Tuesday, September 27, 2016

Sherlock

Love is a chemical defect, found on the losing side.

It will all go back to normal. You will be alright. Stay busy with work and new language.

Monday, September 26, 2016

رسم دو رنگی آیین ما نیست، یک رنگ باشد روز و شب من


این آهنگ احمد ظاهر بسته به حال شنونده خاصیت دو گانه غم/شادی را یکجا دارد. پیش آمده که وقت پاک کردن شیشه ها یا شستن ظرفها رقصیده ام و همخوانی کرده ام و پیش آمده که وقتی یک روز افتضاح را گذرانده بودم، با شنیدن " شدم از یاد تو فراموش" اشکهایم قطره قطره روی صورتم غلتیده باشد و مزه شورشان را چشیده باشم.

دو روز پیش که خوشحال بودم و زندگی بر وفق مراد بود، میخواستم بیایم و پستی بنویسم تنها به این دلیل که وبلاگ سر تا پاغم درون نباشد ولی وقتهایی که خوشحالم ترجیح میدهم وقتم را به رویاپردازی بگذرانم. از موقعیت ها و آدمها فیلمی بسازم که خلاصه اش اینست: همه شاد و رمانتیک و کول و موفقیم و هیچ مشکلی وجود ندارد، نه سوتفاهمی هست، نه کسی احساس خطر میکند که وحشی گری کند نه بیکار میشویم نه پیکمان خالی میماند. مینوشیم و میرقصیم و میکنیم یکدیگر و پیشرفت را.

نمیدانم که من عجول هستم و یا نتیجه هایی که آن پشت های مغزم خود را به در و دیوار میزنند حقیقت دارند. همه ی آدم ها یک فلینگ تعطیلاتی دارند. برای رخصتی میروند خانه، عاشق میشوند، برمیگردند، یک ماهی عاشق هستند تا بفهمند چه غلطی کرده اند و به پارتنر بفهمانند که تمام شد. که این هم بخشی از رخصتی بود و به همان زمان و مکان هم تعلق دارد.

لعنتی چرا همه ی " شدم از یاد تو فراموش " ها من را به یاد تو می اندازند؟ دوازده سال از وقتی که دیدمت میگذرد و هشت سال از وقتی که "دو راهی بگشود بین ما آغوش".  دلم میخواهد همان دخترک پانزده ساله ای باشم که به عشق ایمان داشت. چه کنم که با چراغی گشتم و گشتم در شهر، هیچکسی هیچکس اینجا به تو مانند نشد.





Friday, September 16, 2016

روزمرگی


در خانه درگیر آمادگی برای برگشتن حجاج گرام از عربستان هستیم و من به طور فعالانه کوشش میکنم تا جلوی دهانم را بگیرم و در مورد حج رفتن نظر ندهم. غیر از لود گی دلیلی برای حج رفتن نمیبینم.  البته که لودگی تعریف وسیعی دارد و خیلی چیزها را شامل میشود. چکیده ی لوده در این کانسپت کسی است که در عربستان به دنبال خدا میگردد درحالیکه میتوانند با همان هزینه و زحمت زندگی هموطنان خود را از افتضاح  به خوب تغییر بدهند و هنوز برنگشته از پشت تلفن آدم را اصلاح میکنند که نگو فلانی جان بگو حاجی فلانی جان.
حالم خوب میشود یا جوگیر میشوم؟ نمیدانم، روحیه ام طوریست که نمیخواهم در همه چیز کوتاه بیایم، میخواهم خوشحال باشم و اگر این شرایط خوشحالم نمیکند شرایط را تغییر بدهم. قبلا تصمیم به سازش گرفته بودم و اکثر اوقات غمگین بودم.  اگر این روحیه ام موقتی باشد و از بی عقلی و غیرواقعی-بینی ام است که هر چند سال به سرم میزند که میشود خوشحال زندگی کرد، بعد از تمام شدن این دوره غمگین تر از قبل خواهم بود. مزه خوشی و آرامش اش زیر دندانم است. اگر این روحیه بماند ولی، اگر این روحیه بماند چقدر خوب میشود. چقدر میشود خوشحال و فارغ بود.
تصمیم ندارم سرش حساب کنم. کار خودم را میکنم و میبینم چطور پیش میرود. فعلا از دو چیز مطمئن هستم، به دلیل اینکه همسرم بچه میخواهد بچه دار نمیشوم و دوم اینکه در اولین فرصت برای دکتری اقدام میکنم. اولین فرصت یعنی شش ماه بعد. یکسال هم پروسه قبولی و ... طول بکشد و بتوانم سر دو سال فیکس بیرون شوم. دلم می خواهد یک جای جدید بروم، شاید اسپانیا شاید چک.
از استاد جماعت انتظار میرود که سنگین باشند و دلشان رنگ ناخن سرخ نخواهد. رباتی که هر رفتارش در هر جا به نمایندگی از پوهنتون باشد و  شان و منزلت استاد پوهنتون را زیر سوال نبرد. هر نفسی که فرو میبرد ممد تحصیل  و هر نفسی که برون آید مفرح ذات باشد.  چقدر احمقانه، چقدر لوده.  من خیلی دلم میخواهد یک مهمانی  خودمانی بشود که برقصیم و بخندیم. دلم خیلی چیزهای دیگر هم میخواهد ولی شکر که موسولمان استیم.
سمیه ی بیشعور را زیاد یاد میکنم. واقعا چقدر خوب است که یک خواهر ردیف داشته باشی. یاد وقتهای سه نفره مان بخیر.