همین دو هفته پیش دوباره تجربه کردم چرا از ملت دوری میکنم. بدون اطلاع قبلی مهمان دعوت شد و تا اینجا من حرف زیادی نداشتم. به هرحال به احترام آن کسی که عزیز است مهمانش را هم قبول میکنی هرچند شاخهای آلبین در آمده بود از بس برایش این مدل بی پلانی عجیب بود.
نشسته ایم در خانه و نان میخوریم و اختلاط میکنیم که صدای اذان بلند میشود. در ظرف یک ثانیه از ثریایی که کنترل دارد بر اوضاع و خوشحال و آزاد است رسیدم به اینکه چقدر ، دقیقا چقدر باید فرار کنم تا از این نکبت آزاد باشم. نکته اینجاست که حالم خوبست و احساس امنیت دارم در نتیجه تنها راهم فرار نیست. از مهمان خواهش کردم اذانش را روی ویبره یا یک زنگ غیر مذهبی بگذارد. برخورد به طرف و دلیل خواست. تریگر شده بودم و قلبم مثل سگ میزد. دلم میخواست بگویم برو بیرون از خانه ی من، در عوض توضیح دادم که فضای شخصی، دین تابو، عقیده سیاسی مذهبی جار نزدن، اصلا موسیقی حتی با صدای بلند پخش نکردن در جامعه. استدلالش این بود که این حرکات غیرقانونی نیست و هرجوری میخواهی باش تا غیر قانونی نیست. گفتم دقیقا این یکی از دلایلیست که مهاجر را از بقیه جامعه جدا میکند. هرکاری میخواهی بکن اگر که قانون جلویت را نمیگیرد؟ پس ارزشها و فرهنگ جامعه میزبان چه. وقتی هیچ احترامی به فرهنگ میزبانت قائل نیستی انتظار چه نوع خوشامدگویی داری. اگر بخشی از جامعه میخواهی باشی، آیا این انتظار زیادیست که سعی کنی فرهنگشان را یاد بگیری؟ اینها را مستقیما از طرف نپرسیدم اگرنه که جنگ میشد. مهاجر فرضی را مثال زدم. با وجود اینکه به برخوردم افتخار نمیکنم چون احساساتی بودم، بینهایت خوشحالم به خاطر ایستاد شدن و گفتن اینکه دین را در فضای شخصی خودت نگه دار. فکر اینکه هر روز بیرون میرویم موبایل این آدم پنج بار اذان بدهد میشد یکی از کابوسهایم و در نهایت هم واقعا از فرار خسته ام. به حول و قوه ی سویدن عزیز، توان دفاع از خودم را هم دارم در نتیجه چرا باید تحمل کنم. من بی دینم، با آدمهای بی دین و کسانی که هنوز پیتریارکی را زندگی میکنند رفت و آمدم را قطع کرده ام. بیشتر چکار باید بکنم که یک مسلمان دین دار با دوست دخترش نیاید در خانه ی من اذان پخش کند؟ یک فازی خودم هم داشتم که آتئیست جنگی بودم و هرجا حرف دین را بالا میکردم. مدتهاست از آن فاز بیرون آمده ام و با کسی حرف دین و سیاست نمیزنم تا خودش بحث را باز نکند. عقاید مذهبی دوستانم را هم نمیدانم و اصلا مهم هم نیست برایم. چیزی که با دنیا اشتباه است اینست که دین بلیط مجانی برای وجودش دارد. دینداران فقط دینشان را پرکتیس میکنند، تو اگر حرف خلاف دین بزنی مجرم به محدود کردن دیگرانی. فرق این دو در چیست اگر حرف بر سر ابراز عقاید است؟ همه عقاید محترمند ولی دین محترم تر است. با نوشتن اینها هم خونم هی کثیف میشود.
خلاصه اینکه به طرف برخورد و برای من اصلا مهم نبود. اصلا وقت مهمانی نبود و طرف اصلی بدون برنامه آمده بود و این برادر ویرچیو سیگنالر بیخی بدون برنامه آمده بود. فردای این روز آلبین بیشتر روز مصروف کارهای اداری خانه جدید بود و در غیاب این مرد، آن مرد احساس میکرد باید کنترل رمه را در دست بگیرد. در حالیکه شهر را من نشانشان میدهم، تکت ها و تورها را من بوک کرده ام و با مردم هم من حرف میزنم. هرچقدرقیافه گرفت و با نفر اصلی جنگ کرد هم برای من فرقی نداشت. من دیگر به دهشت افکنان باج نمیدهم. به طرف خیلی برخورده بود. آن نفر اصلی هم که مثلا به خاطر من آمده بود مدام درگیر جمع کردن لبچه پوز این برادر متدین بود و من را در فکر این باقی گذاشت که چرا یک غریبه باید همه جا با ما باشد اگر آمده ای حال من را بپرسی.
تنها فرصتی که داشتیم تا تنها صحبت کنیم فردای این روز بود که با دوستان آلبین با قایق رفته بودیم وسط دریا. متدین نیامده بود چون من به او احساس بدی داده بودم. به شخمم بود؟ نه. دوستی که به دیدنم آمده بود به جایش دعوا کرد که چرا گفته ام اذانش را قطع کند، مشکل شخصی من است که نمیخواهم اذان بشنوم پس نباید چیزی بگویم. رابطه مان خراب نشد، واقعی تر شد. به قول تراپیستم آن درکی را که دوست دارم از این مردم داشته باشم را هرگز دریافت نخواهم کرد. به جایش آدمهای دیگری پیدا کرده ام که طرز فکرم را درک میکنند و احساس تنهایی نمیکنم ولو که همزبان نباشند. چیز دیگری که تراپیست اصرار کرد کار کردن روی این تریگر شدن بود. بله این حداقل شعور است که دین را در حلق مردم نکنیم ولی پیدا میشوند مردمی که کامن سنس برایشان کامن نیست و آدم ممکن است هرجایی این چیزها را بشنود. مهم است که روی خود آدم تاثیر نداشته باشند. اینجا با تراپیستم هی بحث میکردم که ببین من مطمئن نیستم که این ترس غیرمنطقی باشد. من این دین را زندگی کرده ام و میدانم از پس چه کارهایی برمی آید. ولی خب در سویدیم، واکنش آدم باید منطقی تر باشد.
از روزی که این اتفاق افتاده روزانه چهل و پنج دقیقه فکرم را مشغول کرده و این وقت زیادیست برای هدر دادن. آپارتمان جدید را خریدیم. تراس و چمن دارد و من هم میتوانم اتاق کار خودم را داشته باشم. موواه میتواند برود بیرون، اطرافمان کلی جنگل است و بین دو دریاچه ایم. بی صبرانه منتظرم خانه جدید برویم و یکسر در پینترست افتاده ایم و اتاقها را دیزاین میکنیم . از آن طرف در آزمایشهای خونم چیزی پیدا نشد و میروم برای ام آر آی. از خودم جنجال کم داشتم این برادر متدین پیدا شد اعصابم را به هم ریخت.
به امید روزی که آدم فرارش به نتیجه نشسته باشد و این چیز نحس مرگبار خفقان آور به زور در چشمش نیاید.