Saturday, November 21, 2020

مردی که دنیا را حراج کرد

 The man who sold the world is about  a man no longer recognizing himself and feeling awful about it.*

I do not feel awful about not being the same, just occasionally confused and pretty thin. It has been quite a life and feels like I lived, learned and changed equivalent to a couple generations in one.

We passed upon the stairs
We spoke of was and when
Although I wasn't there
He said I was his friend
Which came as a surprise
I spoke into his eyes
I thought you died alone
A long long time ago
Oh no, not me
We never lost control
You're face to face
With the man who sold the world
I laughed and shook his hand
And made my way back home
I searched for form and land
For years and years I roamed
I gazed a gazeless stare
At all the millions here
I must have died alone
A long, long time ago
Who knows? Not me
We never lost control
You're face to face
With the man who sold the world
Who knows? Not me
I never lost control
You're face to face
With the man who sold the world
Who knows? Not me
I never lost control
You're face to face
With the man who sold the world



*songfacts 



 

از آهنگ خالق معین این روزها برای شرحه شرحه کردن قبلم استفاده میکنم. معمولا آهنگ بعدی که اوتو پلی میشود آهنگ من از راه اومدم از معینه که کماکان به خراش قلب ادامه میدهد ولی همزمان آهنگ رقصی هم هست و من کنترل کمی روی خودم دارم و با قلبی جریحه دار رقصم را میکنم. 

Monday, November 16, 2020

meh

از جنوری میروم سر کار. 

 دفعه ی بعد که یک آرزو پیدا کنم، امیدوارم زندگی بگذاره که از دستش ندهم. 

زمان بعضی چیزها گذشته. کار دیگری هم جز قبولش نمانده. وقتی زندگی آدم برای یک آرزویی مناسب نیست، چه باید کرد. بعضی ها برخلاف همه احتمالات موفق میشوند و تاریخ میسازند و خیلی ها هم موفق نمیشوند. من جز خیلی هایی بودم که موفق نشدم به آرزویم برسم. چیزعجیبی نیست به هر حال، من با بقیه چه فرقی دارم. در یک توزیع رندوم، شانس نداشتم. 

الان میتوانم بگویم واقعا که هرچیزی که برایم آشنا بود و دوست داشتم را با مهاجرت از دست دادم. هویتی که داشتم را زدم از نو میسازم. بهایی که  برای عصیانم پرداختم. سال 2017 نوشتم که به خودم فرصت میدهم که زندگی را تجربه کنم، فرصت تصمیم گیری اگر هدف بود، موفق شده ام. یک زندگی درهم و برهمی دارم که مال خودم است. 


 آیا آدم قوی تری شده ام؟ نه، باتجربه ترم فقط. یک ست  کلان از کوپینگ مکانیزم دارم. خوشحالتر یا امیدوارتر هم نیستم، ولی یاد گرفتم هر خوشحالی کوچکی را بزرگ کنم. فکر کنم اینها مهارت هاییست که یک آدم بدبخت ولی باهوش کم کم یاد میگیرد. ترجیح من این بود که این چیزهایی را که زندگی کردم نکرده بودم و خردی که حاصل این تجربه هاست را هم نمیداشتم. این دو سنت من. 



Wednesday, November 4, 2020

این انتخابات لعنتی

 روز قبل از اولین امتحانم، تا ساعت نه و نیم شب وقت نشد درس بخوانم. رفتن به مصاحبه کاری سه و نیم ساعت وقتم را گرفت. مرحله سوم رسیدم و اگر شانس یاری کند بعد از دو مرحله ی دیگر تمام میشوم، هر درسی را که میخوانم را تمام میکنم و میروم سر کار. با شعار ثروت بهتر است از علم. 

از ساعت پنج تا نه شب هم سمینار عکاسی و داستان نویسی داشتم. در یک پروژه ای مربوط به پناهنده و پناهجویان کار میکنم و قرار است بروم مصاحبه کنم و عکس بگیرم از ملت. هدف پروژه تغییره نریتیو منفی در مورد پناهنده هاست و میخواهند داستان پناهنده ها را از زبان خود پناهنده ها نقل کنند. اینکه وسط کلی کارم این مسئولیت را هم قبول کردم به دلیل اینست که با نریتو حاضر مشکل دارم و فکر میکنم جای بعضی داستانها خالیست. یک لیست هم دارم از کسانی که دوست دارم داستانشان پخش شود ولی باید ببینیم چقدر راضی میشوند که حرف بزنند. ترجیحم این بود که داستان افغان ها بیشتر باشد چون حد اقل در تیم فعلی تنها عضو افغان هستم ولی آدمهایی که میشناسم پخش و پلایند در حالیکه فعلا با پناهنده های بیشتری از کشورهای دیگر در ارتباطم. 

خسته ام ولی سعیم را دارم میکنم.