Few days ago was my brother's birthday. No one said anything. He would have been 44. I cannot believe that he stopped somewhere between 43 and 44. He will always be there, he who always grew and changed as a person will forever be somewhere between 43 and 44. It is a different world, I am a different person, death changed everything.
Sunday, September 29, 2019
Saturday, August 24, 2019
Find another place to feed your greed While I find a place to rest
همزمان پر از زندگی و بدبختی ام. کی بود وقتی همه چیز را سیاه و سفید میدیدم، فکر
میکردم وقتی خوشحالی غم نداری و وقتی غم داری خوش نیستی. ورژن فعلی ام از هزار جا
پاره است و لبخند میزند و برای زندگی برنامه میریزد. سعی میکند یاد بگیرد و ادامه
بدهد و هنوز لقد میزند. به عنوان یک انسان ولی به گا رفته ام. از امید، عذاب وجدان،
عصبانیت و غم میخواهم منفجر بشوم. که البته نمیشوم. همیشه میگذارمش برای بعدا. یک
وقت جادویی هست که من با همه چیز کنار بیایم. تا آنوقت وانمود میکنم هیچ اتفاقی
نیفتاده. وقتی زینب و سمیه از ش حرف میزدند، اسمش را هم طاقت ندارم بنویسم و ببینم،
چت روم را ترک کردم و تا چندروز برنگشتم. در کنار اینکه عصبانی میشوم که چرا در
موردش حرف میزنند تعجب میکنم از اینکه آزادانه در موردش حرف میزنند. من فقط
میخواهم یادم نیاید. فکر میکنم سفر رفته و مثل همیشه فقط در تماس نیستیم نه اینکه
تمام شده. من حتی یک دهم او هم آرزو و پشتکار نداشتم، چطور میتواند تمام شده باشد.
وقتی سمیه دوستم سمیه راحت از مرگ حرف میزند در لحظه دلم میخواهد دیگرآنجا نباشم. من که اجازه ندادم یک نفر بیاید به فاتحه و غمگساری
یا دلداری یا هرچی باید بفهمید که نمیخواهم در موردش حرف بزنم. نمیخواهم با هیچکس
در موردش حرف بزنم.
مادرم از امریکا برگشت. رفت پیش همان شوهر ابیوزیو آشغالش که وقت زن گرفته.
سندروم استکهلم را مادرم زندگی کرد و کاری از دست هیچکس برنمی آید. زندگی اش را
آنجا و آنطورتعریف کرده و حاضر نیست از نو شروع کند. درک میکنم ولی نمیتوانم نگاه
کنم. ماهی یکبار به زحمت حرف میزنیم. او عذاب وجدانم میدهد که اروپا خوش میگذرد من
هم یکسر سوال میپرسم که مجبور نشوم از زندگی خودم تعریف کنم. یک روز عصبانی ام که
چرا آدمهایی که نمیتوانستند بچه بزرگ کنند زدند اینهمه بچه درست کردند. یک روز درک
میکنم که به اندازه زمانشان باید انتظار داشته باشم و هر روز عذاب وجدان دارم. از
اینکه مادرم را نتوانستم کمک کنم و او هم نمیخواست من خودم را کمک کنم البته.
میگفت بمان بچه دار شو قسمت من و تو همین بوده. از دستش باید فرار میکردم.
هر چقدر دوره آرامشم بیشتر میشود بیشتر متوجه خرابی های گذشته میشوم. خودم را
که میبینم مقبول تجربه انسانی همه را درک میکنم. کی من تبدیل شدم به آدمی که ترس
از ابیوز همیشه پس ذهنش هست. کسی که دوستم دارم و به غصه ام هست را دارم و هنوز هم
هر حرکت را تحلیل میکنم. میترسم کسی آزارم بدهد و نفهمم و آزار را قبول کنم. یکسر
پشت سرم را میبینم از ترس حمله احتمالی و این خوب نیست. اضطراب مثل نفس کشیدن
ناخودآگاه و جدا نشدنیه.
رفتم مصاحبه کردم بالاخره. بعد از یک سال و نیم نوبتم شد که بروم توضیح بدهم
که چرا فرار کردم، چرا درخواست کردم که پناهم بدهند و اگر نتوانم اینجا بمانم چه
بلایی سرم می آید. حوصله نداشتم میخواستم فقط تمام بشود، سه ماه پیش نوبت داده
بودند که در کمال شایستگی تاریخش را اشتباه کردم. از استرس و غم شبش کلی تماشا
داشتم، دوست پسر تا صبح بیدار ماند که آرامم کند. صبح بلند شدم که بروم مصاحبه
دیدم اِ دیروز بوده. اینبار فقط میخواستم تمام بشود، استرس نداشتم. بیشتر ناراحت
بودم که مجبورم همه چیز را دوره کنم. توضیح بدهم که چرا برایم عجیب است مردم با
پدرشان رابطه دارند. پدر من هیچوقت من را آدمی که شایسته خوشی یا احترام یا فضای
نفس کشیدن باشد ندید. شاید به روش خودش دید و همین فکر لهم میکند. همین. عذاب
وجدانی که به مقابل مادرم دارم به مقابل این حیوان هم تا حدی دارم چون تنها پدری
است که میشناسم. منطقی که فکر کنم میدانم هردویشان لاشخورند. وقتی آلمان درس
میخواندم و سمستر اول دهنم سرویس شده بود و گفتم نمیتوانم با این مردک روانی زندگی
کنم. نام آزارها را نمیدانستم ولی میفهمیدم که حالم بد است. بدرفتاری میکند وقتی
تهمت میزند و کنترل میکند. والدینم قبول نداشتند که حال بد من کافی است که نامزدی
را به هم بزنم. یک روز رفته بودم جزوه پرینت کنم که زنگ پدرم آمد. با عجله و عصبانی
حرف میزد، سریع گفت که از شفاخانه زنگ میزند، مادرم سکته کرده و در کماست. به خاطر
کارهای من. همینطور که حرف میزد ورقهایم چاپ میشد و میدیدم ولی انگار فیلم بود. آمدم بیرون و کنار
خیابان نشستم گریه کردم. یادم آمد که کاغذهایم را باید از پرینتر بردارم. پول را
که حساب میکردم یک مرد میانسالی پشت سرم در صف بود. وقتی برگشتم که بروم گفت چشم
های قشنگی دارم که نباید خیلی خیس باشند. خیلی دوست داشتم که بغلش کنم و بگویم که مادرم
را کشته ام چون فکر میکردم زندگی ام دست خودم است و در اینجا هیچکس را ندارم که
بتوانم پیشش بروم و گریه کنم. یادم نیست به کی زنگ زدم، شاید همین برادری که دیگر
نیست. هرکدام از برادر خواهر ها که بود از سکته اظهار بی خبری کرد. هرچی به مادرم
زنگ میزدم تلفن را برنمیداشت. تا چند روز تلفنش را نگرفت و بعد هم گفت که سکته نکرده
ولی حالش خوب نیست. چند روز بعد فهمیدم که این پلان پدر است برای به راه آوردن من.
چند سال بعد فهمیدم مادر هم همدست بوده.
وسط این همه میل به مردن و راحت شدن از هرگونه احساسی، امید را چه کنم. هنوز
هم هزار کار نکرده دارم. کارم در سفارت کبرا را یله کردم. ده روز دیگر میروم صنف
فشرده برنامه نویسی. سفارت جانم را به لبم رسانده بود. من هم که بلد نیستم صدایم
را بلند کنم، فقط دورتر و دورتر گشتم و یک روز هم ایمیل زدم که دیگر نمی آیم. حالا
یک سر زنگ میزنند که چی شدی ما چکار کردیم. نمیتوانم حرفم را هم بزنم و بگویم چه
رفتارهای بدی داشتند. اوایل که با پدر به مشکلات خورده بودیم سعی کردم توضیح بدهم
که انسان نباید تحقیر بشود، حریم شخصی اش محترم است، لطفا راه نرو روی آدم. برایش
عجیب بود. عین داستان به همسر سابق و م ت. در دیکشنری شان بعضی گپ ها نیست. زبان
مشترک نداریم اگرنه حرف میزدم. اینطور نیست که با هیچکس حرفم را نزنم. به انگلیسی
حرفم را میگویم. یک شخصیت دیگرم، خیلی بیشتر شبیه خودم رفتار میکنم. به دوست پسرم همه
چیز را میگویم و میفهمد. میفهمد حریم شخصی و رد شدن از روی آدم را. دلم برای فارسی
تنگ میشود ولی همزمان خلقم را هم تنگ میکند. خاطره های خوبی ندارم از فارسی. از بزرگ
شدن در ایران تا افغانستان، کلش له شدن. وبلاگهایی که میخوانم از نویسنده های ایرانی
هستند و در سطح انسانی درکشان میکنم. تصور صحبت رو در رو با یک ایرانی ولی استرسم
می دهد. نمیگویم همه نژادپرستند. خاطره ی بد دارم. پیش فرض دارم که پیش فرض دارند.
انگار هرکس ایرانی بود ناظم مدرسه یادگار امام باشد که هر روز بیاید سر صنف بگوید
افغانیا کارتهای شناسایی تان را بیاورید.
یک دلیل آرزو داشتنم شاید بی حوصله بودن باشد. نمیخواهم ناراحت باشم پس باید
کاری کنم که این حجم غم را صفر کند. خنثی باشم راضی ام. هیچ چیز را حس نکنم. همین
میشود که وقتی از همه جا پاره ام به فکر آینده باشم. جوک بخوانم و بورد گیم بازی
کنم و مهمان کنم و مهمانی بروم. نه کاملا خوشم نه در غم میمیرم. سعی میکنم زندگی
کنم با اینکه دلم خون است. کاملا مدیوکر. البته حداقل از مدیوکر بودن خودم شاکی
نیستم. یک زمانی میخواستم یک چیزی بشوم، فیزیکدان ، نویسنده. امروز هیچ چیز
نمیخواهم بشوم. میخواهم زندگی کمتر درد کند، پول دربیاورم و مرفه زندگی کنم و راحت
بمیرم.
Thursday, June 27, 2019
Discord and Local Friends
به تاریخ 31 جولای 2017 مطلب نشر کرده ام و از آرزوهایم گفته ام:
در انتظار چه چیزی هستم؟ لباس راحت پوشیدن، باد لای
موهایم، یک نوشیدنی نعنایی، رقصیدن، خندیدن با صدای بلند، فزیک خواندن، قطار سوار
شدن، دوست پیدا کردن، قدم زدن در شهر کهنه، حرف نزدن، شنا کردن، گلدان گذاشتن،
خرید کردن، هوای صبح زود، باران نم نم، مو رنگ کردن، موسیقی کنار خیابانی، یوگا
رفتن، کتاب خواندن، روانپزشک رفتن، امید به عشق داشتن، امید به نویسنده و فزیکدان
شدن، امید به موتر خریدن و سفر جاده ای...
هنوز کارم در افغانستان کوچک است و نمیتوانم فول تایم از این فرهنگ زن ستیز
دور باشم ولی بیشتر وقت خودم هستم. خارج از کار هرچه بخواهم میپوشم. حالا که هوا
گرم شده و سر تصویرم از بدنم هم کار کرده ام واقعا با خیال تقریبا راحت هرچه
بخواهم میپوشم. موهیتو را میخورم گاهی، ولی آب لیمو و نعنا همین دیشب دستم بود. شنا
کم کم یاد گرفتم ، از آب وحشت دارم اگر نه میتوانم شنا کنم. پنج تا گلدان دارم،
یکی اش هم ارکید است حتی. موهایم را رفتم در یک سالون خطرناک کوتاه و رنگ کردم و کلی پول بابتش دادم. یک سری جدید داستان پیدا
کردم، یک یوونیورس جدید و کلی درگیرش هستم. یکی را دوست دارم که دوستم دارد و جوری
که لازم دارم دوستم دارد. و آخرین مورد هم ... دومین سفر جاده ای مان را همین تعطیلات
میدسامر داشتیم. چیزهایی هم این وسط تغییر کرده اند: نمیخواهم که فزیکدان بشوم،
چند جا دکتری اپلای کردم و هیچ جا قبول نشدم. به غصه اش هم نیستم. یک رویای جدید
پیدا کرده ام. میخواهم کار بگیرم و چندساعت روز سر کار باشم و بقیه اش را با گربه،
پارتنر، آشپزی، کتاب خواندن و آفتاب گرفتن پر کنم. دیگر اسبی که تنها یک بعد زندگی
را میخواست نیستم.
دیروز با همکارم گپ میزدم که دوره خدمتش به زودی خلاص میشود و باید پس
افغانستان برود. نمیخواهد که افغانستان ماندنی شود و به فکر خروج است بدون اینکه
حالا بعد ازختم ماموریتش بماند. میگفت میروم افغانستان و بورسیه ماستری میگیرم و
بیرون میشوم و به من هم گفت تو اگر ورخطایی نمیکردی حالا شرایطت متفاوت میبود. بدون
اینکه خودم را ناراحت و سرزنش کنم گفتمش که اینطور نیست. من و تو در افغانستان در
دو کشور متفاوت زندگی میکنیم. قوانینش برای ما متفاوت است. اگر تو هم به سادگی به
خاطر جنسیت ات ممنوع الخروج میشدی با خیال راحت نمینشستی تا کارهایت رو به راه
باشد.
زیاد گذاشتم که این فکر آزارم بدهد ولی حالا بهتر میفهمم و از خودم در مقابل
این تهمت مواظبت میکنم.
فقط شش هفته دیگر تا مصاحبه مانده. همه چیز درست خواهد شد. اگر نشد هم بلدم در
کنار مشکلات زندگی کنم.
Saturday, June 1, 2019
موواه، گربه ای که هیچ ارزشی برای خواب صبح ما قائل نیست.
همه از این مینویسند که چه راه درازی رفته اند و چقدر تغییر کرده اند. قصه ی من هم همینست، به سادگی. من هم رنج میکشم خوشحال میشوم و تغییر میکنم و سعی میکنم حواسم باشد رنج و خوشی و هرچه زندگی دستم میدهد را متوجه باشم چطور تغییرم میدهد. نشود بازیچه شده باشم و کنترل اینکه کی هستم از دستم رفته باشد.
با پارتنر و گربه سویدی ام زندگی میکنم. غیر از سر کار و پشت تلفن همیشه انگلیسی حرف میزنم. این بهترین رابطه ام بوده است تا به حال. فکر میکنم نصفش به خاطر اینست که فارسی حرف نمیزنم در رابطه، میتوانم خود بالغم باشم و تاثیر ارزشهای تربیتی و فرهنگی سرم خیلی کم است.
بیشتر وقت خوشحالم و همین کارم را سخت تر میکند، در محیط افغانی کار میکنم و در محیط سوئدی زندگی، تفاوتش چشمم را میزند و بیشتر درک میکنم چقدر بعضی رفتارها غلط است و بخاطرش بیشتر ناراحت میشوم. خوبی اش اینست که تلاشم را برای پیدا کردن کار مناسب بیشتر کرده ام. این روزها مصاحبه میروم و منتظرم یکی شان چواب مثبت بدهند. خیلی خوب میشود از این مرحله هم بگذرم.
با دوست پسرم آپارتمان میبینیم که چندوقت دیگر یک جایی را با هم بخریم. خیلی آرامم، آرامش خاطری که در زندگی خیلی کم داشته ام را حالا دارم. دیشب خواب دیدم حامله ام و او با زن و بچه ی دیگری وقت میگذراند، انقدر ناراحت شده بودم که از خواب پریدم. با اینکه میدانستم فقط خواب بوده ولی دکمه ها فشار داده شده بودند (ترجمه ی لغوی عالی). این احساس ها را، غیر از حاملگی البته، قبلا واقعی تجربه کرده بودم. وقتی همسرم بعد از یکسال خانه آمده بود و به عمد تمام وقت پیش فامیلش میرفت و فقط برای خوابیدن خانه می آمد، ندیده گرفته شدن را خوب احساس کرده بودم. یک روزی باید بشینم در مورد آن آدم یک کتاب بنویسم. درکش هنوز هم برایم عجیب است که چرا یک آدم آن رویه را انتخاب میکند، ما به هم نمیخوردیم، این خبر تازه نیست. شخصیت و طرز فکرمان از ریشه متفاوت بود. من دنبال راه میانه میگشتم ولی این روش اشتباه بود و باعث شد چندین سال خودم را در معرض سوءاستفاده و آزار قرار بدهم. یک نکته ی خیلی مهم در طرزفکرهایمان وجود داشت که من ندیده گرفته بودمش ، از نظر او زن در حدی آدم نبود که در معادله در نظر گرفته شود. راه حل او در مورد تفاوتهایمان خورد کردن من بود، از راه های متفاوت سعی کند شخصیت و فردیت ام را از من بگیرد تا بشوم همان آدمی که او میخواهد؛ یک زن خوب. زنی که خالی باشد و او کنترلش کند. عین نظری که پدرم در مورد دختر خوب داشت. حالا که از خطر فرار کرده ام، آن آدمها در زندگی ام نیستند هنوز هم چیزی که آن رفتارها و احساسات را تداعی کند، ورخطا میشوم. هنوز هم چیزهایی در مورد خودم یاد میگیرم که به خاطر رفتار آن آدمها بوده. سعی میکنم خودم را درک کنم و روی اوتوپایلوت نباشم، اجازه ندهم که این آدمها آینده ام را هم دیکته کنند ولی گاهی اوقات سخت است. دیشب از خواب پریده بودم و میدانستم فقط یک خواب بوده ولی احساسات واقعی بودند و رنجم دادند. گربه را صدا کردم و آمد پیشم و نوازش او آرامم کرد تا دوباره خوابم برد.
گاهی اوقات چانس از زندگی آدم میرود، چند سال گذشته برای من همین بود. امیدوارم چانس دوباره برگشته باشد. سختی کم نکشیدم و بیشتر از همیشه عاشق زندگی ام. میخواهم همه چیز رو به راه شود. کار مناسبم را پیدا کنم، آپارتمان بخریم و مثل حالا عاشق باشیم. حالا که نوشته کردم میبینم تنها دغدغه ام همین کار است فعلا، فکر کنم همین حالا هم در وضعیت خوبی هستم که فقط نگران پیداکردن کار مناسب هستم.
Monday, January 21, 2019
به ياد باغ سبز چشمهايت
گاهى اوقات يك غمى آنقدر عميق است آدم فكر ميكند بدنش تاب نخواهد آورد. غم تو از همان ها بود. خوابت را ميديدم و نيمه شب بيدار ميشدم و خودم را به خواب ميزدم تا بيشتر باشى. قلبم از دلتنگى فشرده ميشد و تا صبح گريه ميكردم. نصف زندگى در خواب اتفاق مى افتاد، وقتى اميدوار بودم ببينمت يا احساساتى كه در طول روز پنهان كرده بودم شب واقعى ميشدند، ميشد غمگين بود.
يك شب بيدار شدم و داستان نوشتم. واقعى.
الان نه به خاطر اينكه چهار ماه گذشته غمت كمرنگ شده. آخرين بارى كه ديدمت انگار آب سر آتش باشد. چشمهايت هم غريبه گى كردند. دفعه هاى قبل يك كلمه آشنا نگفته بودى اما زبان بدنت متفاوت بود. چشمهايت خوشحال بودند از ديدنم. اينبار همه چيز فرق ميكرد. روز خيلى سردى بود و وقتى در را باز كردم انگار كل سرماى قطب شمال پشت در بود. فهميدم من ديگر هيچ جا نيستم ، نه در فكرت نه در قلبت، نه حتى در چشمهايت. نگاهم كردى ولى از آن نگاههايى بود كه فرقى نميكند پيش روى آدم يك انسان باشد يا ديوار، من كه ميشناسم اين نگاه را. خودم مردم را همين طور غريبه ميكنم.
خودم هم نميفهميدم اينطور دوستت دارم. هميشه يك بخشى از من دوستت خواهد داشت. چقدر دلم ميخواهد خوش باشى. بهترين خودت باشى.
حالم خوش است. حداقل هاى زندگى را دارم. خانه، كار، كسانى كه بگويند دوستم دارند. بيشتر از اينكه بگذارم ارگانيك خوش باشم، سعى ميكنم كه خوش باشم. مثل همين الان كه از تخت آمدم بيرون كه آهنگ غمگين بشنوم و وبلاگ نوشته كنم ولى وسط راه تصميمم عوض شد. اجازه ميدهم معجون احساساتى كه فقط از بين شان غم، از دست دادن، دلتنگى و دوست داشتن را ميفهمم تجربه كنم ولى همزمان ميدانم هم كه همه چيز خوب ترين حالتش است. داغ چشمت خورده بر چشمان من لزوما نبايد غمگين كننده باشد.
Subscribe to:
Posts (Atom)