Saturday, August 22, 2020

دین مثل عضو شخصی ست، درش نیاورید و تکانش ندهید و روی مردم را با دینتان سیلی نزنید.

همین دو هفته پیش دوباره تجربه کردم چرا از ملت دوری میکنم.  بدون اطلاع قبلی مهمان دعوت شد و تا اینجا من حرف زیادی نداشتم. به هرحال به احترام آن کسی که عزیز است مهمانش را هم قبول میکنی هرچند شاخهای آلبین در آمده بود از بس برایش این مدل بی پلانی عجیب بود. 
نشسته ایم در خانه و نان میخوریم و اختلاط میکنیم که صدای اذان بلند میشود. در ظرف یک ثانیه از ثریایی که کنترل دارد بر اوضاع و خوشحال و آزاد است رسیدم به اینکه چقدر ، دقیقا چقدر باید فرار کنم تا از این نکبت آزاد باشم. نکته اینجاست که حالم خوبست و احساس امنیت دارم در نتیجه تنها راهم فرار نیست. از مهمان خواهش کردم اذانش را روی ویبره یا یک زنگ غیر مذهبی بگذارد. برخورد به طرف و دلیل خواست. تریگر شده بودم و قلبم مثل سگ میزد. دلم میخواست بگویم برو بیرون از خانه ی من، در عوض توضیح دادم که فضای شخصی، دین تابو، عقیده سیاسی مذهبی جار نزدن، اصلا موسیقی حتی با صدای بلند پخش نکردن در جامعه. استدلالش این بود که این حرکات غیرقانونی نیست و هرجوری میخواهی باش تا غیر قانونی نیست. گفتم دقیقا این یکی از دلایلیست که مهاجر را از بقیه جامعه جدا میکند. هرکاری میخواهی بکن اگر که قانون جلویت را نمیگیرد؟ پس ارزشها و فرهنگ جامعه میزبان چه. وقتی هیچ احترامی به فرهنگ میزبانت قائل نیستی انتظار چه نوع خوشامدگویی داری. اگر بخشی از جامعه میخواهی باشی، آیا این انتظار زیادیست که سعی کنی فرهنگشان را یاد بگیری؟ اینها را مستقیما از طرف نپرسیدم اگرنه که جنگ میشد. مهاجر فرضی را مثال زدم. با وجود اینکه به برخوردم افتخار نمیکنم چون احساساتی بودم، بینهایت خوشحالم به خاطر ایستاد شدن و گفتن اینکه دین را در فضای شخصی خودت نگه دار. فکر اینکه هر روز بیرون میرویم موبایل این آدم پنج بار اذان بدهد میشد یکی از کابوسهایم و در نهایت هم واقعا از فرار خسته ام. به حول و قوه ی سویدن عزیز، توان دفاع از خودم را هم دارم در نتیجه چرا باید تحمل کنم. من بی دینم، با آدمهای بی دین و کسانی که هنوز پیتریارکی را زندگی میکنند رفت و آمدم را قطع کرده ام. بیشتر چکار باید بکنم که یک مسلمان دین دار با دوست دخترش نیاید در خانه ی من اذان پخش کند؟ یک فازی خودم هم داشتم که آتئیست جنگی بودم و هرجا حرف دین را بالا میکردم. مدتهاست از آن فاز بیرون آمده ام و با کسی حرف دین و سیاست نمیزنم تا خودش بحث را باز نکند. عقاید مذهبی دوستانم را هم نمیدانم و اصلا مهم هم نیست برایم. چیزی که با دنیا اشتباه است اینست که دین بلیط مجانی برای وجودش دارد. دینداران فقط دینشان را پرکتیس میکنند، تو اگر حرف خلاف دین بزنی مجرم به محدود کردن دیگرانی. فرق این دو در چیست اگر حرف بر سر ابراز عقاید است؟ همه عقاید محترمند ولی دین محترم تر است. با نوشتن اینها هم خونم هی کثیف میشود. 
خلاصه اینکه به طرف برخورد و برای من اصلا مهم نبود. اصلا وقت مهمانی نبود و طرف اصلی بدون برنامه آمده بود و این برادر ویرچیو سیگنالر بیخی بدون برنامه آمده بود. فردای این روز آلبین بیشتر روز مصروف کارهای اداری  خانه جدید بود و در غیاب این مرد، آن مرد احساس میکرد باید کنترل رمه را در دست بگیرد. در حالیکه شهر را من نشانشان میدهم، تکت ها و تورها را من بوک کرده ام و با مردم هم من حرف میزنم. هرچقدرقیافه گرفت و با نفر اصلی جنگ کرد هم برای من فرقی نداشت. من دیگر به دهشت افکنان باج نمیدهم. به طرف خیلی برخورده بود. آن نفر اصلی هم که مثلا به خاطر من آمده بود مدام درگیر جمع کردن لبچه پوز این برادر متدین بود و من را در فکر این باقی گذاشت که چرا یک غریبه باید همه جا با ما باشد اگر آمده ای حال من را بپرسی. 

تنها فرصتی که داشتیم تا تنها صحبت کنیم فردای این روز بود که با دوستان آلبین با قایق رفته بودیم وسط دریا. متدین نیامده بود چون من به او احساس بدی داده بودم. به شخمم بود؟ نه. دوستی که به دیدنم آمده بود به جایش دعوا کرد که چرا گفته ام اذانش را قطع کند، مشکل شخصی من است که نمیخواهم اذان بشنوم پس نباید چیزی بگویم. رابطه مان خراب نشد، واقعی تر شد. به قول تراپیستم آن درکی را که دوست دارم از این مردم داشته باشم را هرگز دریافت نخواهم کرد. به جایش آدمهای دیگری پیدا کرده ام که طرز فکرم را درک میکنند و احساس تنهایی نمیکنم ولو که همزبان نباشند. چیز دیگری که تراپیست اصرار کرد کار کردن روی این تریگر شدن بود. بله این حداقل شعور است که دین را در حلق مردم نکنیم ولی پیدا میشوند مردمی که کامن سنس برایشان کامن نیست و آدم ممکن است هرجایی این چیزها را بشنود. مهم است که روی خود آدم تاثیر نداشته باشند. اینجا با تراپیستم هی بحث میکردم که ببین من مطمئن نیستم که این ترس غیرمنطقی باشد. من این دین را زندگی کرده ام و میدانم از پس چه کارهایی برمی آید. ولی خب در سویدیم، واکنش آدم باید منطقی تر باشد. 

از روزی که این اتفاق افتاده روزانه چهل و پنج دقیقه فکرم را مشغول کرده  و این وقت زیادیست برای هدر دادن. آپارتمان جدید را خریدیم. تراس و چمن دارد و من هم میتوانم اتاق کار خودم را داشته باشم. موواه میتواند برود بیرون، اطرافمان کلی جنگل است و بین دو دریاچه ایم. بی صبرانه منتظرم خانه جدید برویم و یکسر در پینترست افتاده ایم و اتاقها را دیزاین میکنیم . از آن طرف در آزمایشهای خونم چیزی پیدا نشد و میروم برای ام آر آی. از خودم جنجال کم داشتم این برادر متدین پیدا شد اعصابم را به هم ریخت. 
به امید روزی که آدم فرارش به نتیجه نشسته باشد و این چیز نحس مرگبار خفقان آور به زور در چشمش نیاید. 

Monday, August 10, 2020

نفس گل در بیهوشی با ذغال سوخته بود و تعویض آب میکشید.

خانه اریک بودیم. براونی خورده بودم با دو سه گیلاس شراب. همه چیز خوب بود و داشتیم جاست وان بازی میکردیم.ساعت شده بود یک و نیم شب. اول همه چیز تاریک شد و پس نور برگشت. همه ی چیزی که میدیدم تاریک و روشن میشد. به آلبین گفتم حالم بد است میروم دراز بکشم. گفت چی شده و دستم را گرفت و هی حرف میزد که همه چیز تا ریک شدو  صدا ها تبدیل شدند به زمزمه های نامفهموم و چراغها کلا خاموش شدند. 
نمیدانم چند صد سال گذشت. تماس بدن خودم با زمین را احساس کردم و فکر میکردم چقدر سنگینم. آلبین هی اسمم را صدا میزد و صدای کشیده شدن صندلی روی زمین را شنیدم و صدای کترین و سارا را که گفتند پایش را بگذار بالا. آلبین با صدای بلند یک چیزی گفت و هزار سال بعد جسم نرمی را به زور داخل دهانم فشار دادند. 
اول صداها آمدند و بعد سایه ی آدمها پر رنگ  و واضح تر شدند. آلبین گریه میکرد و چشمهایش سرخ بودند. چندبار سعی کردم بلند بشوم و نگذاشتند و میگفت بمان در جایت. من گیج ترین حالت خودم بودم چون نمیدانستم چند دقیقه بیهوش شده بودم. تا میپرسیدم چی شده هیچ کس جواب درست نمیداد و هی اصرار میکردند که هیچ چیز آرام باش تکان نخور. 
درد کم کم در صورتم پیچید و لبم درد میکرد انگار که مشت خورده باشم. گفتم اوکی من بیهوش شدم، آیا به جایی خوردم چون صورتم در میکند. تا اینجا کلا از جواب دادن ملت حوصله ام سر رفته بود و تکه های پازل را سعی میکردم دور هم بگذارم. 
آلبین گفت تشنج کردم. بلند شدم و گفتم خوبم ولی خیلی خیلی خسته بودم و لبم خون می آمد چون سعی کرده بودند دهنم را باز کنند که جلوی جویدن؟ را بگیرند، این وسط لبم را عمیقا گاز گرفته بودم و آن جسم نرم هم کیف پول یکی بوده که گذاشته بودند در دهنم. 
فقط خستگی و شرمندگی در ذهنم بود. همه رفتند در بالکن و من و آلبین را تنها گذاشتند و از یکطرف میخواستم بگم که من خوبم لطفا همه عادی رفتار کنید، از یکطرف میخواستم بروم خانه بخوابم و از یکطرف هم یکی باید آلبین را آرام میکرد که گریه نکند. بعد از چیزی که انگار بیست سال بود رفتیم و کمی بگو بخند کردم با ملت با این امید که جو عادی بشود و آمدیم خانه.  دم در اریک فقط با ما بود و در موردش حرف زد و سوال پرسید. هم آدمی هستم که به محض احساساتی شدن گریه میکنم هم نمیخواهم گریه کنم جلوی ملت. نتیجه میشود گریه در انیمی فکر کنم. بدون دلیل منطقی فقط خجالت میکشیدم. کاش مثل آلبین فکر میکردم گریه کردن بد نیست. خیلی آزادی می آورد. 
بعدا که جزییات بیشتر شنیدم و خواندم، دلم هم برایشان سوخت که چقدر ترسیده باشند. برای خودم هم نگرانم کمی. امروز به وردسنترال زنگ زدم و اول از همه گفتند دفعه بعدی مستقیم شفاخانه باید بروی. فردا هم دکتر میبینم. امیدوارم چیز جدی نباشد. از یکطرف هم میگویم اگر باشد یک چیز درست و حسابی باشد که آدم بمیرد. این راه انتخاب اول من برای مردن نیست البته، ترجیح میدهم یکدفعه ای و بدون خبر بمیرم. نمیخواهم صدسال مریض و ناتوان باشم و بعدا در حالیکه دستم به دامن زندگیست بمیرم. هم خوشحال و امیدوارم به زندگی هم اگر مردم بدون درد و خونریزی، خب مردم. همه میمیرند. 

خانه را هفته پیش فروختیم. دو تا خانه فعلا زیر نظر داریم که تا آخر هفته تکلیفشان معلوم میشوند. آخر سپتمبر باید از اینجا برویم در حالیکه وسط سپتمبر صنف سویدی دانشگاه  و اول اکتبر درسها شروع میشوند. هم استرس دارم هم حوصله ندارم. برای چک آپ سالیانه دندانهایم رفته بودم و گفتند یکی باید ریشه اش بیرون شود و بعد از بیمه شش هزار قیمت عمل بود. آلبین اول گفت که نگران پول نباش و من می آیم دستت را میگیرم که نترسی. عین ماجرا در آلمان هم اتفاق افتاده بود غیر از اینکه شوهر سابق گفت اوه این خیلی گران تمام میشود و من دوسال با عفونت ریشه دندان زندگی کردم تا هرات برگشتم و در غیاب او دندانپزشکی رفتم. دندانپزشک دوست برادرم بود که میتوانستم بعد از کار تنها به مطب بروم. خانواده اش هم شاکی بودند از این حرکت. مادر آلبین هنوز با برادر بیست و پنج ساله اش میرود دنداپزشکی چون در خانواده شان دکتر رفتن (غیر از برای چک اپ) پروسه ای حساب میشود که آدم در آن به حمایت ضرورت دارد. نحس و کلافه ام. نیست که بین دو دنیا گیر کرده باشم. تکلیفم را میفهمم، حقوقم را میفهمم. عصبانی ام از اینکه اصلا در آن دنیا زندگی کرده ام و بخشی از آن هستم یا آن زندگی بخشی از من است نمیدانم. از اینکه اولین فکری که به ذهن من می آید پول است و درد و یا به عذاب شدن از عملیات سر دندان ها اصلا در رادارم هم نمی آیند. باید به فکر موضوعات مهم زندگی باشم وقت و امکاناش را نداشته ام که فکر کنم چطورم. مثل وقتی که تشنج کرده ام و چند دقیقه از زندگی ام به کل در خاطرم نیست و لبم پاره شده ولی اولین فکرم اینست که اوه چقدر خجالت، اینکانوینینت بوده ام.  

الکساندریا اوکازیو کورتز چند وقت پیش یک سخنرانی داشت که خیلی حالم را گرفت. یکی از اعضای هاوس به او تعرض میکنند و فحش جنسیتی میدهد.  یکجایی در سخنرانی اش در جواب به آن لوده میگوید : " پدر و مادرم من را طوری تربیت نکرده اند که آزار مردان را قبول کنم." . پدر و مادر من را بر عکس تربیت کرده اند. نه فقط در مورد آزار مردان یا دختر خوب باش و چپ کن و غیره، در همه چیز. پدر و مادرم من را طوری تربیت کرده اند که تا اعماق تهم بفهمم مهم نیستم و در درجه آخرم. حالا خودم را از دسترسشان دور کرده ام، تنها سعی میکنم برای خودم زندگی بسازم و خودم را تربیت کنم و خسته و کلافه و نحسم از این پروسه. 

 در کل شت به این زندگی سخت و همزمان چه دنیای زیبایی. کمپینگ و دورهمی ها خیلی خوب بودند. وقت برنامه در آن قسمت ها اگر زیاد شود و بدبختی های غیرمنتظره کمتر، ممنون میشوم.