م گفت قول بده داستانت را بنویسی. فکر نکن، کمال گرا نباش، به خاطر من بنویس. بنویس تا راحت شوی. مطمئن باش حداقل یک خواننده داری.
دلم برایش تنگ شده. چند نفر را دارم که از شانزده سالگی ام یک جای زندگی ام بوده باشند. همه ی دوستان آن زمان درگیر بحران های خودشانند. میتوانستیم الان دور هم جمع باشیم ولی همه تنهایی را ترجیح دادیم، شاید اگر زندگی هایمان مملو از حوادث اتمی نمیبود انقدر مشکل نمیداشتیم.
به هر حال، نگرانی مادرانه اش را هم درک میکنم. الان بیشتر شبیه دوستیم تا معلم و شاگرد. یک حرفش به زبانم افتاده هرکی میپرسد خوبی جواب میدهم ریزونیبلی خوبم. واقعا هم در حد منطقی خوبم. با وجود اینکه غمگین و شکست خورده ام صبح بیدار میشوم و زندگی روزمره را انجام میدهم. با کسی در مورد احساساتم حرف نمیزنم، سعی ام را میکنم جلوی کسی گریه نکنم. سعی میکنم همه چیز عادی باشد. خیلی سعی میکنم. با وجود اینکه کوپینگ مکانیزم موفقی ست، میترسم اگر یک روز خسته شدم همه چیز به هم بریزد. از منتال بریک داون میترسم. ترسم از غرق شدن مطلق نیست، متاسفانه میدانم که غرق نمیشوم. یعنی در ته بیشتر آدمها به شمول من یک میل به بقایی هست که از هر چاه و چاله ای با هر عمقی انسان را بیرون میکشد. وقار یک الف را ندارم، الف ها فقط و فقط به دلیل شکستن قلبشان میمیرند. من میدانم که یک مشکل فیزیکی لازم است تا بمیرم. غم انگیزم.
عکسهای قدیمی موبایلم را می بینم و فکر میکنم اینجا مادر داشتم. به وبلاگم که برگشتم فکر میکردم اینجا که مینوشتم مادر داشتم. همه چیز به قبل و بعد از بی مادری تقسیم شده. وقتی برادرم مرده بود به خودش خیلی فکر میکردم، حالا هم به مادرم فکر میکنم هم به خودم. با وجود اینکه طرز فکرهای متفاوتی داشتیم، هیچ شکی ندارم که خیرم را میخواهد یا دوستم دارد یا از ته دلش برایم دعا میکند. نمیدانم شاید یک امیدی داشتم که یک روزی بتوانم آنطور که لازم دارم دوستم داشته باشد، الان آن چانس دیگر وجود ندارد. هیچ کسی نیست که از ته دلش دوستم داشته باشد و خیرم را بخواهد و این باعث میشود مثل یک بچه ی کوچک احساس رهاشدگی کنم. دلم برای آغوش مادرم تنگ است.
یک روزی که قوی تربودم از خودش مینویسم. آنقدر توان ندارم که حالا آنجا بروم ولی میدانم که آنقدر عصبانی و اندوهگین هستم که نمیتوانم در این مورد خفه بشوم.