار از دفتر در هر شرایطی را نمیداشتند شانس مریض شدنش کمتر میبود. هر روز عصبانیم از رییس لوده شان که لازم میدید کاری که میشد از خانه انجام داد را حتما از دفتر انجام بدهند. به شفاخانه 11 تختی در هرات رفت که مردم بدبخت عام را نمیگیرند و بعد هم طیاره با دو داکتر از کابل فرستادند و به شفاخانه ی خارجی یو ان طوری در کابل بردندش و بعد از دو روز کویت. تمام این وقت هم داکترهای افغانش میگفتند حالش خوب میشود و نیازی نیست ولی یو انی ها میخواستند مطمئن باشند. خانواده ی ما هم که دربحرانها دور هم جمع میشود، دور هم جمع شدیم. یک نکته جالب در رفتار بعضی ها مشاهده کردم که متعجب بودند از این سرویس دادن به همشیره مان. یکی حتی گفت اینها به خاطر مسائل جندر است. حالا مسائل جندر اینجا چه معنی میدهد را من نه میدانم نه آنقدر دیوانه ام که بپرسم. جوی که من برداشت کردم این بود که حالا این همه دنگ و فنگ لازم نیست، شرمندگی درجه دو و البته تعجب از این که آدم انقدر جدی گرفته شود. بدون شک من هم ممنون برادران و خواهران یو انی هستم که انقدر به غصه شدند ولی این بخشی از قراردادشان است. به خاطر کیس های فوری حتی پاسپورت مخصوص دارند و خب اتفاقی خارج از پروتکل معمول هم نیفتاده. به نظرم ما خانوادگی انتظاراتمان خیلی پایین است. 


چند وقت پیش خ تماس گرفت که بی جواب گذاشتم. از انتخابهایم، حرفهایم، ایده ها و جنگهایم و کلا خودم شرمنده ام. اقتضای عمر همینست که اگر فیلمی از خود جوانترت ببینی شرمگین بشی و از چشمهایت خون بیایند واین  تقریبا برای همه صادق است. من در طول زندگی ام آدم بیشعوری بوده ام و کارهای بدی در حق بشریت انجام داده ام. قبل از بی دینی یک بحث با آدم منتقد دین در کارنامه ام دارم که جملات منحوس تو در حد درک این دین نیستی و حق نداری به دین توهین کنی را به کار برده ام. بعد از بی دینی با آدمهای دین دار زیاد بحث کردم و برای مدتی آن آدم سخیف بودم که توهین به دین جزء شخصیتش بود. البته که نقطه مقابل این احترام به دین هم نیست و نه من احترام تازه یافته ای برای دین دارم. شرمسارم که در معادله خودم را دخیل کردم و با جدیت سانتا را مسخره کردم. هدفم از درگیر شدن با چیزی که وجود ندارد چیست. مثل خوک گلی شدم. در ادامه مطالعاتم در زمینه فمینیزم ( گوش کردن به یوتیوب وقتی دارم لباسها را جمع میکنم و اسکرول کردن اینستاگرام.) با چند مفهموم جدید مثل پیک می و نات لایک آدر گیرلز آشنا شده ام. خانمهایی دچار این عارضه ها میشوند که مردسالاری درشان نهادینه شده باشد  در حدی که خودشان هم خبر ندارند. جملات قصار مثل " من لباس ساده میپوشم و پر و پاچه ام را بیرون نمی اندازم." ، " خانه ی مرد معلوم است که چجور زنی آنجا زندگی میکند." ، " من فقط دوست مرد دارم چون زنها درامه دارند." از حرفهای رایج این دسته لیدیز است. در کل قضاوت کردن انتخابهای زنان دیگر، تلاش بی حد برای ثابت کردن عشقشان، چشمپوشی از خطاهای رنگین مرد چون طرف مرد است و در کل جدا کردن خود از بقیه زنان برای بهتر جلوه دادن خود، روش زندگی پیک می هاست. دلیل شرمساری ام در این مورد اینست که در برهه هایی از زندگی پیک می بوده ام. با توجه به اینکه اکثر زنان فمینیست وطنی که میشناسم هم علنا پیک می میباشند این فرضیه را رد نمیکنم که احتمالا هنوز هم این فرهنگ تاکسیک را ادامه میدهم طوری که، جایی که حواسم نیست. دوست فمینیست عضو شورای فلانمان دخترانی که دوست پسرهای به نظر ایشان متعدد داشته اند را خراب و مایه آبروریزی میداند. دوست فمینیست جنگجوی رسانه ای ام از هیچ چیزی فروگذار نمیکند که جمله هایی مثل " درست است که بی دینم و فمینیست ولی متواضع لباس میپوشم که جلب توجه نکنم." در عالم مجازی فریاد نزند و نگوید من از بقیه شما جنده ها که مطابق علایقتان میپوشید و میگردید بهترم. خودم که یازده سال پیش اولین کتاب فمینیستی ام را خواندم تا دو سال پیش فکر میکردم تمیزی و پیچیدن بوی غذا در خانه بیشتر مسئولیت زن است تا مرد. شرمسارم از اینکه هنوز هم مطمئنم مغزم درست نشده ویگ جای کار که حواسم نیست میلنگد. 

بحث از خ شروع شد. جوابش را ندادم چون حرفی نداریم برای زدن. آخرین دفعه ای که حرف زدیم بیشتر از دوسال پیش بود که با قطع کردن تلفن برای چند روز معده ام آشفته ی انتخاب نوجوانی ام بود. حتی اگر عشق جوانی را هم ببخشم، با آدمهای بالغ تهی چه کنم. چرا ما که حرفی برای زدن نداریم با هم هنوز حرف میزنیم. نیست که شخصیت و علاقه های مشترک داشته باشیم یا سلیقه فیلمی مشترک داشته باشیم یا کلا هرچیزی که آدمهای عادی در موردش حرف میزنند. دنبال تاییدی هستیم که هنوز در ذهن یک آدم زنده ایم، کسی هست که به ما فکر میکند. کلا غم انگیز است. کلا زندگی غم انگیز و شرم آور است. 

تنها دلخوشی ام در همین به ثانیه ی اکنون اینست که در میانسالی در پیج فیسبوکی ام نمینویسم Women's rights activist and a role model for the real face of women in Afghanistan


Monday, December 7, 2020

عشقی که ارباب حلقه هاست

 کسانی که از نزدیک من را میشناسند از ارادت من به ارباب حلقه ها خبر دارند. چند روز است به قول برادرم مثل کرکس دارم دور فیلم های ارباب حلقه ها میگردم که برای بار پنج هزارم ببینمشان. تحلیل این داستان و کرکترهایش یکی از کارهای مورد علاقه من است و یکی از هدیه های زندگی به من پیدا کردن آدمهاییست که علاقه ی مشابه دارند. این روزها که به پایان سال نزدیک میشویم و با رولرکوستری که 2020 بود فکر میکنم میبینم خیلی چیزها میشود از ارباب حلقه ها یاد گرفت در مورد زندگی کردن در زمانهای بی ثبات. سم شخصیت مورد علاقه ام که میخواهم اسمش را روی بچه ام بگذارم و فرودو که قلبا به روند تغییرش نزدیکم، شخصیت های عمیقی هستند که چند تا نکته شان را اینجا مینویسم. 

فرودو چیزهایی را که نمیتواند تغییر بدهد را به سرعت قبول میکند. از اول هم نمیخواهد حلقه را داشته باشد ولی وقتی میفهمد که چاره ای نیست قبول میکند که حلقه را تا ریوندل ببرد که بقیه، الف ها و آدم ها و ... سرنوشتش را تصمیم بگیرند. در ریوندل خیالش راحت است که وظیفه اش را انجام داده و پس برمیگردد به شایر ولی با شرکت در جلسه اعضای مهم میدل ارت، میفهمد که چاره ای نیست و خودش باید مسئولیت بردن حلقه را قبول کند. در میانه راه وقتی میفهمد که حلقه دارد همه را خراب میکند، قبول میکند که باید تنها مسیرش را ادامه بدهد. تمام این ها به سرعت اتفاق می افتند، فرودو تنها یک هابیت است که هیچ دخلی در امور دنیا ندارد و نمیخواهد داشته باشد ولی وقتی با شرایطی مقابل میشود که باید کاری بکند، مقاومت نمیکند، چیزی را که نمیتواند رد کند  را قبول میکند. 

سموایز یک هابیت ساده و عشق گلکاری ست که تنها دلیلش برای این سفر محافظت از دوستش است. سم در کل زندگیش نه جنگیده است و نه از خانه دور رفته است. البته که این در مورد هر چهار هابیت داستان صادق است. عکس العمل هرکدامشان در مقابل شرایط خطرناک ولی متفاوت است. مری و پیپین هرکدام در جنگ شرکت میکنند و وقتی با حمله ارک روبرو میشوند وحشت میکنند که یک عکس العمل قابل درک و طبیعی است. زمانی که شیلاب فرودو را نیش (عنکبوت نیش میزند؟) میزند و سم فکر میکند که فرودو مرده، تصمیم میگیرد که خودش راه را ادامه بدهد و حلقه را نابود کند. وقتی میفهمد که فرودو پس به هوش خواهد آمد و در برج ارک ها به هوش خواهد آمد، بیشتر از هرچیز عصبانی میشود. سم با پای خودش به قلعه ارک ها میرود و مبارزه میکند. یا وقتی که شیلاب را بالای سر فرودو میبیند عکس العملش خشم است نه وحشت. سم با شرایطی فوق العاده کلانتر از خودش روبرو میشود و نمی ترسد. حتی وقتی به دسیسه های گالوم پی میبرد و مستقیم حرفش را میزند کارش شجاعت محض است. فرودو حرفش را باور نمیکند البته ولی کار سم، اینکه فکر و عملش در حدی یکیست که نمی ترسد دوستش چه فکری میکند، باور میکند یا نه شجاعت است. دامبلدور یک زمانی در مورد نویل این حرف را زد: ایستادن در مقابل دشمنمان شجاعت زیادی میطلبد ولی شجاعت حتی زیادتری لازم است برای ایستادن در مقابل دوستمان. داستان فرودو و سم بعد از تمام شدن همه چیزیک قصه دیگر است و هروقت ناامید و خسته بودم در موردش مینویسم. 





Saturday, November 21, 2020

مردی که دنیا را حراج کرد

 The man who sold the world is about  a man no longer recognizing himself and feeling awful about it.*

I do not feel awful about not being the same, just occasionally confused and pretty thin. It has been quite a life and feels like I lived, learned and changed equivalent to a couple generations in one.

We passed upon the stairs
We spoke of was and when
Although I wasn't there
He said I was his friend
Which came as a surprise
I spoke into his eyes
I thought you died alone
A long long time ago
Oh no, not me
We never lost control
You're face to face
With the man who sold the world
I laughed and shook his hand
And made my way back home
I searched for form and land
For years and years I roamed
I gazed a gazeless stare
At all the millions here
I must have died alone
A long, long time ago
Who knows? Not me
We never lost control
You're face to face
With the man who sold the world
Who knows? Not me
I never lost control
You're face to face
With the man who sold the world
Who knows? Not me
I never lost control
You're face to face
With the man who sold the world



*songfacts 



 

از آهنگ خالق معین این روزها برای شرحه شرحه کردن قبلم استفاده میکنم. معمولا آهنگ بعدی که اوتو پلی میشود آهنگ من از راه اومدم از معینه که کماکان به خراش قلب ادامه میدهد ولی همزمان آهنگ رقصی هم هست و من کنترل کمی روی خودم دارم و با قلبی جریحه دار رقصم را میکنم. 

Monday, November 16, 2020

meh

از جنوری میروم سر کار. 

 دفعه ی بعد که یک آرزو پیدا کنم، امیدوارم زندگی بگذاره که از دستش ندهم. 

زمان بعضی چیزها گذشته. کار دیگری هم جز قبولش نمانده. وقتی زندگی آدم برای یک آرزویی مناسب نیست، چه باید کرد. بعضی ها برخلاف همه احتمالات موفق میشوند و تاریخ میسازند و خیلی ها هم موفق نمیشوند. من جز خیلی هایی بودم که موفق نشدم به آرزویم برسم. چیزعجیبی نیست به هر حال، من با بقیه چه فرقی دارم. در یک توزیع رندوم، شانس نداشتم. 

الان میتوانم بگویم واقعا که هرچیزی که برایم آشنا بود و دوست داشتم را با مهاجرت از دست دادم. هویتی که داشتم را زدم از نو میسازم. بهایی که  برای عصیانم پرداختم. سال 2017 نوشتم که به خودم فرصت میدهم که زندگی را تجربه کنم، فرصت تصمیم گیری اگر هدف بود، موفق شده ام. یک زندگی درهم و برهمی دارم که مال خودم است. 


 آیا آدم قوی تری شده ام؟ نه، باتجربه ترم فقط. یک ست  کلان از کوپینگ مکانیزم دارم. خوشحالتر یا امیدوارتر هم نیستم، ولی یاد گرفتم هر خوشحالی کوچکی را بزرگ کنم. فکر کنم اینها مهارت هاییست که یک آدم بدبخت ولی باهوش کم کم یاد میگیرد. ترجیح من این بود که این چیزهایی را که زندگی کردم نکرده بودم و خردی که حاصل این تجربه هاست را هم نمیداشتم. این دو سنت من. 



Wednesday, November 4, 2020

این انتخابات لعنتی

 روز قبل از اولین امتحانم، تا ساعت نه و نیم شب وقت نشد درس بخوانم. رفتن به مصاحبه کاری سه و نیم ساعت وقتم را گرفت. مرحله سوم رسیدم و اگر شانس یاری کند بعد از دو مرحله ی دیگر تمام میشوم، هر درسی را که میخوانم را تمام میکنم و میروم سر کار. با شعار ثروت بهتر است از علم. 

از ساعت پنج تا نه شب هم سمینار عکاسی و داستان نویسی داشتم. در یک پروژه ای مربوط به پناهنده و پناهجویان کار میکنم و قرار است بروم مصاحبه کنم و عکس بگیرم از ملت. هدف پروژه تغییره نریتیو منفی در مورد پناهنده هاست و میخواهند داستان پناهنده ها را از زبان خود پناهنده ها نقل کنند. اینکه وسط کلی کارم این مسئولیت را هم قبول کردم به دلیل اینست که با نریتو حاضر مشکل دارم و فکر میکنم جای بعضی داستانها خالیست. یک لیست هم دارم از کسانی که دوست دارم داستانشان پخش شود ولی باید ببینیم چقدر راضی میشوند که حرف بزنند. ترجیحم این بود که داستان افغان ها بیشتر باشد چون حد اقل در تیم فعلی تنها عضو افغان هستم ولی آدمهایی که میشناسم پخش و پلایند در حالیکه فعلا با پناهنده های بیشتری از کشورهای دیگر در ارتباطم. 

خسته ام ولی سعیم را دارم میکنم. 

Monday, October 19, 2020

بی ادیت و در وقت کم

چقدر بعد از اسباب کشی اتفاق های مختلف افتاد. آپارتمان مثل خانه شده کم کم. آفتاب تا بعد از ظهر پخش است وسط خانه، بزرگترین میز غذاخوری که امکان داشت را گرفتیم. از چوب بازیافتی درست شده و کلی با کرکتر است. خانه ام شده همان چیزی که میخواستم، وسایل چوبی، کلی گلدان، شمع معطر، گلدان بزرگ با دسته گلی که خودم دیزاین کردم. 

تولد آلبین را با خوبی و خوشی گذراندیم. چهارشنبه من و خودش جشن گرفتیم. شنبه با دوستان و یکشنبه با خانواده. هر دو مهمانی خیلی خوب گذشت. خانواده آلبین برای هردویمان کادوی خانه نویی گرفته بودند. خیلی احساس خانواده به من دست داد. برایشان غذای افغانی و ایرانی پختم. برای پدر و مادرش قبلا درست کرده بودم و دوست داشتند. اینبار خواهر و مادرش گفتند یک روز مهمانمان کن با هم آشپزی کنیم. از برنج مخصوصا متاثر شده بودند چون خودشان فقط برنج را میجوشانند. بعد هم رفتیم سر کشوی غذاهای اتنیک من و همه ادویه ها و اسنک ها را امتحان کردند. من نمیدانم چرا اینها انقدر انسانند. خیلی میخواهند من احساس غریبگی نکنم ولی نمیدانند با کی طرفند. احساس غریبگی من از مهاجرت به سوئد نیست، به بزرگ شدن در ایران برمیگردد و بعد از آن هم اتفاقاتی افتاده که مرتب این اسکیما را تایید کرده و الان خودم هم گاهی به مقابل این احساسی که الان خوب میشناسمش مستاصل میشوم.

روز جمعه که برای امتحان پوهنتون رفته بودم همکلاسی و استادیارمان را برای اولین بار دیدم. با یکی از همکلاسی ها که از قبل دوست شده بودم اختلاط کردیم و خوش گذشت. نفر در فیزیک فضا پست داک کرده و الان دوباره ماستری میخواند که در همین شهر، یکجای ثابت، کار داشته باشد. خیلی همدرد بودیم، البته او چند برابر من درس خوانده و تحقیق کرده و حالا اینجاست. وجه مشترکی که سرش خندیدیم فاک نداشته مان بود. یعنی سر کلاسی که همه ساکتند و هیچ کس نه سوال میپرسد نه حرفی میزند ما حرف میزنیم و سوالهای ساده میپرسیم چون مهم نیست راجع به مان چه فکری میکنند. به شخصه انقدر بی حوصله و خسته هستم که گاهی خودم هم تعجب میکنم از بی خیالی ام. در محصلی های قبلی بیشتر به غصه ی این چیزها بودم. این رفتار فقط سر کلاس هم نیست، کلا احساس میکنم خسته تر از چیزی هستم که تلاش کنم اپیلینگ باشم. یک گروه از دوستهای آلبین هستند که از خانواده های خیلی پولدار می آیند و کلا بچه های تراست فاندی اند. من با این گروه زیاد نشستم و بازی کردم و سیلینگ رفتم و غیره ولی هربار بحث مسائل عدالت اجتماعی و سیاست پیش آمده زده ایم به سر و کله ی هم. داستان اینست که وقتی کل عمرت پولدار زندگی کرده باشی دید دیگری نسبت به زندگی داری تا وقتی مثل من از بچگی مهاجر جنگ بوده باشی و بارها جابجایی و فقر را تجربه و از صفر شروع کرده باشی. کاملا قابل انتظارست. برخلاف برچسب وطن فروشی و تغییر ی که لوده های وطنی به من زدند، من همرنگ جماعت نمیشوم. آن که در پست های قبل در موردش نوشته بودم رفته در تیم بچه های پولدار و کول و سختی ها و کلا زندگی ملت را انکار میکند که با توجه به سرگذشتی که داشته عجیب است. برای من یک ذره هم ارزش ندارد که ریچ کیدز آف استکهلم از من خوششان بیاید و به خاطر تاییدشان تجربه خودم و خیلی هایی که آن ته جامعه وسط بی ثباتی زندگی کردیم را از یاد ببرم. به عبارت دیگر، کاملا اوکی ام با کسانی دوستم که دیدگاهمان در مورد عدالت متفاوت است ولی بحثم را میکنم و هویت خودم را انکار نمیکنم که من را بپذیرند. کاش میشد تفاوت هویت و تلاش برای اینتگریشن را به مردم بفهمانم. کسانی که فکر میکنند غذا هویت شان است و اگر غذای جدید یادگرفتی، موسیقی متفاوت شنیدی و یا کلا از زندگی ات درس گرفتی و مثلا چیزی به نام حریم شخصی برای خودت تعریف کردی ورخطا میشوند و متهمت میکنند به خودفروشی و تظاهر. دیشب بعد از رفتن مهمانها دلتنگ فامیل و دوستانم شده بودم و آهنگ قدیمی میشنیدم، یاد خ افتاده بودم که متهمم میکرد به ایرانی بودن چون آهنگ ایرانی دوست داشتم، یا س که مسخره ام میکرد که آهنگ پشتو دوست داشتم. دیشب به این فکر بودم که من از د جدا شدم و یک دستور پخت خوب برای اسفناج از او یاد گرفتم. دورانی که مارون فایو و جیمز بلانت میشنیدم. از ت که حتی نمیخواهم یادم بیاید چند تا آهنگ پشتو و هندی خوب دارم و در آن دوران اتن ملی برایم تبدیل به چیز زیبا شد. نه فقط در رابطه های رمانتیک، کلا من با هر آدمی خیلی گشتم به یک چیزی معرفی ام کرده. یاد وقتی که نسترن من را با کویین آشنا کرد و کل دو هزار چهارده و پانزده را کویین شنیدم.  رابطه ها تمام شدند ولی من هنوز همه ی اینها را اپرشیت میکنم. منی که ذاتش متغیر است  نمیتوانم باور کنم که کسی میتواند انقدر خسته کننده باشد که تمام عمرش یک موسیقی را بشنود، یک غذا را بپزد و یک کتاب را بخواند و به این هم بگوید هویت و به آن افتخار هم بکند.

کتاب سیزدهم ویل آف تایم را تمام کردم و وقت نکردم آخرین جلد را شروع کنم. خیلی هیجان زده ام و دلم نمی آید کتاب را با عجله و چند صفحه اینجا و چند صفحه آنجا بخوانم. احتمالا تعطیلات کریسمس فرصت بشود. 

آلبین آمده برای بار سوم که کمپیوتر را ببندم و بروم بخوابم. صبا باید درس بخوانم. وسط هرج ومرجی که درسهای دانشگاه و دو تا صنف سوئدی و مصاحبه ی کاری ودلتنگی باشد، خوشبختم. 


پ.ن: جوگیری این وقتهایم سریال د بویزو پلی لیست آهنگ های دهه 60/70/80 است. مثلا این عشق


Thursday, September 24, 2020

از نقش ها و رنگ ها

 انگار برای همه یک کرکتری تعریف شده و هر نوع تحریف از آن نقش باعث برآشفتگی ملت میشود. نقش من آدم مظلوم ساکت درون بریز بود. هربار که برای خودم ایستادم با مقاومت روبرو شدم و یک چند نفری را از دست دادم. چیزی که من را به خنده می اندازد آن آدمهایی هستند که تشویق میکنند که جواب بده و از حریم خودت دفاع کن ولی وقتی در مقابل خودشان می ایستی برنمیتابند که این آدم ساکت که خود ما حمایتش میکردیم برای خودمان آدم شده و جواب پس میدهد. حتی یکبار طرف همزمان به من مسیج میداد آفرین هیچوقت سکوت نکن و به طرف دیگر میگفت من از گلوی بچه ام زده ام این زن را راه داده ام و تهدید میکرد که اصلا می اندازمش بیرون. روزگار غریبی ست. یک چیزی متوجه شده ام که مردم وقتی عصبانی هستند از ثریایی که صدسال دوستشان بوده تقلیلت میدهند به این "زن"، به این "خانم". به یک دوست دیگر هم ( اگر هنوز ایجا را میخوانی اینها را جدی نگیر،قصدم حمله نیست و کینه ندارم، اینجا فکرهایم را مینویسم.) یک وقتی گفتم معذب شده ام. یک گوله ی برفی شد که از بالای تپه غل خورد و غل خورد و شد من سگم را هم نمیدم با این "خانم" بخوابه. چیزی در هر دوی این برخوردها مشترک بود تقلیل منِ دوست که اسم دارم به یک غریبه ی بی نام مونث و سپس حمله به آن غریبه ی بی نام مونث بود. موضوعات تحت حمله هم تقریبا یکسان: این خانم که قرص ضد افسردگی میخورد و این زن حالش خوب نیست و افسردگی دارد، این خانم که در یک رابطه ی بد است و این زن که طلاق گرفته و در یک رابطه ی بد بوده. بقیه حرفها یادم نیست و اینها هیت هایش هستند. نکته اینست که وقتی دوست بودیم کمکم میکردند با وجود سنگ هایی زندگی پیش پایم انداخته بود به زندگی ادامه بدهم و دلم خوش باشد و وقتی که ناراحت شدند با همان سنگ ها سنگسارم کردند. 

یک کانسپتی وجود داشته به نام حجم محدود خوشی که معمولا بین اعضای خانواده اتفاق می افتد. اگر یکی دیگر خوش باشد یعنی خوشی کمتری به من میرسد. تا زمانی که اوضاع بر وفق مرادم بود این را نمیفهمیدم. وقتی من شدم آن آدم داون آن لاک، دیدم که بعضی ملت خوشحالترند با زندگی خودشان. آدمی که دو روز قبل از درخواست پناهندگی من دوست صمیمی ام بود، از فردای پناهندگی باید مدام یادآوری میکرد که در چه موقعیتی ست و من کجا هستم.هرچقدر فکر کردم دلیلش را نمیدانستم، ما دوست بودیم. وقتی به کانسپت حجم محدود خوشی رسیدم فکر میکنم بهتر میتوانم به گذشته نگاه کنم. آن وقتهایی که من روی ابرها و پر از زندگی بودم و با اساتید داخلی و خارجی دوست بودم و آینده هرچند توهم آینده داشتم آنها کجا بودند؟ من  در واقعیت دوستشان نبودم چون ناراحتیشان را نمیدیدم. من کار خودم را میکردم و باد موافق میوزید و حواسم نبود به بقیه. چرا همان موقع که بخاطر نسبیت خواندنم یا ترجمانی ام هزار حرف پشت سرم زدند درسم را نگرفتم؟ خیلی خام بودم و نمیفهمیدم که چرا من باید هدف باشم. کاش مثل رحمان میبودم که کار خودش را میکرد و کسی را با خودش همراه نمیکرد. کسی با او رقابتی نداشت چون از دسترسشان خارج بود. من خیلی پر سر و صدا بودم. در واقع الان میبینم که دوست خوبی نبودم چون خیلی حرف میزدم و درگیر خودم بودم. به همه میگفتم برنامه هایم چیست و با کی حرف زده ام برایم نامه بدهد و تشویقشان میکردم که همراه بشوند و چرا نه، خودم نامه ی موتیویشن شان را ادیت میکنم. نمیدانم آیا این دلیلش بود که وقتی من با سر زمین خوردم اطرافیانم خوشحالتر شدند؟ چون من در دسترس بودم و فکر میکردند سهم شادیشان را من گرفته بودم و حالا آن حجم شادی آزاد شده که آنها بگیرنش؟ 

دوباره مستر میخوانم، در سی و یک سالگی. من بیست و دوسالگی اینجا بودم. باید ده سال را هزینه میکردم تا به استقلال برسم. کمی کنترل میخواهد که نگویم ده سال حرام شده. ده سالی که ازدواج کردم، استاد شدم، خارج درس خواندم، مقاله چاپ کردم، محصل خارج فرستادم، فرار کردم، پناهنده شدم، در کمپ زندگی کردم، در زمستان سوئد سر سرک کار کردم، به هات لاین خودکشی زنگ زدم، عاشق شدم، رابطه ی سالم را فهمیدم چیست، فهمیدم مردسالاری چیست و یکباره برای کلی از احساسات و تجربیاتم نام پیدا کردم، فهمیدم بخشی از تجربه ی انسانی هستم. حکمت یک دهه عمر من در همینها بود؟ میشود گفت که حرام شده اگر نقطه ی شروع و پایان را یک ماستری در نظر بگیرم. وقتی تازه استاد شده بودم خیلی با محصلان سخت گیری میکردم، نه حق کسی را میخوردم نه کوتاه می آمدم. بعد رفتم آلمان محصل شدم. وقتی فشارهای مختلف زندگی مثل دوری و مسافر و غریب بودن، نداشتن سویه تحصیلی یکسان هرچند در مکتب قبلی ات جز بهترینها بوده باشی و مشکلات مالی و خانوادکی سرم آمد، آدم دیگری شدم. بعد از برگشتنم محصلان طوری با من برخورد میکردند که زمانی من با صالحی. هنوز سخت گیر بودم سر درس ولی درکشان میکردم. تجربه ی انسانی شان از مسافرت و نا امنی و بی پولی را میفهمیدم و مهربان بودم. درست است که دهنم سرویس شده بود در آلمان ولی به خاطر درکی که بدست آورده بودم ممنون بودم. این ماستری دوباره حاصل رنج و درسهای بیشتر است. من کل مکتب را در هفت سال خواندم و در بیست سالگی از پوهنتون فارغ شدم، در ماستری با وجود همه مشکلات مقاله چاپ کردم که بین محصلین ماستری رایج نیست، جوانترین آمر دیپارتمنت بودم و اینترنشنال آفیس را از صفر شروع کردم، پوزیشن دکتری را ظرف چند ماه از طریق پروفسور آشنا پیدا کردم ولی همه را با یک تصمیم از دست دادم. آن آدم اوور اچیوری که همه جا تشوقم میکردند که از سن و موقعیتم جلو هستم شد آدم شکست خورده ای شد که هیچ کدام از ده اپلیکیشن دکترایش به مصاحبه نرسید و الان چیزهای دیگری برایش مهم شده که حاضر نیست به خاطر درس رهایشان کند و جای دیگری برود. خیلی زندگی منشوریست در حرکت دوار طور. فکر میکنم هنوز هم شاید همان آدم سابق هستم ولی الان نمیبینم. شاید ده سال دیگر که به عقب نگاه کنم ببینم همین الان هم موفق بودم هرچند احساسش نمیکنم. همین الان هم کریستر فوگلسن برایم راه و چاه نشان داده و اپلیکشنم را بعد از ددلاین و بدون بحثی قبول کردند، شاید باید همین را نشانه ای بگیرم که من پر تلاش هنوز وجود دارد و دارد کار خودش را میکند. نمیدانم. شاید این سالها را لازم داشتم تا از آن کرکتر مظلوم ساکت خودم را رها کنم و با تنهایی بعد از آن کنار بیایم. شاید همه ی اینها لازم بود تا من بتوانم آزاد و مستقل باشم و برای خودم زندگی کنم. آن زن بیست و سه ساله ای که طبقه دوازدهم زندگی میکرد و هر شب با فکر پریدن از بالکن درگیر بود و روزها به غرق شدن در راین فکر میکرد شاید اینهمه سال را لازم داشت تا برسد به اینجا؛ که همه چیز را از دست بدهد و نه تنها زنده بماند که خوشحال باشد. 

فکری که تسلایم میدهد یک طرفه بودن این زندگیست. کوهی که با سختی بالا میروی و وقتی به قله میرسی دیگر انرژی برای برگشت نمیماند. من کوهم را بالا میروم، همه ی کارهایی که دوست داشتم بکنم را تلاش میکنم انجام بدهم و بعد هم با لبخند می میرم. 


Thursday, September 17, 2020

جای جیمز بالدوین و کریستوفر هیچنز خالی

 نتیجه آمد و قبول شده ام. دو جا کلاس اپلای کردم که شبانه بخوانم ولی دقیق نمیدانم چه خبر است و اپلیکیشنهایم درست هستند یا نه. میتوانستم بروم و از مدرسه کمک بگیرم ولی حس بیرون رفتن ندارم. بیدار شدن در روز امتحان هم برای خودش پروژه ای بود. 

امروز آخرین ملاقاتم با کاترین بود. منتوری که از طرف کار گرفته بودم و قرار بود در مورد فرهنگ کار صحبت کنیم ولی جای تراپیستم را پر کرده بود. قرار شد هر وقت دلم خواست تماس بگیرم به جای قرار های منظم. وقتی یاد قرارهایمان در اداره می افتم خنده ام میگیرد. رابطه ام با دوست صمیمی ام تازه به فاک فنا رفته بود و به جای فرهنگ اداره جات کاری، نشسته بودم گریه میکردم. 

دلم برای برادرم تنگ شده. میدانم که آدم اسنابی بیش نیستم ولی واقعا نشستم چند روز پیش فکر کردم که چه دنیای مذخرفی، مردم مریض مردم آزاری که عملا باید به خاطر از کارافتادن کلیه ها تا الان ده بار مرده باشند دارند راهشان را میروند و برادر من سکته قلبی میکند. با علم به اینکه آدم خوبی نیستم میگویم، حق این اراذل بود که بمیرند نه برادر من. 

چند شب قبل مسیج آمد از یک بیزینس نامبر با نام معلم. فلانی هستم، میتوانم زنگ بزنم اگر مشکلی نیست و همانطور که انتظار میرفت بدون صبر کردن برای جواب زنگ بزند. مسلم است که شماره جدید را هم بلاک کردم ولی داشت حالم از این حجم حقارت به هم میخورد. طرف تمام عمرش را گذاشته برای اینکه یک پرسونای دانشمند از خودش بسازد. که وقتی گوگل میکنند ساینتیست از فلان کشور، اسم این اول بیاید. مجله چاپ کند که تماما عکس های خودش در آزمایشگاه است. کاملا هم محتمل است که به این هدف برسد چون آن کشور پله ی ترقی برای همین موجودات است. نه فقط قومیت مناسب را دارد، شخصیت مناسب را هم دارد. آدمی که زمان طالبان طالب بود ومردم را شلاق میزد و با تغییر رژیم اولین کسی بود که ریشش را تراشید و نکتایی زد. آدمی که به هیچ ارزشی، اصولی وابسته نیست و فقط هدفش بالا رفتن از نربان است، که کسی باشد. اگر برایش کمی ارزش قایل بودم میگفتم که آی سی یو. برو جای دیگری مظلوم باش و توجه بگیر، آی سی یو. 

فردا میرویم کمپینگ. مشتاقانه منتظر پیاده روی بیست کیلومتری هستم. 


Monday, September 14, 2020

خودت چراغ راه خودی

 نشسته بودم به عبور هوای بارانی. خبر بد را شنیدم. نمیدانستم اطلاعات را چطور پروسس کنم، کاری نکردم و به کسی چیزی نگفتم برای یک هفته تا تکلیف خودم را اول بفهمم. آلبین هم اصرار نکرد فقط کفت هروقت میخواستی حرف بزنی من هستم. بعد از یک هفته که به نتیجه رسیده بودم چه کاری از دستم بر می آید، بین گریه های کراشی اظهار عجز و ناتوانی کردم در مقابل حوادث و همه چیز را به جریان آب سپردم.

 فکر میکنم بیشتر و بیشتر کنترل احساساتم را در دستم میگیرم و به خاطرش خوشحالم. اوکی است که غمگین باشم چون نمیتوانم کسی را کمک کنم ولی قبول اینکه آن کس یک آدم بالغ است و حق دارد تصمیم های خودش ولو اشتباه را بگیرد به من آرامش میدهد و آزادم میکند. قرار نیست من زندگی را کنترل کنم. بخشی از زندگی، رها کردن چیزهاییست که در محدوده اختیارات و حقوق آدم نیست، حتی اگر مجبور باشی ببینی که طرف اشتباه میکند. حق اشتباه کردن باید برای همه محفوظ باشد، چرا نه. اکر هم آدم اصرار زیادی بکند برای کمک به کسی که آماده نیست و کمک نمیخواهد، تبدیل میشود به یک آدم کنترلگر و کلا هیچکس خوش نیست. فان زندگی در گرفتن یک تصمیم و زندگی کردن با پیامدهایش است. هی یک گپ را به ده طریق توضیح میدهم چون باید خودم را قانع کنم. هنوز غمگینم. تنها کار که کردم این بود که یک تراپیست قابل اعتماد پیدا کردم و مشخصاتش را به افراد مربوطه فوروارد کردم و گفتم اگر لازم میدیدند با این آدم حرف بزنند. 

فردا امتحان اس اف ای دارم. سه ماهه صنف را تمام میکنم و راضی نیستم چون فقط چندبار نشستم و درست درس خواندم. تازه دو هفته است که اکتیولی لغت یاد میگیرم. جعبه جی پنجم را درست کردم بالاخره. جمله سازیهایم مشکل دارد چون انگار از فارسی یا انگلیسی دارم ترجمه میکنم. کلماتی هم که استفاده میکنم انگار در سوئدی روزمره استفاده نمیشوند. عصا قورت داده مینویسم و حرف میزنم. آخرین باری که با فلیکس حرف میزدم شروع کرد جواب دادن با چیزی در حد "بله مادام ، من هم از دیدن شما ابراز خرسندی مینمایم." و تعظیم کرد. 

بعد از مدتها رفتیم کافه مان برای گیم نایت. دلم برای سیمونه تنگ شده بود. میگفت دارد به رفتن فکر میکند چون دارد به نتیجه میرسد خانه خریدن در اینجا غیر ممکن است. سیمونه همیشه در شهر زندگی میکند و کلا آدم بیرون رفتن است و نمیخواهد اطراف شهر خانه بخرد. خیلی جلوی خودم را گرفتم که برای "اطراف شهر" تبلیغ نکنم. دلم نمیخواهد برود. قدیمی ترین دوستیست که اینجا داشته ام و میدانم غیر منطقیست ولی احساس تنهایی میکنم. به همین خاطر هم چیزی نگفتم. آلمان هم که برگردد گپی نیست، یک دوست در آلمان دارم. سوفیا برگشت فنلاند و یک اپن دعوتنامه برایمان فرستاده که هر وقت توانستیم برویم به روستایش. بقیه اش دست خود آدم است که روابط را حفظ کند یا نه. بیشک سفر کردن الان که محصل شدم برایم مشکل تر است به خاطر پول ولی میبینیم چطور میشود. 

با شیوا و مریم اخیرا حرف میزدم در مورد تحصیل مجدد و هی ناله میکردم که چقدر خسته ام و گاهی عصبانی ام که راه رفته را دوباره بروم و از نو شروع کنم.  شیوا هم دوباره ماستری را شروع کرده، دقیقا همان رشته ای که قبلا در ایران خوانده بود. همزمان یک پرکتیکوم فول تایم را هم پیش میبرد. هر روز چهار ساعت کامیوت دارد تا پوهنتون اوپسالا. مریم ماستری اش را همینجا خوانده و الان دوره تربیت معلم را میخواند در کنار کار نیمه وقت و ماستری که من میخوانم را هم اپلای کرده بوده ولی به خاطر مشکلات جابجایی به استکهلم با وجود بچه نتوانسته امسال درسش را شروع کند. شیوا خیلی حرف خوبی زد، اینکه اوکی است شاکی باشیم و هرازگاهی ناله کنیم ولی این بهای توقعاتمان و مهاجرت است. من میتوانستم اصلا از سفارت بیرون نشوم یا در اتبلرینگ بمانم ولی توقع خودم بالاست که مجبور میشوم بیشتر ریسک وکار کنم. نباید اجازه بدهم این خشم از سختی های مهاجرت حواسم را از کسی که هستم پرت کند. خودم را با بقیه مقایسه کنم و ناراحت باشم که چرا فلانی آنجاست و من اینجا. زندگی واقعا خیلی فردی تر از اینست که تا ابد خودت را با هم کلاسیهایت مقایسه کنی و تلخ باشی. سرم را پایین می اندازم و جنگ خودم را پیش میبرم. هربار که نشستم زبان را خواندم و منفل نبودم حالم بهتر شد. جنگ به مقابل تنبلی را اگر یک کار هرروزه کنم میدانم یک روز بزرگتر از تردیدهایم میشوم. 


جهان همه گشتم که یابم آن لعلی

که روشنای نگاهم شود به وقت خطر

به پند بگفتم ای چنین، خردمندی

که بیهده گردی به غیر خود چه ثمر؟ 

بمان و همی سفر گزین در خویش 

که سنگ سخت شود این چنین گوهر

- نمیدانم شعر از کیست و از صفحه ی یک یوگی برداشتمش. 


 




Friday, September 4, 2020

آرمچیر روانشناسی

  هرچه به لحظات ملکوتی اسباب کشی و پوهنتون نزدیکتر میشوم استرسم هم زیادتر میشود. از یکطرف میدانم هیچ گپ خاصی نیست. از طرفی مغزم تجربه های مشابه را میپالد و خیلی هایشان چیزهای خوبی نیستند. آدم باید به خودش یادآوری کند که زمان و شرایط تغییر کرده تا عکس العملهایش منطقی و متناسب باشند. مردم با ترامایشان به راههای مختلفی کنار می آیند و گاهی این سوال برایم پیش می آید که چند فیصد مردم نسبت به خودشان انقدر دید انتقادی دارند و خودشان و رفتارشان را زیر ذره بین میگذارند. اکثر آدمهایی که دیده ام با موج رونده بوده اند. یا خیلی حالت دفاعی دارند و با هر حرفی جنگ میکنند یا منفعل میشوند یا اوور کامپنسیت میکنند. مثلا آن، دوست دختر ویکتور نسل دوم مهاجر از هنگ کنگ است. پدر و مادرش جانشان را برداشته اند و فرار کرده اند. بعد چند سال مهاجرت و در به دری در کشورهای مختلف به سوید آمده اند و آن که خودش مردان مسلح را ندیده و از بچگی در سوید کلان شده، ترسهای والدینش را با خود اینطرف و آنطرف میبرد. تیراندازی و تبر اندازی؟ و چاقو کشی یاد گرفته بخاطر اینکه احساس امنیت کند چون میگوید اگر سرش حمله شود بتواند از خودش دفاع کند. شکار و زندگی کردن در جنگل را یاد گرفته چون اعتمادی نیست که یک روز کل جامعه به هم نریزد. بقیه چیزهایش هم اکستریم است، شناگر حرفه ای که در مسابقات ملی مدال آورده، در حوزه طبابت کار میکند و دوستانی بین نوبل های سوید دارد. مکتب هم که میرفته جزء بچه های کول بوده و نرد نبوده که بورد گیم بازی کرده باشد. کلی سابقه کار در بخشهای مختلف مثل مارکتینگ تا رستوران و مدیریت  و جاهایی مثل دبی، نیویورک و آمستردام دارد چون از سن کم باید کمک خرج خانواده میبوده و الان شرکت خودش را دارد. خانه چهار اتاقه هم وسط واسا استان دست اول کرایه کرده و سه مستاجر دارد. چرا من همه ی اینها را در دو چلسه معاشرت فهمیدم؟ چون  اوورکامپنسیشن. 

 یکی دیگر را میشناختم که روشش عقده ای و تلخ شدن بود. یعنی مقبول نشسته بود کنار سرک و هرکس که رد میشد این سعی میکرد پشت پا بزند. هر نوع تغییر و تصمیمی در زندگی ملت تهدید برای این آدم حساب میشد و باید رویشان اسکی می رفت. همه ی دنیا هم حقش را خورده بودند و رهایش کرده بودند.  غم انگیزی اینجا بود که انقدر شجاعت و درک داشت که نصفه راه را برود و بفهمد که احساسش یک چیز میگوید و منطقش چیز دیگری. احساسش مال بچه ای بود که ترسیده و رها شده و میگفت پرخاش کن، سر و صدا کن و حقت را بگیر. حق هم به معنی حق نه، هرچیزی که لازم باشد تا من احساس آرامش داشته باشم. منطقش ولی میفهمید کار درست چیست. در نهایت تا جایی که من در جریان بودم نتوانست جلوی احساسش بایستد. آن احساس رها شده گی برایش همه  تصمیم ها و روابط و عکس العمل ها را تعیین کرد. 

ن در این حد هم پیش نیامده که فرق احساس و منطق را قبول کند. معتقد است دوست داشتن خود به این معنی است که احساست هرچه میگوید همان را انجام بده. به جای قبول مسئولیت تصمیمهایش در زندگی، معتقد است کارمای بد برادرش الان زندگی اش را خراب کرده. به عبارتی هر کاری که دلش میخواهد میکند و بعدا یک توجیه فرازمینی پیدا میکند که در نهایت خودش سلب مسئولیت بشود. 

اینهمه برای مردم لغاز لطیفه چیدم خودم کجای این اسپکتروم هستم؟ یک خودی دارم که عاقلانه و منطقی تصمیم میگیرد و یکی که بر اساس غریزه فکر میکند. غریزه را باید تحلیل میکردم و دلیل تصمیم گیریهایم را میفهمیدم و بین این دو تا صلح برقرار میکردم. این  پروسه ایست که من برای کنار آمدن با زندگی خودم بلدم و سالهاست جریان دارد و جریان خواهد داشت. نمیگویم که اشتباه نمیکنم. قبول دارم آدم بد داستان خیلی ها هستم و به حق هم هستم. مهم اینست که از کارهایم یاد بگیرم و عرضه ی این را داشته باشم که وقتی فهمیدم، کار درست را انجام بدهم. تا جایی هم که به امن بودن دنیا برمیگردد، من هم آن احساس ناامنی را داشته ام ولی عقلم میگوید بین ترس منطقی و غیرمنطقی فرق بگذار و رفتار و تصمیم هایت را بر اساس آن تفاوت بگیر نه صرفا خود ترس. 

در مورد راههایی که بقیه برای زندگی انتخاب کرده اند، قضاوتی ندارم، درکشان میکنم و بیشتر احساس همدلی دارم تا چیز دیگر. به این معنی نیست که خودم را هم در معرضشان قرار بدهم. اینکه خیلی از روابطی که یک وقت صمیمی بودند الان از بین رفته اند لزوما چیز بدی نیست. غم انگیز است ولی بد نیست. تصمیم درست است. 

هر دوی مگنا و خواهر البین حامله هستند. برای دیدن و بغل کردن بچه خیلی ذوق دارم. با آلبین تصمیم گرفتیم ببینیم بچه داری برای خواهرش چطور است و بعدا تصمیم بگیریم کی بچه دار شویم. خودم فکر میکنم حداقل باید سویدی را خوب حرف بزنم قبل از بچه. 

Saturday, August 22, 2020

دین مثل عضو شخصی ست، درش نیاورید و تکانش ندهید و روی مردم را با دینتان سیلی نزنید.

همین دو هفته پیش دوباره تجربه کردم چرا از ملت دوری میکنم.  بدون اطلاع قبلی مهمان دعوت شد و تا اینجا من حرف زیادی نداشتم. به هرحال به احترام آن کسی که عزیز است مهمانش را هم قبول میکنی هرچند شاخهای آلبین در آمده بود از بس برایش این مدل بی پلانی عجیب بود. 
نشسته ایم در خانه و نان میخوریم و اختلاط میکنیم که صدای اذان بلند میشود. در ظرف یک ثانیه از ثریایی که کنترل دارد بر اوضاع و خوشحال و آزاد است رسیدم به اینکه چقدر ، دقیقا چقدر باید فرار کنم تا از این نکبت آزاد باشم. نکته اینجاست که حالم خوبست و احساس امنیت دارم در نتیجه تنها راهم فرار نیست. از مهمان خواهش کردم اذانش را روی ویبره یا یک زنگ غیر مذهبی بگذارد. برخورد به طرف و دلیل خواست. تریگر شده بودم و قلبم مثل سگ میزد. دلم میخواست بگویم برو بیرون از خانه ی من، در عوض توضیح دادم که فضای شخصی، دین تابو، عقیده سیاسی مذهبی جار نزدن، اصلا موسیقی حتی با صدای بلند پخش نکردن در جامعه. استدلالش این بود که این حرکات غیرقانونی نیست و هرجوری میخواهی باش تا غیر قانونی نیست. گفتم دقیقا این یکی از دلایلیست که مهاجر را از بقیه جامعه جدا میکند. هرکاری میخواهی بکن اگر که قانون جلویت را نمیگیرد؟ پس ارزشها و فرهنگ جامعه میزبان چه. وقتی هیچ احترامی به فرهنگ میزبانت قائل نیستی انتظار چه نوع خوشامدگویی داری. اگر بخشی از جامعه میخواهی باشی، آیا این انتظار زیادیست که سعی کنی فرهنگشان را یاد بگیری؟ اینها را مستقیما از طرف نپرسیدم اگرنه که جنگ میشد. مهاجر فرضی را مثال زدم. با وجود اینکه به برخوردم افتخار نمیکنم چون احساساتی بودم، بینهایت خوشحالم به خاطر ایستاد شدن و گفتن اینکه دین را در فضای شخصی خودت نگه دار. فکر اینکه هر روز بیرون میرویم موبایل این آدم پنج بار اذان بدهد میشد یکی از کابوسهایم و در نهایت هم واقعا از فرار خسته ام. به حول و قوه ی سویدن عزیز، توان دفاع از خودم را هم دارم در نتیجه چرا باید تحمل کنم. من بی دینم، با آدمهای بی دین و کسانی که هنوز پیتریارکی را زندگی میکنند رفت و آمدم را قطع کرده ام. بیشتر چکار باید بکنم که یک مسلمان دین دار با دوست دخترش نیاید در خانه ی من اذان پخش کند؟ یک فازی خودم هم داشتم که آتئیست جنگی بودم و هرجا حرف دین را بالا میکردم. مدتهاست از آن فاز بیرون آمده ام و با کسی حرف دین و سیاست نمیزنم تا خودش بحث را باز نکند. عقاید مذهبی دوستانم را هم نمیدانم و اصلا مهم هم نیست برایم. چیزی که با دنیا اشتباه است اینست که دین بلیط مجانی برای وجودش دارد. دینداران فقط دینشان را پرکتیس میکنند، تو اگر حرف خلاف دین بزنی مجرم به محدود کردن دیگرانی. فرق این دو در چیست اگر حرف بر سر ابراز عقاید است؟ همه عقاید محترمند ولی دین محترم تر است. با نوشتن اینها هم خونم هی کثیف میشود. 
خلاصه اینکه به طرف برخورد و برای من اصلا مهم نبود. اصلا وقت مهمانی نبود و طرف اصلی بدون برنامه آمده بود و این برادر ویرچیو سیگنالر بیخی بدون برنامه آمده بود. فردای این روز آلبین بیشتر روز مصروف کارهای اداری  خانه جدید بود و در غیاب این مرد، آن مرد احساس میکرد باید کنترل رمه را در دست بگیرد. در حالیکه شهر را من نشانشان میدهم، تکت ها و تورها را من بوک کرده ام و با مردم هم من حرف میزنم. هرچقدرقیافه گرفت و با نفر اصلی جنگ کرد هم برای من فرقی نداشت. من دیگر به دهشت افکنان باج نمیدهم. به طرف خیلی برخورده بود. آن نفر اصلی هم که مثلا به خاطر من آمده بود مدام درگیر جمع کردن لبچه پوز این برادر متدین بود و من را در فکر این باقی گذاشت که چرا یک غریبه باید همه جا با ما باشد اگر آمده ای حال من را بپرسی. 

تنها فرصتی که داشتیم تا تنها صحبت کنیم فردای این روز بود که با دوستان آلبین با قایق رفته بودیم وسط دریا. متدین نیامده بود چون من به او احساس بدی داده بودم. به شخمم بود؟ نه. دوستی که به دیدنم آمده بود به جایش دعوا کرد که چرا گفته ام اذانش را قطع کند، مشکل شخصی من است که نمیخواهم اذان بشنوم پس نباید چیزی بگویم. رابطه مان خراب نشد، واقعی تر شد. به قول تراپیستم آن درکی را که دوست دارم از این مردم داشته باشم را هرگز دریافت نخواهم کرد. به جایش آدمهای دیگری پیدا کرده ام که طرز فکرم را درک میکنند و احساس تنهایی نمیکنم ولو که همزبان نباشند. چیز دیگری که تراپیست اصرار کرد کار کردن روی این تریگر شدن بود. بله این حداقل شعور است که دین را در حلق مردم نکنیم ولی پیدا میشوند مردمی که کامن سنس برایشان کامن نیست و آدم ممکن است هرجایی این چیزها را بشنود. مهم است که روی خود آدم تاثیر نداشته باشند. اینجا با تراپیستم هی بحث میکردم که ببین من مطمئن نیستم که این ترس غیرمنطقی باشد. من این دین را زندگی کرده ام و میدانم از پس چه کارهایی برمی آید. ولی خب در سویدیم، واکنش آدم باید منطقی تر باشد. 

از روزی که این اتفاق افتاده روزانه چهل و پنج دقیقه فکرم را مشغول کرده  و این وقت زیادیست برای هدر دادن. آپارتمان جدید را خریدیم. تراس و چمن دارد و من هم میتوانم اتاق کار خودم را داشته باشم. موواه میتواند برود بیرون، اطرافمان کلی جنگل است و بین دو دریاچه ایم. بی صبرانه منتظرم خانه جدید برویم و یکسر در پینترست افتاده ایم و اتاقها را دیزاین میکنیم . از آن طرف در آزمایشهای خونم چیزی پیدا نشد و میروم برای ام آر آی. از خودم جنجال کم داشتم این برادر متدین پیدا شد اعصابم را به هم ریخت. 
به امید روزی که آدم فرارش به نتیجه نشسته باشد و این چیز نحس مرگبار خفقان آور به زور در چشمش نیاید. 

Monday, August 10, 2020

نفس گل در بیهوشی با ذغال سوخته بود و تعویض آب میکشید.

خانه اریک بودیم. براونی خورده بودم با دو سه گیلاس شراب. همه چیز خوب بود و داشتیم جاست وان بازی میکردیم.ساعت شده بود یک و نیم شب. اول همه چیز تاریک شد و پس نور برگشت. همه ی چیزی که میدیدم تاریک و روشن میشد. به آلبین گفتم حالم بد است میروم دراز بکشم. گفت چی شده و دستم را گرفت و هی حرف میزد که همه چیز تا ریک شدو  صدا ها تبدیل شدند به زمزمه های نامفهموم و چراغها کلا خاموش شدند. 
نمیدانم چند صد سال گذشت. تماس بدن خودم با زمین را احساس کردم و فکر میکردم چقدر سنگینم. آلبین هی اسمم را صدا میزد و صدای کشیده شدن صندلی روی زمین را شنیدم و صدای کترین و سارا را که گفتند پایش را بگذار بالا. آلبین با صدای بلند یک چیزی گفت و هزار سال بعد جسم نرمی را به زور داخل دهانم فشار دادند. 
اول صداها آمدند و بعد سایه ی آدمها پر رنگ  و واضح تر شدند. آلبین گریه میکرد و چشمهایش سرخ بودند. چندبار سعی کردم بلند بشوم و نگذاشتند و میگفت بمان در جایت. من گیج ترین حالت خودم بودم چون نمیدانستم چند دقیقه بیهوش شده بودم. تا میپرسیدم چی شده هیچ کس جواب درست نمیداد و هی اصرار میکردند که هیچ چیز آرام باش تکان نخور. 
درد کم کم در صورتم پیچید و لبم درد میکرد انگار که مشت خورده باشم. گفتم اوکی من بیهوش شدم، آیا به جایی خوردم چون صورتم در میکند. تا اینجا کلا از جواب دادن ملت حوصله ام سر رفته بود و تکه های پازل را سعی میکردم دور هم بگذارم. 
آلبین گفت تشنج کردم. بلند شدم و گفتم خوبم ولی خیلی خیلی خسته بودم و لبم خون می آمد چون سعی کرده بودند دهنم را باز کنند که جلوی جویدن؟ را بگیرند، این وسط لبم را عمیقا گاز گرفته بودم و آن جسم نرم هم کیف پول یکی بوده که گذاشته بودند در دهنم. 
فقط خستگی و شرمندگی در ذهنم بود. همه رفتند در بالکن و من و آلبین را تنها گذاشتند و از یکطرف میخواستم بگم که من خوبم لطفا همه عادی رفتار کنید، از یکطرف میخواستم بروم خانه بخوابم و از یکطرف هم یکی باید آلبین را آرام میکرد که گریه نکند. بعد از چیزی که انگار بیست سال بود رفتیم و کمی بگو بخند کردم با ملت با این امید که جو عادی بشود و آمدیم خانه.  دم در اریک فقط با ما بود و در موردش حرف زد و سوال پرسید. هم آدمی هستم که به محض احساساتی شدن گریه میکنم هم نمیخواهم گریه کنم جلوی ملت. نتیجه میشود گریه در انیمی فکر کنم. بدون دلیل منطقی فقط خجالت میکشیدم. کاش مثل آلبین فکر میکردم گریه کردن بد نیست. خیلی آزادی می آورد. 
بعدا که جزییات بیشتر شنیدم و خواندم، دلم هم برایشان سوخت که چقدر ترسیده باشند. برای خودم هم نگرانم کمی. امروز به وردسنترال زنگ زدم و اول از همه گفتند دفعه بعدی مستقیم شفاخانه باید بروی. فردا هم دکتر میبینم. امیدوارم چیز جدی نباشد. از یکطرف هم میگویم اگر باشد یک چیز درست و حسابی باشد که آدم بمیرد. این راه انتخاب اول من برای مردن نیست البته، ترجیح میدهم یکدفعه ای و بدون خبر بمیرم. نمیخواهم صدسال مریض و ناتوان باشم و بعدا در حالیکه دستم به دامن زندگیست بمیرم. هم خوشحال و امیدوارم به زندگی هم اگر مردم بدون درد و خونریزی، خب مردم. همه میمیرند. 

خانه را هفته پیش فروختیم. دو تا خانه فعلا زیر نظر داریم که تا آخر هفته تکلیفشان معلوم میشوند. آخر سپتمبر باید از اینجا برویم در حالیکه وسط سپتمبر صنف سویدی دانشگاه  و اول اکتبر درسها شروع میشوند. هم استرس دارم هم حوصله ندارم. برای چک آپ سالیانه دندانهایم رفته بودم و گفتند یکی باید ریشه اش بیرون شود و بعد از بیمه شش هزار قیمت عمل بود. آلبین اول گفت که نگران پول نباش و من می آیم دستت را میگیرم که نترسی. عین ماجرا در آلمان هم اتفاق افتاده بود غیر از اینکه شوهر سابق گفت اوه این خیلی گران تمام میشود و من دوسال با عفونت ریشه دندان زندگی کردم تا هرات برگشتم و در غیاب او دندانپزشکی رفتم. دندانپزشک دوست برادرم بود که میتوانستم بعد از کار تنها به مطب بروم. خانواده اش هم شاکی بودند از این حرکت. مادر آلبین هنوز با برادر بیست و پنج ساله اش میرود دنداپزشکی چون در خانواده شان دکتر رفتن (غیر از برای چک اپ) پروسه ای حساب میشود که آدم در آن به حمایت ضرورت دارد. نحس و کلافه ام. نیست که بین دو دنیا گیر کرده باشم. تکلیفم را میفهمم، حقوقم را میفهمم. عصبانی ام از اینکه اصلا در آن دنیا زندگی کرده ام و بخشی از آن هستم یا آن زندگی بخشی از من است نمیدانم. از اینکه اولین فکری که به ذهن من می آید پول است و درد و یا به عذاب شدن از عملیات سر دندان ها اصلا در رادارم هم نمی آیند. باید به فکر موضوعات مهم زندگی باشم وقت و امکاناش را نداشته ام که فکر کنم چطورم. مثل وقتی که تشنج کرده ام و چند دقیقه از زندگی ام به کل در خاطرم نیست و لبم پاره شده ولی اولین فکرم اینست که اوه چقدر خجالت، اینکانوینینت بوده ام.  

الکساندریا اوکازیو کورتز چند وقت پیش یک سخنرانی داشت که خیلی حالم را گرفت. یکی از اعضای هاوس به او تعرض میکنند و فحش جنسیتی میدهد.  یکجایی در سخنرانی اش در جواب به آن لوده میگوید : " پدر و مادرم من را طوری تربیت نکرده اند که آزار مردان را قبول کنم." . پدر و مادر من را بر عکس تربیت کرده اند. نه فقط در مورد آزار مردان یا دختر خوب باش و چپ کن و غیره، در همه چیز. پدر و مادرم من را طوری تربیت کرده اند که تا اعماق تهم بفهمم مهم نیستم و در درجه آخرم. حالا خودم را از دسترسشان دور کرده ام، تنها سعی میکنم برای خودم زندگی بسازم و خودم را تربیت کنم و خسته و کلافه و نحسم از این پروسه. 

 در کل شت به این زندگی سخت و همزمان چه دنیای زیبایی. کمپینگ و دورهمی ها خیلی خوب بودند. وقت برنامه در آن قسمت ها اگر زیاد شود و بدبختی های غیرمنتظره کمتر، ممنون میشوم. 


Monday, July 27, 2020

ل کوکراچا، ل کوکراچا

بعد از دو سال و نیم به خارج از سویدن سفر کردم. به نوعی بعد از مدتی بدبختی کشیدن سفر قهرمانانه ای بود. 
روز اول چهار صبح بیدار شدیم و آخرین تمیزکاریها را انجام دادیم،  ملافه ها را برای سیمونه عوض کردیم و با کله پرخواب راهی میدان هوایی شدیم. من تصمیم داشتم تا وقتی کارت پرواز را نگرفتم قبول نکنم که همه چیز درست است و میتوانم سفر کنم. به همین خاطر تا دقیقه نود استرس داشتم و خب هیچ کس هیچ چیزی نپرسید و بعد از رد شدن از گیت های مختلف بالاخره باور کردم که شده ام شهروند عادی. این شهروند عادی شدن یک داستان کوتاهی دارد. اصلا ایده شهروند عادی زمانی برای من به هدف یا رویا تبدیل شد که از آلمان به سویدن برمیگشتم. به عنوان یک آدم خام و احساساتی کارهایم را پخته نکرده بودم و آلمان رفته بودم. از یک طرف کارهای دکترایم پیش می رفت و از طرف دیگر درخواست پناهندگی دادم. به نظر خودم و البته تک تک کسانی که میشناختم نباید به مشکل برمیخوردم چون تحصیلکرده آلمان بودم و با داشتن قرارداد دکتری که یک قرارداد کاریست به راحتی میتوانم استاتوسم را عوض کنم. خام و جوان بودم. قرار داد دکتری را گرفتم و با وجود زدن تمام درهای ممکن (شرحش در وبلاگ موجود است)  نتوانستم ویزا بگیرم. بودن در کمپ به تنهایی من را له کرده بود و روزی که به سویدن برمیگشتم کلا من را عوض کرد. فکر میکردم برگشتم به سویدن سفر است در حالیکه پروسه انتقال بود. ماشینی که مجرمین را انتقال میدهند، که صندلی عقب و جلو با حفاظ از هم جدا شده اند دنبالم آمده بود. پاسپورت و بقیه اسنادم دست یک نفر دیگر بود به خودم ندادند. وارد میدان که شدیم از دروازه اصلی وارد نشدیم. یک جای کوچکتر بود که همه ی وسایل چک و غیره را داشتند ولی برای عموم نبود. وسایلم را باز و چک کردند و دوباره از دستگاه رد کردند. غیر از لباسهایم همه چیز را از دستم گرفتند و من را به یک سلول انتقال دادند. اگر آن موتر من را ورخطا کرده بود بسته شدن در سلول تکانم داد. برای پانزده دقیقه در سلول خالی که غیر از چوکی های سنگی چیزی نداشت نشستم و فکر کردم. دکترا پر، کار و اعتبار پر، خانواده پر، ازدواج پر. کاملا تنها و بی همه چیز بودم، لیترالی. کم کم به هیچ چیز فکر نمیکردم انگار که سلول سیاهچاله  و تمام من جذب. پوتین هایم را در آوردم و گذاشتم زیر سرم و زود خوابم برد. بعد از یک، یک و نیم ساعت کسی بیدارم کرد و رفتیم به سمت طیاره. من اولین مسافر بودم. کسی که اسنادم دستش بود من را برد پیش کاپیتان و اسنادم را به دست کاپیتان داد و یک از خدمه هواپیما من را به سمت آخرین ردیف صندلی ها راهنمایی کرد. اوایل این پروسه به ملت به آلمانی جواب میدادم و وقتی ابراز شگفتی میکردند توضیح میدادم که من اینجا درس خواندم و تلاش میکردم خودم را از چاه حقارت بیرون بکشم. بعد از سلول دیگر حرف خاصی برای زدن نداشتم. ده دقیقه ای بعد از اینکه من تنها  در طیاره  نشسته بودم بقیه مسافران آمدند. آنهایی که شهروند عادی بودند. پاسپورت هایشان دست خودشان بود. با هم تند تند حرف می زدند و من فکر میکردم چقدر شهروند عادی بودن نعمت است و کاش تا همیشه یک عدد نباشم. در سیستم نباشم. در سیستم آمدن انسانیت آدم را ازش میگیرد و تبدیلش میکند به یک عدد. دو نفر از اداره مهاجرت سویدن به کپنهاگن دنبالم آمده بودند. از دم در طیاره تا اداره مهاجرت در مالمو همراهم بودند و هیچوقت پاسپورتم دست خودم نبود. 

صبح خیلی قشنگی بود برای پرواز، آلپ و قله های پر برفش معلوم میشدند. اکثر روزها صبح زود بیدار شدیم و یک اکتیویتی پلان کرده بودیم. پیدا کردن غذا اول  سخت بود. اکثر غذاها  حول محور گوشت و گوشت دریایی بود. شهر پالما انتخاب های زیادتری هست ولی ما ده کیلومتر از پالما فاصله داشتیم و نمیشد هر روز برویم پالما. برعلاوه رستوران های ما کنار ساحل بودند و منظره اش را هم نمیخواستم از دست بدهم. بیشتر رستوران ها هم آماده بودند که غذای گوشتی را برای ما وگان کنند. خوشبختانه آیسکریم وگان خیلی راحت پیدا میشد و هر شب از یکجا آیسکریم میگرفتیم و میرفتیم برای قدم زدن کنار ساحل.اول میخواستم فعالیت های هر روزمان را بنویسم ولی ساعت شده دوازده و ربع شب و حس جزییات نویسی نیست. بعضی ها را میگذارم برای بعدا که حوصله بود. 

در دریا شنا کردم. بلو اس واتر به معنای واقعی. آبی خیلی خوشرنگ مدیترانه که در حد تیم ملی شور بود. بیشتر روزها یکبار برای شنا در دریا رفتیم. موبایل ضد آب آلبین در یک از همان شناها به رحمت ایزدی پیوست و منتظریم که آیا آنهمه عکس و فیلممان نابود شده یا نه. یاد گرفتم چطور با موج دریا بروم و دراز کشیدن روی آب در مدیترانه یا کلا دریا راحت تر است چون آبش نمکی ست. 

با جدیت آفتاب گرفتم که خط برنزه شدن داشته باشم. در فرهنگ ما هرچه سفیدتر بهتر برعکس این ملت عشق تیره شدن. من هم هیچوقت نخواسته بودم که برنزه بشوم تا روزی که رفتم مایورکا. بعد از رسیدن به هتل مستقیم رفتیم نان خوردیم و بعد هم دریا. خیس و آبچکان روی شن های داغ ساحل خوابمان برد. چیزی که برای آلبین آفتاب سوختگی و برای من برنزه شدن و خط افتادن بیکینی را به همراه داشت. بعد این اتفاق دیدم که من هم جوگیرم و میخواهم از این خط ها داشته باشم. البته که مذهبی طور ضد آفتاب میزدیم و هدف رنگ گرفتن بود نه سوختن. اگزمایی هم که در سویدن با زور روغن نارگیل و مرطوب کننده کنترل میکنم در عرض یک هفته در آفتاب مایورکا از بین رفت. خوبی این اتفاق جدا از اینکه پوستم خوب شد اینست که فکر نمیکنم بیشتر اگزما به خاطر فشار روانی است که تحمل میکنم. آب و هوا خیلی تاثیر داشته اپرنتلی. 

روز دوم بایسکل کرایه کردیم که ده کیلومتر رکاب بزنیم تا پالما. بایسکل سواری وسط یک شهر توریستی با جاده های باریک و پیچ های نود درجه ای برای من اصلا آرامش بخش نیست. به آلبین گفتیم بیا آهسته برویم گفته نه گرمست و بایسکل برقی گرفته ایم که سریعتر برویم و چرا مشکلی داری. اصلا این کلمه مشکل را که گفت من مغزم از کار افتاد و رفتم روی اوتوپایلوت و احساسات. گفتم نه برویم و در حدی ناراحت شده بودم که زیر عینک آفتابی مثل بز اشکهایم سرازیر بود. خودم هم دقیقا نمیفهمیدم چرا انقدر عصبانی ام. از آنجایی که بچه به رفتارهای ناسالم عادت ندارد وسط راه گفت صبر کنیم که مطمئن بشود من خوبم. جایی نشستیم که منظره روبرویمان فقط دریا بود و صدای موجهای که به صخره ها میخوردند را هم میشنیدیم. اول که میپرسید چرا حالم بد است انقدر عصبانی بودم که نمیخواستم طرفش نگاه کنم بعد از یک چند دقیقه ای یادم آمد که ما همیشه با هم حرف میزنیم و معمولا کسی نمیخواهد برنده ی دعوا بشود. هر چه بیشتر برای او توضیح میدادم خودم متوجه میشدم که من اصلا از این شخصیت ناراحت نیستم. من در واقع خشمم از م.ت را دارم سر این بچه خالی میکنم. ماجرا اینست که ما یکبار بایسکل گرفتیم که برلین را بگردیم و خب مثل اکثر آدمهایی که از بچگی یک چیز را یاد گرفته اند برای او بایسکل سواری غریزی بود. برعلاوه مهارت در خود بایسکل سواری ، علاقه مفرطی هم داشت که بی خیال لین بایسکل بشود و از بین پیاده رو و خلاف جهت و وسط میدان و غیره برود. برای من همه ی اینها چلنج است. اولا که هر اتفاقی در جهان می افتد تقصیر و مسئولیت من است و در نتیجه وقتی من بایسکل دوانی میکنم به جای پیاده و سواره هایی که از نزدیکم رد میشوند هم نگرانم و مدام فکر میکنم اگر این بچه الان دست پدرش را ول کرد و آمد اینطرف چی، اگر طرف بایسکلش را نتوانست از لین من خارج نگه دارد و تصادف کردیم چی. کلا مغز من جای ترسناکی میشود که مسئولیت همه ی سناریوهای ممکن را با من میداند. تصور کنید که در این حالت پنیک خلاف جهت و وسط مردم هم بروم. در برلین من کاملا مضطرب بودم و راهی که آن نارسیسیست مریض داشت این بود با خشونت توقع کند که خوب باشی. یعنی  چند ماهی که با آن آدم درگیر بودم به اندازه ای به من تراما وارد کرده که هنوز بعد از دو سال و نیم از به هم خوردن یک چیز از راه دور چندماهه با آسیب هایش زندگی میکنم. به هرحال وقتی به آلبین گفتم که این حرف تو من را یاد تجربه مشابهم از بایسکل سواری می اندازد که اینطور بود و با دفاعی ترین حالت ممکن توضیح میدادم که او این مهارت را خیلی قبل تر از من یاد گرفته، از من نباید تواقع داشته باشد که مثل خودش که بی جنجال زندگی کرده باشم و غیره، جلویم را گرفت و کلی معذرت خواهی کرد که از اول به خواسته ام عمل نکرده که آرام برویم. هیچ آیدیایی نداشته که من چنین تجربه ای داشته ام یا چنین احساسی دارم.  بیست دقیقه ای  کارتونی گریه کردم و خودم هم متعجب بودم که چقدر من عصبانی بودم به خاطر آن روز چند سال قبل و تراماهای وارسی نشده چقدر به راحتی من را سگ میکنند. بقیه روز را آرام تر رفتیم و سعی کرد راههای خلوت تر را پیدا کند و بعد از حرف زدن حال من هم خوب شده بود. هروقت بایسکل دیگری در لین بود من فقط به مسیر خودم نگاه میکردم و با خودم تکرار میکردم که مسئولیت من فقط بایسکل خودم است و همین را که درست انجام بدهم همه چیز خوبست. این روش و حرف زدن تا حد زیادی جواب داد و اضطرابم با کمی تمرکز مدیریت شد. 

روز سوم موتر کرایه کردیم تا نصف جزیره را بگردیم و شام را در هتل معروف ویلا وگانا در آن طرف جزیره بخوریم. هر دو نفر هیجان زده بودیم که موتر سر باز (ماسل کار؟) سوار بشویم. تا آخر روز هردویمان به این نتیجه رسیده بودیم که این مدل ماشین برای ما نیست. جاده هایی که یکطرف دریا و یکطرف کوه؟ تپه؟ پر از درخت بود. مسیر های مارپیج مرتفع و منظره های قشنگ و آفتاب شدیدتر در ماشین بی سقف. همین روز بود که یک جای خیلی قشنگ رفتیم برای شنا در دریا و موبایل را هم با خودمان بردیم در آب. موبایل همچنان گیج است. غذای ویلا وگانا عالی بود. دومین فاین داینینگ وگان من با چهار کورس. سه تا خوک و دو سگ هم برای خودشان آزاد میگشتند. 

روز سوم و چهارم  تا دیروقت خوابیدیم و بقیه روز را در کنار استخر هتل بودیم و شنا تمرین کردیم. معامله خودم را هنوز دقیق نمیفهمم. شنا بلدم، ولی نمیتوانم همیشه شنا کنم. پنیک اتک دارم و در آب به این معنی است که همین که احساس کنم اوه چه خطرناک، غرق میشوم. امیدوارم با تجربه ی بیشتر در آب پنیکم قابل کنترل بشود. سه روز آخر با خیال راحت در استحر هتل شنا میکردم. امیدوارم آن اعتماد به نفس در سویدن هم باشد. 

روز پنجم تا دیروقت خوابیدیم و باز هم صبجانه هتل را از دست دادیم اسکوتر کرایه کردیم و منطقه های اطرافمان را گشتیم و بقیه روز را هم کنار استخر بودیم. برای شام به یک رستوران هندی رفتیم. میز بغلی مان یک زوج ایرانی با اختلا سنی زیاد بودند. همین که نشستیم فهمیدم دارند سر شکاک بودن مرد دعوا میکنند. دخترک هی خودش را توضیح میداد، چرا آرایش کرده و به خدا هیچ قصد دیگری ندارد و برای خودش است و اصلا چرا به ظاهرش کار دارد و بیزینس هیچکسی به شمول شوهرش نیست. به خدا وقتی موبایلش را نگاه میکرده فقط ساعت را میدیده و منتظر پیغام نیست و مرد هم توجیه میکرد که چون دوستش دارد سرش غیرت دارد و حسود است. فکر کنم از قیافه ام معلوم بود که حالم دارد به هم میخورد چون آلبین پرسید چی گپ است. برایش کمی ترجمه کردم و بچه میخواست برود سر میزشان به دخترک بگوید که حقش این نیست. این رفتار عادی نیست و دختر نباید تحمل کند. نمیدانم کار درستی بود یا نه ولی دلایل خودم را برایش توضیح دادم و گفتم که احتمالا چنین مداخله ای شرایط دختر را بدتر میکند چون دلیل میشود که حرف زدن دختر باعث آبروریزی شده. یاد ازدواج خودم و خاطرات شیرین آنموقع افتادم. ما در دو کشور مختلف بودیم و اگر تا زنگ سوم جواب تلفن را نمیدادم باید تا نیم ساعت از خودم دفاع میکردم. بعضی ها نمیفهمند با این روش " محکم بگیر که حتی به فکر طرف هم نرسه بخواهی کاری بکنه" چقدر جواب برعکس میدهد و آدم به مرور زمان متنفر میشود از طرف. 

روز ششم سوغاتی خریدیم برای سیمونه که از گربه مراقبت میکرد و پدر و مادر آلبین که همیشه سوغاتی می آورند. بقیه روز هم به شنا و آفتاب گرفتن گذشت.  
روز هفتم برای من خیلی هیجان انگیز بود چون میرفتیم برای غواصی. من از آب میترسم. بلدم شنا کنم ولی به خاطر پنیک کردن در آب نمیروم تنها شنا کنم. فکر غواصی هم در کله ام نبود. من میخواستم اسنورکلینگ بروم که یکی از مربیان شنید که شناگر خوبی نیستم و قانعم کرد بروم غواصی. تا وقتی وارد آب شدم میترسیدم. رفتن زیر آب لذت بخش بود و بعد از چند دقیقه نفس کشیدنم عادی شد. آرامش خوبی داشت غواصی، غیر از صدای نفسهای خودت چیزی نمیشنوی و کلی ماهی، سبزی و سنگ های مختلف میبینی. وقتی آمدم روی آب با اینکه وسط دریا بود فکر میکردم چقدر این بالا پر سر و صداست. 

اگر اسمش درست یادم مانده باشد یک پدیده ای بود به نام فلینچ افکت. هر دفعه که میخواهی کاری خارج از محدوده آشنای خودت انجام بدهی فلینچ میکنی. یعنی خدای من با این فارسی نوشتن. آدم باید آن قسمت فلینچ مغزش را تربیت کند. در مسیر رسیدن به روانی سالم و آرام؛ آدم باید با ترسهایش مقابله کند و هرچقدر بیشتر فلینچ را تجربه کرده باشد، مقابله با ترس و ناشناخته ها آسان تر میشود. قبل از اینکه در مورد این نظریه بخوانم هم من به خارج شدن از کامفورت زونم پایبند بوده ام. انگیزه اصلی ام هم این بوده که زندگی ام، خودم با چیزی که میخواهم باشد فاصله دارد و خب تلاشم را میکنم به آن ایده آل برسم. نیست که همیشه هم با خوشحالی اینکار را بکنم. به طور متوسط قلبم زیادتر از معمول در گلویم میزند (چرا فارسی ام نمی آید. :)) ) و با وجود اینکه میدانم می ارزد و ضروریست گاهی خسته میشوم. گاهی خیلی زیاد با چستر بنینگتون از لینکین پارک همذات پنداری میکنم که میگفت مغزش جای ترسناکیست و خسته شده و نمیتواند. 

روز هفتم  صبحانه خوردیم و آمدیم میدان. موواه از دیدنمان خیلی خوشحال شد و کلی میو با تن های جدید کرد. هرجا مینشتیم می آمد پیشمان و از کامل شدن خانواده هر سه مان لذت میبردیم هرچند فقط مواه خرخر می کرد. در کل این سفر ماسک داشتیم در حالیکه در سویدن ماسک اجباری نیست. کار سختی نبود و شخصا با داشتن ماسک احساس بهتری داشتم. سویدن هم که برگشتیم کماکان ماسک می زنیم. 

حرف در مورد خانواده، مردسالاری، جنسیت زدگی، انتخابات امریکا،کلوپ کتابخوانی و ویل آف تایم هست که باشد برای بعدا. متن را دو روز پیش شروع کرده بودم. امروز جمعش میکنم که برسم به بقیه کار و زندگی. 








Friday, July 10, 2020

زندگی را نفسی ارزش غم خوردن نیست

برادرم کرونا گرفته. کماکان سر کار می رود و درسش را میخواند و امتحان دارد. میگوید ما اینجا فرصت مریض شدن را نداریم. مثل همیشه خوشحال و امیدوار بود. بچه هایش می آمدند جلوی موبایل و یک چیزی میگفتند و پس می رفتند سر بازی. سارا بزرگ شده ولی هنوز من را یادش است. امروز میگفت برایم باز هم از آن چراغ خوابها می خری؟ یادم رفته بود. وقتی من می آمدم یوسف دوماهه بیشتر نبود. حالا حرف میزند. دلم برای بچه ها خیلی تنگ می شود. کاش در زندگی هم میبودیم. 

پارگراف بالا را چند روز پیش نوشته بودم. امروز با برادرم و بچه ها دوباره حرف زدم. بهتر شده بودند و کی میتوانست حدس بزند که آدم میتواند رابطه داشته باشد با خانواده و دلتنگی را تا حد امکان کم کند. 


این هفته دو نمایش خانه؟ ویسنینگ داریم که امیدوارم به نتیجه برسد و قبل از شروع پوهنتون در اکتبر به خانه ی جدید رفته باشیم. قرار آرایشگاه دارم و کلید را هم باید به سیمونه برسانم. بله، اینبار دوست من می آید از بچه مواظبت کند. امروز آمده بود که برایش همه چیز را توضیح بدهم. مواه که معمولا بعضی حرکت ها را نمیزند امروز واقعا فعال بود. وسط حرف زدن بودیم که تایمر غذایش صدا کرد، برایش غذا گذاشتم و داشتیم اختلاط میکردیم که دیدم غذا را انقدر با سرعت خورده که یک دقیقه نشده دو قدمی ظرف غذا بالا آورده. بعد هم رفته بودیم که دریاچه و سطل آشغال ارگانیک ها را نشانش بدهم و مواه چسبیده بود به سیمونه و وقتی خداحافظی کردیم، راه افتاد دنبالش. مجبور شدم بغلش کنم که تا ایستگاه قطار همینطور نرود. 

دیروز پدر و مادر آلبین آمده بودند برای دیدن. صبح زنگ زدند و بعد از ظهر با شیرینی یا فیکا آمدند.  میخواستند  برای سیلینگ (کشتیرانی؟ نمیدانم قایق رانی میشود یا کشتی، قایق ده متری بادبانی ) دعوتمان کنند. برای دوهفته برویم مجمع الجزایر نزدیک استکهلم. البته که زمانش با تعطیلات ما همزمان میشد و نشد برویم. از آن طرف خانه تابستانی پدر و مادر ویکتور هم دعوت شدیم برای یک آخر هفته. همان آخر هفته ای که ما برمی گردیم. اول به آلبین گفتم ببین چه بدشانسیم حالا که ما رخصتی میرویم همه میخواهند فعالیت کنند. بعدا فهمیدم انگار اواخر جولای معمولا وقت رخصتی برای اکثریت است و همه پلان میریزند اینطرف آنطرف بروند.نصفه روزی کاملا خودخواهانه احساس میسینگ اوت داشتم. 


چهارتا کتاب آخر ویل آف تایم را قرض گرفتم که فیزیکی بخوانم. مردی به نام اووه را هم دارم که شروع کردم ولی حواسم جمع نشد و دلم میخواهد تمامش کنم. باید یک وقت بشینم با حوصله در مورد مینیمالیزم بنویسم. 


















Sunday, July 5, 2020

Success is my only motherfucking option, failure's not.

فکر میکنم بیشترین تعداد نوشته هایم در همین فصل کروناست. از بس که تلاش لازم است تا آدم روی آب بماند و در افکارش غرق نشود.

1. باورم نمیشود که آفر را قبول کردم. استرس دارم. خوشحالم. نگرانم.
درس و زبان را باید همزمان پیش ببرم ولی درسی را که دوست دارم  و کاربردی هم هست و در نهایت یک وظیفه مشخص داشته باشم. تراپیست میگفت که انقدر به غصه ی ددلاین نباش. هنوز سی و شش سال تا بازنشستگی مانده و چرا عجله داری که بیشترش را کار کنی. از هجوم احساساتی که بالا نوشتم و همه یکجا به سراغم آمدند نشستم یک ده دقیقه گریه کردم. احتمالا در جریان درس، حوصله ام سر خواهد رفت و از ددلاین ها خسته خواهم شد ولی قدم خوبیست برایم.

2. در راستای تلاشهایم برای دوستیابی که دغدغه ی این یکی دو سالم بوده با دو خانم جدید ملاقات کردم. هدف اینست که گروه خودمان را در محله جور کنیم که جمعهای زنانه داشته باشیم. بریانا، یک دختر امریکایی-ایرلندی از اوهایو که به شدت رنگ پریده بود با چشمهای سبز و موهایی که تن قرمز داشتند. به خاطر امریکایی بودنش فکر میکنم استند آفیش بودم. نمیدانستم کدام طرفیست. از آن جاییکه به انگلیسی حرف زدن اروپایی ها و آسیایی ها عادت دارم، لهجه اش برایم جالب بود و من را یاد فیلم ها می انداخت و حواسم از موضوع بحث پرت میشد. دومین خانمی که دیدم ساندرینا از پرتقال بود که مثل خودم یک نرد به تمام معنا از آب در آمد. سلیقه کتاب، فیلم و انیمی و پرسپکتیوش به سیاست خیلی شبیه خودم بود. با شوهر بنگلادشی، با فرهنگ ما آشنایی خوبی داشت. انقدر حرف زدیم تا کافیشاپ بسته شد و هنوز هم حرف مانده بود. فکر میکنم تراپی خیلی زود رویم تاثیر میگذارد. تصمیم گرفتم روراست باشم، پنهانکاری نکنم و از گذشته ام شرمنده نباشم و هی تمرین میکنم که با مردم صادقانه حرف بزنم. نه اینکه هرکس را میبینم داستان زندگی تعریف کنم، از جواب دادن طفره نمیروم و هرچی بیشتر تمرین میکنم که خیلی عادی یک چیزی را بگویم که قبل برایم حرف زدن در موردش سخت بود، اعتماد به نفسم زیادتر میشود. در آینده ای نزدیک امیدوارم طوری زندگی کنم که گذشته ام را به عنوان نقطه قوتم ببینم.
فکر میکنم راهش همینست. نمیخواهم مثل پدر ومادرم مهاجرت کنم که هیچوقت در کشور میزبان جا نیفتادند، باید اینجا خانه ام شود. باید دوستهایی داشته باشم که مثل فامیلم هستند. به همین خاطر با وجودیکه رابطه ساختن کار آسانی نیست و واقعا تلاش میخواهد، تلاش میکنم آدم جدید ببینم، از لاک خودم بیرون بیایم و آنقدر پوست بیندازم تا بشوم آدمی که با زندگی اش در آرامش است و سیفتی نت اجتماعی خودش را دارد. راه دیگری بلد نیستم.
4. میدانم که رابطه با جامعه فارسی زبان را لازم دارم ولی هنوز نمیدانم چطور با این موضوع دیل کنم. چند هفته پیش با دوست دوران مکتبم که در انگلیس زندگی میکند حرف زدم. جالب بود که پانزده سال است حرف نزده بودیم ولی طوری راحت اختلاط میکردیم که انگار زمان نگذشته بود و داشتیم آخرین اختلاط مکتب را ادامه میدادیم. او هم از یک دختر خوب هراتی تبدیل شده بود به فمینیست بی دین فعال. تشویقم کرد که برگردم به شبکه های اجتماعی و فعالیت کنم. راستش تا حد زیادی جو گیر شدم چون این مسایل دغدغه های اخیر خودم هم بودند. توییتر و اینستاگرام تیار کردم و کماکان حرفم نمی آید. فکر نمیکنم آمادگی فعالیت در شبکه های اجتماعی را داشته باشم. برنامه ام اینست صبر کنم ببینم چه احساسی در موردش خواهم داشت، شاید هم یک نقطه تعادل پیدا کردم.

فکر میکنم در مسیر درست روانم. بهترین حالتیست که فعلا بلدم. مسلما سعی میکنم ذهنم را باز نگه دارم تا یاد بگیرم برای بهتر شدن چکار باید بکنم.

5. تعطیلاتمان را بوک کردیم. مقصد مایورکاست در اسپانیا. دوازده روز دیگر سوار هواپیما میشوم بعد از دو سال و نیم. به خاطر پروازش هم هیجان زده ام چه برسد به رزورت و ویوی دریا و لباسهای تابستانی تازه. ترس غیرمنطقی از پشت مرز ماندن هم دارم.

6. این آهنگ ساعت یک شب حالم را خوش میکند. حسن ختام امشب "دیشب کجا خوابیدی" باشد و بروم بخوابم. سژن لایو نیروانا در ام تی وی مود خودش است. یعنی پتانشیل این را دارم که تا اذان صبح بشنومش و از زندگی و روزمره ها بنویسم.

موزیک متن











Thursday, July 2, 2020

چکیده تراپی نومرو اونو

باید نتایجی که در تراپی میرسیم را بنویسم تا یادم نرود. 

1. بعد از چند جلسه ارزیابی دکتر به این نتیجه رسید با وجود اینکه بعضی علایم پی تی اس دی را دارم وضعم به اندازه ی دوا پیچیده نیست. میتوانم انتخاب کنم تراپی بروم یا دوا بگیرم و تراپی بروم. ترجیح دادم بدون دوا پیش بروم. 

2. احساس ، فکر و رفتار سه ضلع یک مثلثند. :)) نمیدانم چرا ضلع بازی مرا  یاد ج . ا می اندازد. به هر حال هر سه ی اینها روی هم تاثیر میگذارند و یکدیگر را باز تولید می کنند. آدم احساس و فکرش را نمی تواند کنترل کند، رفتارش را تا حدی می تواند و تغییر در  رفتار منجر به تغییر در فکر و احساس می شود. از همین ایده استفاده کردم و وقتی با دوستانمان بودیم، به صدای منفی ذهنم بی توجهی کردم و جلوی حرف زدنم را نگرفتم. به همین سادگی. 

3. پترن هایی که در زندگی گذشته مفید بودند برای همان شرایط، فرهنگ، همان آدمها مفید بودند. اینجا به پترنهای جدید منطبق با شرایط جدید نیاز داریم. در نتیجه وقتی یاد گرفتم چیزی از خودم به مردم نگم چون بعدا بر علیه م استفاده می شود، روش مناسب و واقعا مفید برای یک فرهنگ دیگر بود. به همین خاطر وقتی این یکشنبه خانه والدین آلبین بودیم و مادرش گفت خیلی وقت است که میخواسته بپرسد چرا مهاجر شدم، جواب دادم. 

4. اعتیاد به دستاورد. چرا میخواهم دکتری بگیرم، چرا برایم مهم است کار خوب یا مدرک خوب و ... داشته باشم. اگر ولیدیشنم را از طریق دستاورد به دست می آورم، یک چاه بی نهایتم که هرچی هم آب درونش بریزی پر نمیشود. :)) جملات قصار. 
هر انسانی همین که هست با ارزش است. دکتر پرسید کسی که دوستش داری و مثل تو اور اچیور نیست، چرا دوستش داری؟ گریه ام گرفت. چون مهربان است و قلب خوبی دارد و محیط زیست، حیوانات، آدمها برایش مهم هستند و میخواهد خوب باشد. خودم را دوست داشته باشم به همین دلایل. به معنی این نیست که دنبال هدفهای بزرگ نروم، با دلیل مناسب بروم. 

***

زندگی را میبرم رروی پلان روزانه و هدفهای کوتاه و دراز مدت. 






Monday, June 22, 2020

میدسامری که باران نبارید

مید سامر یکی از قشنگترین روزهای امسال بود. اول بیست دقیقه ای دیدن پدر و مادر آلبین رفتیم و بعد خانه دوست آلبین مهمان بودیم.

 تاج گل درست کردم،  قیمه و زرشک پلو با خلال نارنج و اسکاگن رورا که از غذاهای مجلسی این ملت است. سر کریسمس و میدسامر پیدا میشود. البته که غذاهای ما همه ورژن وگانشان بودند. 
خوبی وگان بودن اینا در اینه که همه چیز هست، گوشت، خاویار، شیر، پنیر، ماست و ... گیاهی درست شده. یک یخچال مخصوص محصولات گیاهی در همه فروشگاه ها هست که به سرعت دارد بزرگ و بزرگتر میشود و ما هم هربار میبینیم یک محصول جدید آمده کلی ذوق میکنیم. از گیاهخواری من مدت زیادی نمیگذرد، یک سال و خورده ای بیشتر نمیشود. یکی از بهترین تصمیم های زندگی ام بود هرچند هنوز گاهی دلم برای املت تنگ میشود. یکبار حتی خواب دیدم دارم گوشت میخورم ولی وقتی با البین حرف زدم فهمیدم او هم همینطور بوده. شروع گیاهخواری من به خاطر دلایل اخلاقی نبود کاملا. به نوعی از روی تنبلی بود.آلردی من خودم هیچوقت گوشت نمیخریدم و هندل کردن گوشت را دوست نداشتم. همیشه هم مادرم دعوا داشت که چرا گوشت نمیخورم. رسم قربانی کردن هم اصلا کمک نمیکرد و هیچوقت گوشت قربانی نمیخوردم . وقتی با حیوان چشم در چشم شده بودم شرم داشتم از خوردنش و همیشه یا قیافه اش می افتادم. کلا خون و خون ریزی هم بی تاثیر نبود. هنوز هم فکر میکنم همه ی مردم، همه نه تنها قصاب ها، نباید خون ریختن را بلد باشند. کشتن یک موجود زنده نباید برای همه عادی شود. نمیدانم یک قبحی دارد کشتن که با عادت، با دیدن خون و خون ریختن از بین میرود. 
به هر حال قبل از آشنا شدن با البین فکر میکردم وگان بودن هزینه و وقت زیادی میخواهد که من ندارم. بعد که دوست شدیم و چند ماهی با هم گشتیم دیدم خیلی هم در دسترس است. محصولات حیوانی مورد علاقه من ماست و پنیر بودند که آلردی نباید میخوردم به خاطر اگزما. اول گفتم یک چند وقت امتحان میکنم و چندوقت شده یکسال و نیم الان. از همان هفته های اول هم تغییرات مثبت را احساس میکردم. تغییر منفی کم کردن وزن بود برای من چون به پورشن های گیاهخواری عادت نداشتم. همه چیز کم کالریست و آدم باید یک عالم بخورد. 

به هرحال از آن جمع هشت نفره، شش نفر وگان یا وجترین بودند و غذای گوشتی تنها  لکس بود. بیشتر مابقی بوفه مان وگان بود و کلی غذای خوب خوردیم. سوئدی ها یک رسم دارند که همه چیز را ترشی می اندازند. با سبزی های معطر هم نوعی مانور میدهند انگار همه آشپز حرفه ای اند. یک ترشی یکی درست کرده بود با بادمجان و شیوید و بقیه چیزهایی که نمیدانم هنوز، آدم به آسمان میرفت. اغراق موجود در این جمله احتمالا به خاطر گشنگی الانم هم هست. 

 بازی کوبستافیت یا رله کوب؟ که رسم است در میدسامر را بازی کردیم. بعد از آن هم بوردگیم تا ساعت یک و نیم شب. میزبانمان یک زوج بودند که یک سگ به اسم طوبا داشتند. طوبای سوئدی البته. همراه دعوتنامه نوشته بودند که به سگ بی توجهی کنیم چون در کنار آدمهای جدید استرس دارد.دنیای خوبیست وقتی فضای شخصی همه مهم است. 

 قشنگی میدسامر امسال تنها در این نبود که روز خوبی را گذراندم. وقتی داشتیم از در بیرون میرفتیم خودم را در آینه دیدم با پیراهن تابستانی گل دار و تاج گل. آینده را نمیدانم چی میشود ولی در همان لحظه من موفق شده بودم. من مهاجرت کردم و دوباره آدمهایم را پیدا کردم. حس و حال عید رفتن و برای عید آمادگی گرفتن را دوباره پیدا کردم. تصمیم مهاجرت یکی از سخت ترین تصمیم های زندگی من بود. بهایش را هم پرداختم و می پردازم. سالهای سگی را گذراندم و قرار هم نیست همه چیز درست بشود به زودی ولی برای یک روز من عید داشتم و عیدی رفتم. 


Monday, June 15, 2020

در عصر طاعون

چرا پخش و پلایم؟ 

آخر هفته رفتیم اولین کمپینگ امسال. البته کمپینگ تنبلانه اش که با موتر بروی و شب در چادر بخوابی. نان چاشت را در وستروس خوردیم و شب را نزدیکی های اربوگه خوابیدیم. فردایش قایق پارویی کرایه کردیم و رفتیم وسط دریاچه. برای من خیلی لذت بخش بود که پارو بزنم و بروم وسط هیچ کجا. البین حوصله اش سر رفته بود. گفت که اینکار را هزار بار کرده از وقتی بچه بوده. خاله شان کنار یک دریاچه خانه داشته و خیلی روزها بساط غذا را جمع میکردند و میرفتند وسط دریاچه. این واقعیت حال من را تا حدی میگیرد. نه اینکه کودکی خودم را مقایسه کنم و نتیجه بگیرم چه دنیای ناعادلانه ای و احساس بدبختی کنم. بیشتر به فکر فرو می روم که ایمپرس کردن این آدم مشکل تر از من است. چیزهایی مثل همین قایق پارویی یا اسکیت روی یخ برای من همان اندازه جالبند که مثلا بدمینتون برای هردویمان. داخل سویدن البین بیشتر ترجیح میدهد ورزش کند یا با ملت بشینیم گیم بازی کنیم. قابل درک است، به شخصه هیچوقت نرفتم درست حسابی هرات را بگردم. 

گربه را گذاشتیم خانه و یک دوستمان قرار شد بیاید سر بزند. سر همین قضیه به مشکل کم دوستی ام برگشتم. همیشه البین کسی را پیدا میکند که بیاید به موواه سر بزند. من معمولا کسی را در آن حد نمیشناسم. اینبار تصمیم گرفتم ببینم رفقایم میتوانند کمک کنند یا نه. دوست افغانم گفت که به گربه حساسیت دارد و دوست آلمانی ام گفت تا هرچند حساسیت دارد تا یک هفته میتواند بیاید خانه ما. حساسیت اش در حد خودم است. اشکی می ریزی، عطسه ای میکنی و میگذرد. من امسال موفق شدم با قطره چشم، قرض ضد حساسیت و اسپری بینی، حساسیت به گربه و گرده درخت را کنترل کنم. به هرحال، قرار شد دوست البین اینبار بیاید. شب در چادر دراز کشیده بودیم و در مورد موواه حرف می زدیم. یادش کرده بودیم. بعضی وقتها فکر میکنم مسئولیت یک گربه هم گاهی زیادیست، نمیشود با خیال راحت یک سفر رفت. 
وزارت خارجه تا پانزدهم جولای گفته نروید سفر. اگر دوباره این منع سفرش را تمدید نکند قرار است برویم سفر. در سفر خارجی امیدوارم ذوق زدگیمان یکسان باشد. 

از یک طرف مرض دکترایم  بالا زده. آدم از کجا میفهمد چی میخواهد و چی نمیخواهد؟ چرا من انقدر گیجم. حالا که مسیر زندگی ام در سویدن مشخص شده، فکر میکنم اگر با پروفسوری که در سیدنی میشناسم تماس بگیرم چی. بهتر است هی بدوم اینطرف و آنطرف یا که همینجا بشینم. اینکه میخواهم ثبات داشته باشم در زندگی ام بخاطر ترامای پناهندگیست یا واقعا میخواهم یکجا ریشه داشته باشم. اصلا مطمئن هم نیستم که بخواهم در یک رشته غیر کاربردی درس بخوانم. بیشتر آیدیای فیزیک خواندن برایم جذاب است تا خودش. مخصوصا حالا که میدانم کار پیدا کردن خارج از آکادمیا چی لازم دارد. 

برای صنف سوئدی امتحان دادم و میروم دی میشینم. خوب است حداقل جسته گریخته سویدی خواندن به یکجایی رسید. اگر یکسال منظم بخوانم باید ساس فلان را تمام کنم. ببینیم چقدر در کنار کار موفق میشوم زبان بخوانم. متاسفانه صنف فولک یونیورسیتی ام همزمان شده با این یکی. هنوز نتوانسته ام بشینم پادکست سوئدی بشنوم. قدمی که برداشته ام قرض کردن کتاب کودک از کتابخانه است. داستان نخودچی میخوانم. 

متنم در مورد تجربه زندگی در مردسالاری را نوشتم. ادیت میخواهد. دو هفته طول کشید که تقریبا دو هزار کلمه بنویسم. دلم هم نمیخواهد به متن برگردم. 

تراپی را دو هفته است شروع کرده ام. آخر جلسه دوم دکتر پرسید حالت بهتر هست بعد از حرف زدن. بدون شرم گفتم نه. از اول هم میدانستم قرار نیست از هر جلسه تراپی لذت ببرم، امیدم اینست که با این چیزها کنار بیایم و بتوانم به ادامه زندگی بپردازم. میدانم پروسه آسانی نیست ولی نتیجه اش بهتر است از دیمه زندگی کردن. 







Friday, May 29, 2020

کرکتر عمو نوروز نژادپرست است


دوران بی دوستی بد نبود ولی احساس تنهایی میکردم. آدم زیاد بود و زیاد رفتیم بورد گیم و پیک نیک و غیره ولی حس حرف زدن نبود. آخرین دوست نزدیکی که اینجا داشتم همان دوستم بود که رقابت نانوشته ای داشت و فهمیدم پشت سرم حرف می زند. تجربه ای که باعث شد بیشتر از قبل خوددار و ساکت باشم. یک دوست هندی داشتم که از سر سال همدیگر را ندیده بودیم. زندگی اش جنجالی شده بود، دوبار هند رفت، کار گرفت بیکار شد، یک اپیزود افسردگی را گذراند و بالاخره هفته پیش برگشت. دوشنبه رفتیم پیکنیک، فرش انداختیم و سفره پهن کردیم. تقریبا چهارساعتی از همه جا حرف زدیم. چون با فرهنگ زن ستیز بزرگ شده میفهمید از چی حرف میزنم. با یک احساس سبکی خوبی به خانه برگشتم. بعد از چندین هفته قبل از خواب فکرم مشغول دین و سیستم مردسالاری نبود. عمیق و آرام خوابیدم.

از هفته آینده کلاس سوئدی ام چند برابر میشود. هم خوشحالم هم ای کا ش بیشتر حوصله میکردم برای خواندن.


Friday, May 22, 2020

پخش و پلا-


کارهای اداری ام را پیش میبرم و همه چیز لاک پشتی پیش می رود. از اینکه اوضاع دارد رو به راه میشود خوشحالم. خوشحالی به همین سادگی کاش میبود. وقتی چیزی که منتظرش هستم را بالاخره به دست می آورم یک دلیل دیگر پیدا میکنم برای دویدن. 

نقطه ی شروعم خوب نبود، نه فقط لوجستیکی، از نظر حق و حقوق هم خوب نبود. به همین خاطر تصمیم های اشتباه گرفتم و وقتم را حرام کردم. این چیزی نیست که به خاطرش خودم را سرزنش کنم. ویرجینیا وولف راست میگفت؛ ما ادامه راه مادرانمان را می رویم.  

یک چیزی راجع به روند زندگی خیلی رضایت بخش است که به همه ی از دست دادن جوانی و جذابیت می ارزد. احتمالا خرد کلمه ی مناسبی است. خردی که از تجربه زندگی کردن به دست می آید. آدم به ملت بیست ساله نگاه میکند و تا وقتی نفر حرف نزده به نظرش خیلی زیبا می آید. 

برای استرس کردن در مورد کم کاری هایم وقت دارم. امشب فقط فکر میکنم که برنامه برای خودم دارم و به همین اکتفا میکنم. 


Wednesday, May 13, 2020

What can men do against such reckless hate*

یک چند روز گذشت و میدانم حس وبسایت ساختن را ندارم. نباید هم داشته باشم البته، هروقت پول و متن به اندازه کافی داشتم به وبسایت فکر میکنم. باید سر کار اصلی ام تمرکز کنم نه اینکه همه کار را یاد بگیرم. وبسایت مدیوم را فعلا در نظر دارم. بی جنجال تر است و احتمالا خواننده پیدا کردن آسان تر است. همان را هم ببینم چطور پیش میرود، شروع کردم به نوشتن اما پخش و پلایم، نمیدانم از کجا شروع کنم. 

رییس سابق تماس گرفت تا خبرم را بگیرد. در مورد کار فعلی ام پرسید و پیشنهاد کردم اگر به تاسیس دیارتمنت جدید فکر میکند میتوانم برایش از این رشته ی خیلی خوب بگویم. گفت برایش کریکولم و اهداف و ... بنویسم. بعد از سه ساعت وقت گذاشتن برای تحقیق تصمیم گرفتم مفته کاری را ادامه ندهم. دلم میخواهد به پوهنتون و البته محصلین کمک کنم ولی به چه قیمتی. وقتی اراسموس را هم شروع کردم، نه تنها که کار خودم به مراتب اضافه شد که دشمن هم پیدا کردم. اصلا اسمم هم در پوهنتون از همانجا پخش شد. الان هم میتوانم اینکار را بکنم ولی حاضر نیستم دیگر روزها وقت بگذارم. اولویتم زندگی الانم باید باشد هرچند هربار که فکر میکنم فرصت کمک کردن هست با سر میخواهم بدوم.  چند لینک مناسب پیدا کردم و گفتم اگر بعد از خواندن این مطالب هنوز علاقمند بود حرف میزنیم. 

برای فرستادن مطالب فیسبوک را باز کردم چون تنبلم و سرچ نکردم که مسنجر اپ جداگانه دارد که بشود روی لپ تاپ نصب کرد یا نه. فیسبوک از بقیه وقت ها تاریک تر و خشن تر بود. تایملاین پر بود از تصویر کشته و زخمی های انتحاری شفاخانه و استاتوس هایی که یا فحش و آرزوی نابودی برای این نامسلمانان بود یا دفاع یا توجیه نژادپرستانه بودن هدف این حمله. 
با وجود اینکه غم و عصبانیت مردم را درک میکنم، هدف پخش عکس های خونمال ملت را نمیفهمم. نشر و پخش این عکس ها اولا وحشت را گسترش میدهد که هدف آن وحشی های تروریست است، دوما حساسیت آدم به خشونت را کم میکند. نتیجه اش میشود همین چیزی که شدیم. خشونت باید در حد شوک آور وحشیانه باشد اگر نه دیگر تکانمان نمیدهد. کشتن بیست و چند نفر در یک عروسی یا یک تراک عساکر اردوی ملی که از بیچارگی و بدبختی شده اند عسکر اردوی ملی عادیست، کشتن نوزاد و مادر در حال زایمان باید تا دلمان بلرزد. چرا نرفتم همین را در فیسبوک ننوشتم؟ چون در نهایت مردم غمگینند، ترسیده اند، یک تراما به تراماهایشان اضافه شده و من خارج نشین را لازم ندارند که از بیرون گود بگویم چطور با احساساتشان کنار بیایند. البته به خارج نشین ها هم نمیشود چیزی گفت چون خب آنها هم غمگین و ناراحتند و من کی ام که بگویم چطور غمگساری کنند. فقط اصولا فکر میکنم نشر تصویر حداقل باید با یک هشدار همراه باشد، نباید یک تصویر خشن را بدون رضایت بیننده در چشمش کرد. 

 کلا هربار که این صندوقچه شیطان را باز میکنم حالم بد میشود. 
* ارباب حلقه ها. وقتی ارک ها فقط میخواهند بکشند بخاطر کشتن. 




Saturday, May 9, 2020

مرتد های جهان متحد شوید

متوجه شدم خیلی از شبهایی که خوابم نمیبرد مشغول فکر کردن به پدرسالاری هستم. چرا حالا بعد از این همه وقت نشستم خیلی چیزها را مرور میکنم؟ فکر میکنم چون یک اتفاق بزرگ در زندگی ام افتاده. شاید. شاید هم چون وقت کروناست و وقت زیادی روی دستم دارم که به همه چیز فکر کنم. دیروز به ذهنم رسید که جدی فکر کنم به یک مدیومی برای نوشتن در مورد وحشتی که پدر سالاریست. از تجربه ی خودم بنویسم و مطلب ترجمه کنم. از طرفی حوصله شبکه های اجتماعی را ندارم اگرنه میرفتم اینستاگرامی چیزی میزدم. این نوع مدیوم مورد نظر من نیست ولی. نمیخواهم با ملت بحث کنم یا کلا رابطه دو طرفه نمیخواهم. بهترین حالت چیزی که من میخواهم کتاب است، حرفت را بزنی و هرکس هرچیزی خواست فکر کند ولی من نویسنده نیستم. فقط ترجمه کرده ام و متن کوتاه نوشته ام. اینکار را میدانم میتوانم بکنم. ببینم چند روز روی این ایده میمانم شاید بی ارزد که یک وبسایت درست کنم. 

 تجربه زندگی به عنوان یک مرتد و فراری چیز جالبیست. امیدوارم یک زمانی دنیا جایی بشود که مرتد بودن بی معنی باشد. سویدن با تمام کاستی هایش یک نمونه از آن دنیاست. در استکهلم کلوب همجنسگراها و ال جی بی تی و ... کم است. دلیلش این نیست که اینجا دگرجنسگرا ندارند، دلیلش اینست که فاصله و تبعیض بین مردم به خاطر گرایش جنسی شان کم یا هیچ است. مردم ضرورت ندارند با هم گروپ خودشان بگردند تا احساس امنیت کنند. 


همین ها را هم که نوشتم حال خودم بد میشود، فکر میکنم نظریه های موقتی هستند. مثلا نظرم در مورد سویدن. اوایل که آمده بودم استکهلم به خواهرم در آلمان زنگ میزدم و میگفتم اصلا از این کشور خوشم نمی آید، دالان های عمیق قطار نا آرامم میکند.میخواهم دوباره کلن باشم. الان این شهر را دوست دارم. خانه های رنگی، شمع های پشت پنجره در زمستان، ردیف درخت های سبز به مقابل آسمان و مردمی که حریم شخصی مولایشان است را دوست دارم.  دالان های عمیق قطار هم اثر هنری اند. 

معلوم نیست در آینده هم نظرم همین باشد و خب نظرم در مورد سویدن را پیش خودم نگه میدارم. نظرم در مورد نظام پدرسالاری ولی در طول سالیان عوض نشده، فقط کلمات بهتر برای بیان خودم پیدا کردم. این یکی به نظرم ارزش گفتن دارد. اگر حالش باشد.  





Sunday, May 3, 2020

از روزهای طولانی


رفتیم غذا خریدیم برای هایکینگ که آماده ی رفتن باشیم. شبها سرد هست ولی کیسه خوابمان قرار است وسط قله های برفی هم کار بدهد. به همان اندازه که انگیزه رفتن دارم، ظرفیت دارم که صبح تا شب لامپواری را بشینم اخبار مرور کنم.

برای اینکه حوصله ام را پرت کنم از اخبار، برنامه ی مستر شف بریتانیا را میبینم. از دیدن دقت و نظم شان لذت میبرم. وقتی در مورد طعم های مختلف یک چیز معمولی مثلا زنجفیل حرف میزنند، فکر میکنم چقدر زندگی بوده غذا. بیایم پیاز را کریستالایز کنم تا همه چیز خوب بشود. آلبین آیسکریم جدید را آورد که امتحان کنم، گفتم اوه یک هینتی از پشن فروت حس میکنم. گفت رزبری داره نه پشن فروت. به گفته هراتیون خودم را از دسته ندادم و گفتم یک هینتی از آیسکریم حس میکنم.

 کمتر اتفاق می افتد بدون رویا یکسر بخوابم و صبایش بیدار شوم. خواب از دست رفته هایم را زیاد میبینم. این هم خاصیت سن است احتمالا. احساس میکنم کنار آمدن با زندگی را یاد نگرفته بودم. به همین خاطر الان غم مغلق گرفته ام. نمی توانم مرگ را قبول کنم. از طرفی نمیخواهم که قبول کنم. برادرم را دوست دارم و از همان روزی که نبود تا روزی که من باشم دلم خونش است. اوایل همه چیز شدیدتر، کم کم میشود یک زخم چاقویی در پهلو که هر از گاهی سرش باز میشود. همینکه زخم را دارم خوشم، بخشی از من است. رابطه ام با این اتفاق هی سالم تر میشود به گمانم، نشانه همین که در موردش نوشتم.

گربه ی قلدر همسایه که مواه را میزند یک روز مشغول قلدری اش بود و من هم از بالکن میگفتم برو خانه ات توله سگ. آلبین این کلمه توله سگ را برداشت و کاملا برایش غیر قابل درک بود توله سگ خواندن گربه برایش فحش محسوب میشود. انقدر برایش جالب بود که برای همه تعریف میکرد و من هم واقعا توضیح عمیقی نداشتم چرا سگ فحش است. توضیح من این بود که من به خواهر و برادر، دوست، دشمن، سگ، گربه، گوشه ی میز و لگوی پنهان در فرش توله سگ میگویم. خودتان درک کنید بار مفهمومی این کلمه را. به هرحال ترکیب توله و سگ را بچه یاد گرفت. می آید می پرسد مگس به فارسی چی میشود بعد با افتخار میگوید توله مگس. گربه و بز را از تلفنهایم با خواهر و برادرهایم یاد گرفته بود و وقتی اولین بار خودجوش آمد گفت توله بز دیدم واقعا پتانشیل در این رابطه وجود دارد.

گربه را بردیم دکتر چون گاز میگیرد. حدسمان درست بود و بچه دندانش مشکل دارد. حالا وقتی دندانپزشک وقت داشته باشد میبریمش دندانش را درمان کنند. از شدت خارجی بودن این حرکت خودم تحت تاثیر قرار گرفته ام. وترنری که تخصصش را در دندانپذشکی گربه گرفته. کسی که شغلش دندانپزشکی گربه هاست. خیلی کیوت است این کانسپت. وقتی شنیدم گربه ها دندانپزشک شان جدا از دکتر عمومی شان است بیست دقیقه میخندیدم. همین الان هم که مینویسم
از فکر بودن اینطور جاها و مردمی خوشحالم.

به گمانم تا به حال پنجاه پست از سر سال نوشته ام. قرنطینه است، بیکارم و بی حوصله. در همه چیز غرق میشوم و هیچ چیز یادم نمی ماند. ساعت یک صبح است، زمین رقص شیطان  میشنوم و چی یک شعر قشنگی دارد.



Monday, April 27, 2020

Stay awake with me, let's prove them wrong*

برنامه ریزی میکنم که از وقت کرونا خوب استفاده کنم. ساعت هشت و نیم آلارم دارم، لیست کارها را مینویسم و برای اینکه انگیزه بگیرم و درست بیدار بشوم قهوه میگیرم اول صبح. 
در نتیجه صبح بلند میشوم و با کله ی پرخواب نوار چسب را میگذارم در کیف کوچکم، بایسکل را میگیرم و میروم تا اسپرسو هاوس. چندتا نگاه متعجب میگیرم وقت دارم پیاله های لاته را چسب میزنم و پس راهی خانه میشوم. بیشتر وقتی گلاسها صحیح و سالم خانه میرسند ولی بعضی وقتها یک چند قطره ای لاته حرام میشود. نمیدانم چرا سر مناسب برای بردن قهوه ندارند. آدم مجبور است نوار چسب از کیفش در بیاورد وسط مغازه. 
به هر حال خانه که رسیدم ایمیل ها را چک میکنم و لاته ام را میخورم. وسط ها گاهی با مواه گاهی با آلبین حرف میزنم. لاته که تمام شد یک نگاهی به لیستم می اندازم و میروم میخوابم. 

از قرنطینه خسته شده ام. من که هوم بادی ام و تنهایی ام را دوست دارم از قرنطینه خسته شدم. چندین بار نشستیم و در مورد کارهایی که بعد از قرنطینه بکنیم حرف زدیم. پارسال تابستان خیلی خوبی داشتیم، تا وسط های آگوست کمپینگ و هایکینگ مان بر جا بود. کلی گیم نایت و کاریوکه ؟ و پیکنیک با ملت، بعضی آخر هفته ها را برنامه نمیریختیم که خانه بمانیم و استراحت کنیم. امسال دل من که خون است. هوای خوب و هیچ کاری نمیتوانیم بکنیم. کانسرت گرین دی کنسل شد. خیلی غم انگیز بود، این اولین کانسرت به این بزرگیست که میرفتم. کانسرت بعدی از سیستم آف ا داون است اواخر جون که به احتمال زیاد کنسل خواهد شد. آه کشیدن. در زمانی که مردم جانشان را از دست میدهند خیلی شکم سیریست که من بخاطر از دست رفتن هرچیزی غیر از جانم شکایت کنم و به سطحی بودن مشکلاتم واقفم. 

حوصله نداشتن یا عدم توانایی ام در انجام دادن لیست کارهایم یا این خانه ماندن طولانی وقت آزاد زیادی میگذارد برای فکر کردن. حوصله کتاب داستانم را هم حتی ندارم. وسط های کتاب هشتم هستم و پنج کتاب دیگر باقی مانده. رابرت جوردن خیلی همه چیز را توضیح میدهد. دهن انسان سرویس میشود از بس جزییات دقیق چیزهایی را میخواند که بعدا در داستان مهم نیستند. دلم هم برای کتاب فیزیکی تنگ شده. میخواهم کتاب را ورق بزنم و بوی کاغذ را نفس بکشم. چند روز پیش رفتم که کتاب بخرم ولی چیز جالبی ندیدم، تنها یک قفسه کتاب انگلیسی داشتند. این نقطه ضعف من است که در کلاسیک ها بند مانده ام و نویسنده جدید نمیشناسم. 

چند هفته قبل با مادرم حرف زدم. به یک پختگی رسیدم که نه وارد جنگ میشوم نه سکوت میکنم. به نظر خودم برخوردم سالم تر شده. اینبار هم بحث به موضوعات حساس کشیده شد. چرا آدم به آن خوبی (دکترا دار و استاد پوهنتون که من را فیزیکی نزده) را یله کردم، وقتی با خشانت میپرسد تو را زده بود که ولش کردی یا میگوید کاش حداقل تو را زده بود، در مغزم جیغ میکشند ولی در عمل فقط گفتم استاد را انقدر دوست داری تو باید میگرفتی اش نه که من را به زور پیشش نگه دارید. یکی از بزرگترین شکایت هایش اینست که چرا برنمیگردم با او زندگی کنم حالا که شوهری ندارم. خیلی طرز فکرمان فرق میکند. او از فرهنگیست که از بچه زندگی اش را طلبکار است و کلا  انتظار سرباز دارد نه آدم مستقل مخصوصا که بچه زن هم باشد. سر همین چیزها نظراتمان مخالف هم بود که گفت یا به عبارتی سرم داد زد لعنت به روزی که تو را پوهنتون فرستادیم. هم خنده ام گرفته بود هم کودک درونم یا اصلا همین بالغ بیرونم از ترس می لرزید. انگار که من و مادرم دو طرف یک دره ایستاده ایم که از بس عمیق است تهش فقط سیاهی معلوم میشود. خونسرد گفتم اگر اینطور با من حرف بزند تلفن را قطع میکنم. برادرم گوشی را گرفت و به مادرم میگفت بگذارید زندگیش را بکند. با خنده حرف میزدیم و مادرم هم در پس زمینه لعنت هایش را میفرستاد به روزی که من پوهنتونی شدم.

کاش رایز اگینست* و لینکین پارک را ده سال قبل میشناختم. وقتی جوانتر بودم واقعا نیاز داشتم در معرض چنین چیزهایی قرار بگیرم. احساس عجیب غریب بودن یا عذاب وجدانی که من با خودم همه جا میبردم،  که از همه جا میگرفتم کاملا بی مورد بود. آن چیزها تقصیر من نبودند. تقصیر از یک جامعه ی نفهم بود نه من. در ضمن مشکل از پوهنتون رفتن من شروع نشد، ریشه ی مشکلات به خیلی قبل تر از پوهنتون برمیگردد. دقیقا کلاس اول.  نباید میگذاشتند من کتاب بخوانم. وقتی خواندن را یاد گرفتم اولین کاری که کردم جمع کردن پول توجیبی ها و خریدن دامبو فیل پرنده بود. بعد از آن کار من کتاب خواندن بود. وقتی هم کسی کلی کرکترهای مختلف را زندگی کرده باشد، زندگی ایی را تصور میکند که شما نمیبینید و در دنیای اطرافش هم وجود ندارد. آن زمان بود که کنترل را از دست دادید نه وقتی من در پونزده سالگی پوهنتون رفتم. دمیج واز دان آلردی. حوصله ندارم از مشکلات آن وقتها بنویسم الان، این را میخواستم بگویم که در مورد اینجور باندها، مخصوصا لینکین پارک را میگویند کورنی و لوس است. برای آدمهایی که این حرف را میزنند خوشحالم چون در شرایطی نبوده اند که به سلامت مغز خودشان شک کنند. در محیطی نبودند که صرفا بودنشان جرم باشد.  

خواندن گزارش اداره مهاجرت از دلایل تصمیم شان برای من خیلی شفادهنده بود. چیزی که یک عمر درگیرش بودم را یک دولت بیگانه تایید کرد. گفته بودند یک آدمی با موقعیت من نمیتواند طرز فکر من را داشته باشد، زن باشد و سالم بماند. وجود من برای باورهای ملت خطر محسوب میشود و به همین خاطر هیچ مرجعی نیست که بخواهد از من محافظت کند. با هم گزارش را میخواندیم و آلبین برگشت با چشم های پر اشک گفت که به نظرش من‌آدم الهام بخشی هستم. از آنجایی که ارزشها و طرز فکر من کاملا متوسط و مدیوکر و کاملا غیر انقلابی هستند در اروپا، فکر کنم الهام بخشی به خاطر اینست که از وسط یک شت شو در آمده ام. یکجا هم گفته بودند ارزشهای اروپایی در این بشر ریشه دوانده که من را یاد حرفهای مادرم انداخت. 

صفتی که من در مورد خودم زیاد به کار بردم وحشی ست. فلانی آدم عادی است من وحشی ام که نمیخواهم با او زندگی کنم مثلا. در حالیکه الان میگویم فلانی از نظر روانی، احساسی و مالی آزارگر است و نمیخواهم آزار را تحمل کنم چون ملت هم عقیده اند این رفتارها عادیست. امروز احساس وحشی بودن نمیکنم. من باید آدمهای مثل خودم را پیدا کنم. تفاوت امروز و وقتهایی که فکر میکردم وحشی گری من است که باعث فاصله من و یک زندگی عادی شده، زمین تا آسمان است. هشت نه ساله بودم که جمله ی تاریخی (در خانواده ما) را برای اولین بار گفتم : میخواهم بروم گم بشوم. در هجده سالگی برای استاد رهبری ام نوشتم که میخواهم بمیرم. خودکشی ملکه ذهنم است. در بیست و یک سالگی سعی ام را کردم.  در بیست و سه سالگی فکرها دوباره شدت گرفت. بیست و چهار- پنج سالگی در هم محو اند. تشخیص افسردگی و پی تی اس دی و سویساید واچ مال یکی از همین سالهاست. بیست و هشت سالگی فکر نبودن دوباره برگشته بود. اگر میفهمیدم که تقصیر من نیست، اگر احساس گناه وحشی بودن را با خودم همه جا نمیبردم فکر نمیکردم راه حل نبودن است. نتیجه اخلاقی اینکه این موزیک ها برای بعضی ها و در بعضی دوره ها خیلی عمیقا مفید است. 

 موزیک بیشتر صبح های این روزهای من یک چیزیست که نمیفهمم چی میگویند ولی زندگیست.  اوه امروز خیلی کار کردم  هنوز بیدارم. امیدوارم قرنطینه تمام شود، زنده و مهربان باشیم و بیشتر زندگی کنیم.