Tuesday, January 12, 2016

شهر پشت دریاها کجاست

سالهای دور از خانه از آسان بسیار به دور بوده است ولی سختی هایش از جنیسیت که تجربه کردنشان را ترجیح میدهم به اینکه هیچوقت از وجودشان آگاه نمیشدم. دل به دریا زدن ارجحیت دارد به تماشای از ساحل امن همانطور که نشستن به ایستادن و غلتیدن به نشستن.   فکر میکنم این عشق قایق ساختن و به دریا زدن را کتابها به من منتقل کردند. در سالهای اول بعد از طالبان که برق هنوز لین کشی نشده بود هر محله ای یک جنراتور داشت که از 6 شام تا 12 برق توزیع میکردند. وقتی که برق قطع میشد و همه می خوابیدند، من و حشرات شب نشینی داشتیم. من و چراغ رکابی ام ،هنوز بوی نفتش یادم نرفته، و حشراتی که به طمع نور دور م چرخ میزدند و گاهی از شدت دلدادگی  به معشوقه زیادی نزدیک میشدند و میسوختند مثل آدمها، مثل خرها. کتابها این باور را به من دادند که میتوانم هر کاری بکنم و هر جایی بروم و دنیایم بزرگتر از مدیترانه و رنگش آبی آسمانی بود.  خدا را شکر آنزمان انقدر ساده لوح بودم و واقعا باورم شده بود. انسان امروزی که هستم  کم و بیش از منطق کار میگیرد و میداند رنگ آبی از آسمان نیست و همان دریای بی رنگش هم چیزی نمانده دریای کابل شود. خلاصه که کتابها باعث شدند در مورد چیزی فکر کنم، چیزی را آرزو کنم که ندیده بودم؛ مستقل زندگی کردن، سفر کردن، زبان های جدید یادگرفتن و باز هم سفر کردن. رنج کم نیست وقتی آدم میخواهد راه خودش را برود، با آوردن اما و ولی ارزش این رنج را کم نمیکنم. رنج دارد نقطه خلاص.
برق هرات جور شد، من به دنبال تحقق آرزوهایم سفر کردم، خیلی جاها گذشتم،خیلی چیزهای ناخواسته را قبول کردم، هزاران اشتباه کردم و چیزهای نو یادگرفتم و آدم دیگری شدم. میلم ولی به دریا گردی کم نشد. هنوز هم فکر میکنم زندگیم به هدر میرود اگر کاری نکنم. مدرک بالاتر و چاپ مقاله دو مثال. میدانم که شبیه اسبی شدم که هویج را پیش رویش گرفته اند و اسب به جای این که آدمواری راهش را برود تمام راه را با امید رسیدن به هویج سریعتر میدود. به قول استاد شیفو باید اینر پیس را مشق کنم. 
دریا صبور و سنگین
می خواند و می نوشت
من خواب نیستم
خاموش اکر نشستم
مرداب نیستم
روزی که برخروشم و زنجیر بگسلم
روشن شود که آتشم و آب نیستم

این شعر را دیوار اتاقم زده بودم. تصویر پیامبرانه ای داشتم وقتی همه خواب بودند، زیر چراغ چراغ رکابی با شخصیت های کتاب و حشره ها اختلاط میکردم.  از کمی دورتر یک نقطه ی روشن در دل شب. از بیشتر دورتر هیچی، هیچی معلوم نمیشود. 

Thursday, January 7, 2016

Viva La vida

چیزی نمانده بود که آبهای سیاه ترکیه دو نفر از عزیزانم را بگیرد.  قصه های هولناک مهاجرین را که میشنیدم هرگز فکر نمیکردم روزی به این نزدیکی تجربه شان کنم. بدانم که آدمهایی که دوستشان دارم نیمه شب در دریا گم شده اند و صدای بی رمق و هراسانشان در بین صلوات و فریادهای مسافرین ترسیده گم شود. آ ی من، نزدیکترین کسی که به فرزند داشته ام، در قایق بادی نشسته باشد و در سکوت تقلای مادرش پشت تلفن برای پیدا کردن راه نجات، غش کردن و دل بدی اش را تماشا کند. اجبار به جایی رسانده بودشان که ترجیح دادند با مرگ چشم در چشم شوند.  دنیا جای غریبی است.
دوست قدیمی داشتم که سالها پیش درست وقتی که نیازش داشتم نه تنها که دستم را رها کرد،بلکه  با حرفها و رفتارش قلبم را شکست.  امروز بعد از همان سالها گپ زدیم. بارها در ذهنم این سناریو را ساخته بودم، جملات را از بر بودم. جای تعجب ندارد که دلم به جایی که دو سال قبل بودیم برنگشت. به گمانم از بامی که پریدیم پریدیم.