نزدیکی های صبح خوابش را دیدم. غم و شادی عجین بودند. مثل چند سال قبلش بود که آرایش میکرد و وقتی میخندید صورتش گرد بود. گردنش را بو میکردم و عاشق خنده هایش میشدم و یک ثانیه بعد میشد آدم سال آخر، خسته و از پا افتاده و ناامیدی از نگاهش میبارید. چقدر درکت نکردم مادر. چقدر بی شعور بودم که هر بار اولین سوالت این بود نمی آیی، من ناراحت میشدم به جای اینکه ببینم در تقلای پیدا کردن یک ذره امیدی.
میدانم که تا آخرین لحظه هم به فکر این بودی که ما ناراحت نشویم وما واقعا لیاقت تو را نداشتیم . هر روز به تو فکر میکنم و به خودم میگویم من میتوانم در کناراین درد، این در لعنتی هیچوقت همدلی نکردن با تو، زندگی کنم. در خواب جیغ میکشیدم و گریه میکردم، اگر به اشک من بود دنیا را آب می برد. دلم برایت تنگ است مادر. دلم برای زندگی پر از دردت خون است.
نمیتوانم خودم را ببخشم، نمیتوانم قبول کنم که سهم تو از زندگی همین بود. نمیدانم کجایی، نمیدانم با جای خالی ات چکار کنم.