Friday, December 22, 2017

آنچه در اتوبوس ايكس پنجاه، برلين به هامبورگ گذشت

هيچوقت عروسى نخواهم كرد و به احتمال زياد بچه دار نخواهم شد. اين را حتى قبول كردم، از او بارها خواستم كه در مورد افسردگى مطلب بخواند. خودم ميدانم كه دردم چيست؟ نه. شايد مخلوطى از همه ى چيزها كه ميدانم جواب نخواهد داد و به رويم نمى آورم. شايد اينكه از او مى ترسم، از ناراحت كردنش، از اينكه مبادا اين حرفم او را از كوره به در ببرد، سعى ميكنم خوشحال، مهمان نواز ( ولكامينگ روحى) و قوى باشم، حداقل به نظر برسم. وقتى مسيج ميدهم يا زنگ ميزنم نگرانم كه نكند جواب ندهد، نكند دوباره در چاه حقارت بيفتم. هرچه بريك داون هايم زيادتر ميشود رفتار او هم بدتر ميشود. حرفهاى سخت ترى ميزند و ميبينم كه واقعا ميخواهد رنجم بدهد. يا رنجى كه من با بريك داون هاى احمقانه ام به او وارد ميكنم را جبران كند. گاهى احساس ميكنم، ميدانم، كه كارت محكم ترى را زمين ميزند. هرچه من بگويم را او بالاترش، سنگين ترش را حواله ام ميكند. بارها گفته ام كه هروقت ديدى كه به هم ريخته ام فقط چند جمله مهربان بگو خوب ميشوم، به نظر خودم آسان مى آيد، دستگاهى هستم كه دستورالعمل را همراهم آورده ام. نميدانم چرا هر وقت من ناراحتم او بيشتر از من عصبانى ميشود. ديشب كه خوابم نميبرد ودر دلم شير و سركه (تركيب درست يادم رفته، اگر زينب اينجا را ميخواند، باز ميخنديد و ميگفت تو ضرب المثل نگى سنگين ترى) ميجوشيد، برش گفتم كه لطفا تاييد كن همه چيز سرجايش است و دوستم دارى، نوشت تاييد ميكنم، شب بخير. داغ شده بودم از شرم و خجالت، چرا به دست خودم تحقير ميخرم. تمام ديروز گريه كرده بودم، از تخت نميتوانستم بيرون بيايم و غير از دو بيسكيت هيچ چيز نخوردم. ناديا گيج شده بود و نميدانست چكار كند. گلوله هاى اشك روى صورتم ميغلطيدند و به گردنم چكه ميكردند و او خيلى عادى از كارت موبايل گپ ميزد. از صبح كه بيدار شده بود من را در حال گريه ديد، براى صبحانه بيرون رفت، لباسهايش را شست، نهار خورد و كتابخانه رفت و پس آمد و من هنوز در تختم بودم و گريه ميكردم. غروب كه از كتابخانه آمد فقط پرسيد كه آيا خوب هستم و گفتم بله خوبم. 
فاكتورهايى كه باعث به هم ريزى ام شده اند را تا حدى ميدانم. در عمر بيست و هشت ساله ام، دوره هاى اندكى بوده كه پريود منظم داشته ام. چندين بار هم داكتر رفته ام و آزمايش هاى مختلف داده ام و هيچ جواب خاصى نگرفته ام، همه چيز نرمال است. حتى شروع پريود شدنم هم عادى نبود، شانزده سالم شده بود و از پريود خبرى نبود. در آفتاب بعد ازظهرى در تخت بام خانه ى خاله ضيا نشسته بوديم و چاى ميخورديم. خاله ام مادرم را نصيحت ميكرد كه به فكرم شود. هميشه دغدغه ى قابل عروسى و حامله شدن. چند روز بعد نميدانم چه علفى را از كجا مادرم پيدا كرده بود، جوشانده اش را خوردم و صبا صبحش بى خيال آمده بودم سر تخت و توت ميخوردم كه سميه خنده كنان لكه ى سرخ دامنم را نشان داد. چند وقتى اصلا خبر نميشدم كه پريود شده ام، بعد از نامزدى روزهاى اول خونريزى كمردرد شديد نفسم را ميگرفت و اين اواخر افسرگى شديد و حالت بد روحى چند روز قبل از خونريزى گردنم را گرفته. اپليكيشن فلو، كه جزييات حال زنانه ام را ثبتش ميكنم، نشان ميدهد كه در سه ماه اخير دوبار به فاصله ى چهل روز پريود شده ام، نظر به بار آخر يك هفته تاخير دارم و بايد پنج روز ديگر خونريزى داشته باشم. احتمالا يك دليل مهم بد حالى ام همين هرمونهاى لعنتى هستند. آدمها به شخصيت شان بيش از حد اهميت ميدهند، بيشتر چيزى كه هستيم حاصل بيولوژى ست و نه منطق و انتخاب. 
چيز ديگرى كه به يقين همه جاى روح و جسمم را خراشيده، اميد و نااميدى هاى پى هم است. پست قبل ادامه دار است. چند روز بعد اينترنشنال آفيس ايميل فرستاد، با دفتر اتباع بيگانه ى هامبورگ صحبت كرده بودند و مواد قانون كه به اساس آنها ميتوانستم ويزا بگيرم را نوشته بودند. ويزا هرچند بايد از برندنبورگ صادر ميشد. دوباره كاريتاس رفتم و ديويد كه اطراف ميزش پر از صليب و عيساى به صليب كشده شده بود، به خيلى جاها زنگ زد و مشورت خواست. در نهايت قرار شد متن نامه ى پروفيسر تغيير كند و از سفارت افغانستان بخواهم كه از دولت درخواست كند تا ويزاى من بدون خارج شدن از كشور را در نظر بگيرند. با مشوره ى محمد متن ايميل به سكرتر پروفيسر را آماده كردم و از خجالت داغ شده بودم وقتى ايميل را ميفرستادم. پروفيسر روز بعد جواب داد كه اينطور كه به نظر ميرسد به اسميل نميتوانيم منظور هم را درك كنيم چون نامه مدام بايد تغيير كند. يا بيا حضورى صحبت كنيم يا كه يك تماس را هماهنگ ميكنم كه گپ بزنيم. برداشتم ميتواند متاثر از اعتماد به نفس پايين يا منفى گرايى عمومى ام باشد، ولى تمام ايميلى كه كاملا مودبانه نوشته شده بود را با لحن كسى خواندم كه حوصله اش سر رفته.
تا چهل و هشت ساعت بعدش يك بريك داون روانى داشتم كه به م گفتم با پروفيسر ملاقات نميكنم، خسته شده ام و ميخواهم به اداره ى مهاجرت رفته بگويم كه تكت را خودم ميخرم و لطفا بگذارند به سويدن برگردم. م خيلى عصبانى بود. او آمادگى جشن فراغتش را ميگرفت و ليست مهمانهايى كه از هر گوشه اروپا مى آمدند را ته و بالا ميكرد و من در حمله ى عصبى به سر ميبردم. سخت دلم شكسته بود كه دعوتم نكرده و اتفاقى خبر شدم كه سه شنبه ى هفته ى بعدش پارتى دارد. دعوايمان مثل دعواى ديروز بود، وقتى ناراحتى ام را شنيد كارت سه برابرش را مثل طوس زمين ميزد. مثل همين ديروز وقتى از گپ هاى بى رحم خشن اش حيرت كردم و سكوت، زنگ زد و عادى تر گپ زد. دو روز بعد گفتم تكتم را بگيرد كه با پروفيسر قرار ملاقات حضورى دارم. يادم نرود كه تكت بوس را م برايم ميخريد، كل اين وقت. كل جرئتم را جمع كردم و به ملاقات رفتم. برخلاف انتظارم پروفيسر و سكرترش خيلى مهربان هر كار لازم را ميخواستند انجام دهند تا بتوانم بمانم. متن نامه را قبلا تغيير داده بودند و به اينترنشنال آفيس فرستاده بودند ولى من آن نسخه اش را نگرفته بودم، اگر نه كه همان ورژن دوم خوب بود. آن روز قرارداد را امضا كردم، نامه را نوشتند كه به قطعيت ميگفت بعد از اين بورسيه شش ماهه كارش را در غالب دكترى ادامه خواهد داد. همان روز من را اعضاى گروهش معرفى كرد، به آفيس جديدم برد و كليد دادم و كارم را شروع كردم. با وجود اينكه دوايم را خورده بودم آنشب خوابم نميبرد. از خوشى بود يا هيجان، نميدانم. از چهار صبح گذشته بود كه خواب رفتم. تا آخر هفته اش هامبورگ ماندم و سر كار رفتم. م آخر هفته را كلن رفت تا در مراسمى كه به افتخار او گرفته بودند شركت كند، پيشنهاد كرد همراهش بروم ولى به طور غيرارادى ديگر دلم نميخواست. از وقتى كه با هم دوست شده بوديم بدون اينكه سهمى به من برسد حمايتش كرده بودم، وقتى كه ناراحت يا خسته بود از كارش يا بند مانده بود، تصوير كلانتر را برايش ترسيم ميكردم و تواناييهايش را به يادش مى آوردم، هر خوشى، هر موفقيتش را جشن ميگرفتم. پروفيسرهايى كه در مقاله هايش شريك بودند و ايميل هايشان تعريف از او داشت را برايم ميفرستاد و مثل خودش خوشحالى ميكردم، صادقانه ميگفتم وقتى به موفقيتش حسودى ام ميشد. روزى كه خبر بردن جايزه بهترين دكترى پوهنتون را داد، از خوشحالى بغض كرده بودم. شايد من اشتباه ميكنم، در نظر من رفاقت همين است. تمام اين مدت بى دريغ برايش بودم و در مراسم فراغتش و گرفتن جايزه مرا نخواسته بود. موفقيت او را موفقيت خودم ميدانستم و آرزوى ديدنش با كلاه فراغت يا شنيدن سخنرانى اش را داشتم و او اين را از من دريغ كرده بود. يك چيزى كه نميدانم قلب بود يا چشم يا جاى ديگرى در بهت و ناباورى ام شكست. در دلم، خودم و او را جوره ميديدم، مثل م خودمان فكر ميكردم چه به هم مى آييم و جدا ناشدنى هستيم. با چه عشقى و چه بى پولى كارت خريدم و سر متن تبريكى فكر كردم. پول نداشتم برايش كادو بخرم و منتظر شدم برادرم پس اندازى كه در افغانستان داشتم را بفرستد. در اين حالى كه بين زمين و هوا معلقم از تنها پس اندازم برايش كيندل خريدم كه ميدانم دوست داشت داشته باشد. سه روز قبل بسته را پست كردم و مشتاقانه منتظر بودم عكس العمل و سوراپرايز شدنش را ببينم. 
آن آخر هفته سرماى اساسى با تب و جان درد و مخلفات خوردم. به جاى يكشنبه، دوشنبه برلين آمدم، نامه ى سفارت را گرفتم، متن را خودم نوشته بودم و قرار بود م ويرايش كند، اشتباهاتى در متن نامه بود مثل شروع جمله بدون فاصله و با حرف خورد، متن حتى جاستيفاى نشده بود، امضا و تاپه داشت بدون اسم. سه شنبه سر ساعت كاريتاس بودم. ديويد نامه ها را كپى گرفت و درخواست ويزا از طرف من نوشت و به اداره امور اتباع بيگانه فكس كرد. قرار شد صبايش هم با رييسش ملاقات كند كه ببيند ميتوانند من را در كيس هاى خاص بگنجانند يا نه. قرار بود بعد از ظهر جمعه پروفيسر را ببينم و در مورد فزيك و ساحه تمركزم صحبت كنيم. 
صبايش رفتم تا اجازه ى اقامتم كه نو شده بود را بگيرم، مهلت دولدونگ تا سه جنورى بود. با الايزا، دختر پاكستانى بودم.
الايزا از يك خانواده سنتى در قريه اى از پاكستان مى آيد. زندگى سختى داشته و مجبور بوده تنها از خودش محافظت كند و از پس همه چيز بربيايد. مثل اكثر كسانى كه براى تنازع بقا را گذشتانده اند، روانش در جهتى سوق پيدا كرده كه مهمترين داشته اش، افتخارش در پيدا كردن پول است. فرقى نميكند در مورد سالاد، سكس، اميد، طفل يا مهاجرت صحبت كنيد، الايزا جوابش را با پولى كه در دوبى دارد و هوتل آپارتمان پنج ستاره اى كه زندگى ميكرده و چهار سفر تفريحى در سالش مرتبط ميكند. كافر بودن هر دويمان دليل اختلاط مان شده بود. جملاتى مثل" غذاى اينجا آشغال است و باورم نميشود من كه دوصد هزار ييورو در حسابم است بايد در اين شرايط زندگى كنم"، " زندگى در كمپ داونگريد اساسى ست براى من در حاليكه بقيه با همين شرايط خوش هستند"، " من و حارث شايد يك روزى بچه دار هم شويم چون به هرحال پول كلان كردن بچه را داريم"، وقتی شنید بایسکشوال هستم بگوید "با من بخواب برایت اسباب بازی های گران می خرم" را روزى پنج هزار بار از الايزا ميشنيدم و خدا(؟!) ميداند كه چقدر خسته كن و گاهى غير قابل تحمل ميشد، اما هميشه جلو خودم را ميگرفتم و سعى ميكردم آسيبى كه خورده تا موجودى تبديل شده كه مطلقا هرچيز را به پول ربط ميدهد، ابروهايش را هشت كند و پره هاى بينى اش با نفسى كوتاه باز بشوند و چيزى در مورد پولش بگويد، را درك كنم. در اين تابع سينوسى اميد و ناميدى هاى من هم واضح ميديدم كه خوشحال ميشود ولى به مرور زمان احساس كردم كه خوشى اش را كمتر نشان ميدهد و ربطش داذم به اين كه حالا رفيقش حسابم ميكند، بعد از جنگ با ناديا، تنها نفرى كه در كمپ همرايش حرف ميزد، در واقع حرفهاى خودپسندانه اش را مومنانه و به تكرارميشنيد و حرفش را قطع و محيط را ترك نميكرد من بودم. وقتى دولدونگ را گرفتم و تاريخ اعتبارش را ديدم، مثل اين بود كه سطل آب يخ سرم خالى كرده باشند، شده بودم تام كه روح از بدنش ميرفت و سفيد ميشد. الايزا كه مثل هميشه شروع كرد به جواب منفى اش دشنام دادن و اینكه مهاجر اقتصادى نيست ولى مجبور است به آن خراب شده برگردد و غيره، گفتم لطفا در مورد هرچيزى غير از مسايل ردى، قبولى و کمپ صحبت كن. من نميتوانم در اين مورد همين حالا بشنوم. قبول كرد و تا به قطار برسيم در مورد ترجيحش به شامپاين به شراب صحبت كرد. من بيست دقيقه در قطار سفر ميكردم تا به شهرمان برسيم و او تا برلين را ميرفت. پنج دقيقه نشده بود كه پس شروع كرد تا اجازه اقامت كوتاه مدت من را تحليل كند، تا گفت احتمالا پوهنتون رفته نميتوانى گفتم كه از او خواهش كرده ام تا در اين مورد صحبت نكنيم و شروع كردم از حيوان مورد علاقه اش پرسيدن. در مورد بچه پانداها صحبت كرديم و از حيوانات خانگى معمول در دوبى ميگفت و بين جمله هايش مكث ميكرد. مقبول ميديدم كه با خودش در جنگ است، ياد مادرم افتادم كه با سرحالى از مشتركات شوهر من و پدرم ميگفت، بدبخت بودن هردويمان نميدانم چرا و چطور ولى حالش را بهتر ميكرد، چشمهاى الايزا برق ميزدند. به دم دروازه رسيده بودم كه نامم را صدا كرد و گفت بى خيال پوهنتون شو، احتمالا تا من از تعطيلات در برلين پس ميايم تو را ديپورت كرده باشند. لبخند و برق و حالت نگاهش، مستقيم من را برد به تصوير پيرمرد خنزرپنزرى بوف كور. در آن لحظه واقعا ميخواستم آسيب ببيند و برايم مهم نبود، استعداد اين را داشتم كه خودم تمام صورتش را ناخن بكشم. خوشبختانه وقت نبود و تنها توانستم با پتكه بگويم مشكلت چيست چرا از اين لذت ميبرى.
میخواستم با م حرف بزنم و فقط بشنوم که هرجا باشم می آید، در پارتى كريسمس بود و نوشت مست و مصروف است و بعدا گپ ميزنيم. صبا صبح برگه ی رخصتی کریسمس را مینوشتم که ديويد تماس گرفت و گفت به خاطر دوبلين شامل كيس هاى خاص نميشوم، هيچ راهى براى ويزا گرفتن ندارم و بايد سويدن بروم، در ارتباط با فرار از كمپ و پليس براى شش ماه (مدتى كه قانون دوبلين ديگر شامل شخص نميشود و خيلى از مهاجران اينكار را ميكنند) شروع به نصيحت كرد كه گفتم سياه زندگى كردن كار من نيست و تشكر از كمكش. 
صبايش ميشود همين ديروز پر حادثه. براى اكثر اطرافيانم عادى شده است و جاى ناراحتى نميبينند، چون از هر دوبارى كه زنگ زده اند دروازه اى براى ويزا گرفتن باز بوده و تا دفعه بعد بسته شده بود. خودم بعد از آفيس گرفتن حتى ميگفتم كه باور نميكنم كه مشكل حل شده باشد، ولى ناخودآگاه يا آگاه ته دلم اميد بسته بودم، از كنترلم خارج بود كه اميد نبندم. 
چند نااميدى قبل تر كه شنيده بودم بايد سويدن بروم، به پوهنتون لوند اپلاى كرده بودم، ديروز جواب آن هم آمد و شارت ليست هم نشده بودم.
تمام اين باز و بسته شدن درها در طول سه ماه اتفاق افتاده و براى من سخت بوده و هست. اواخر حتى به ذهنم ميرسد كه شايد اشتباه كردم به اين رقم از افغانستان بيرون شدم، از ديروز شروع كردم خودم را براى تصميم دو سال قبل، برگشتنم به افغانستان و تلاش براى ساختن زندگى با شوهرم، سرزنش كنم. 
هرچند دلم ميخواست كل كريسمس و جنورى و باقى عمر را از تختم بيرون نشوم، زينب با اصرار برايم تكت گرفت. يادم بماند كه زينب اصرار كرد و دو برابر قيمت معمول برايم تكت خريد تا تنها نمانم. 

Friday, December 1, 2017

دُنت حول الا حالنا، لطفا


برای مصاحبه دِزی رفتم. صحیح یک شهرک بود و وقتی مدل شتاب دهنده را که وسط سرک برای نمایش گذاشته بودند دیدم، یک لحظه به یاد مکتب رفتن های ایران و "مستمع آزاد" بودن افتادم بغض گلویم را گرفت. احساس کردم که آی مید ایت. قبل از اینکه بیرق افغانستان را دور شانه هایم بندازم و شروع به دویدن کنم به خودم یادآوری کردم که فقط برای مصاحبه آمده ام و لازم نیست درجا سجده کنم. بورسیه را گرفتم، چانس دکتری در بزرگترین مرکز تحقیقاتی فزیک ذرات آلمان و یکی از بهترین ها در جهان. ویزا نگرفتم. میخواستم ندادند.
وقتی نامه ی پروفسور آمد، صبایش رفتم دفترامور خارجی ها و دفتر امور مهاجرین آیزنهوتن اشتت. نامه خاصیت عصای موسی داشت، هرجا گارد نامه را میخواند در را باز میکرد که بدون قرار قبلی داخل بروم. به سرعت تبدیل شدم به مهاجر سلبریتی. وقتی درخواست انتقالم را پست میکردند، فکر کردم گپ خلاص است و میروم سر کار و زندگی ام. کمتر از یک هفته بعد نامه ی دوبلین آمد. باید بروم سویدن.
برای مشاوره ی حقوقی کاریتاس رفتم. نفر گفت که ماندن تو نباید جنجالی باشد، درخواست پناهدنگی ات را پس بگیر و ویزای کار یا تحصیل داشته باشی، از این به بعد همه ی هزینه های دولت برا من نمیشه*. امیدوار شدم که میتوانم دوباره یک شهروند عادی باشم. چند روز کاریتاس رفتم و مشاور به همه جا تماس میگرفت چون کیس من پیچیده بود و جواب واضح وجود نداشت.  با تنها نامه ی پروفسور چنین کاری امکان ندارد، باید قرارداد داشته باشم. به پروفیسر ایمیل کردم. ده دقیقه بعد یادم آمد که پروفیسر قبلا گفته بود که بورسیه را شش ماهه میدهد و اگر کارم خوب بود قرارداد سه ساله میبندد. دوباره ایمیل کردم و معذرت خواستم. قرار داد نداشتم.
م با رفقایش صحبت کرد و در سفارت افغانستان در بن برایم کار پیدا کرد. روز آخری بود که کاریتاس رفتم و با وکیل تماس گرفتیم. گفت که باید از جرمنی خارج شوم و درخواست ویزه کنم.
قبول نکردن نتیجه چک دوبلین و رفتن به دادگاه احمقانه معلوم میشد چون قانون شفاف است، هر جا ویزه به تو داده مسئولیت تو را باید قبول کند. پلان تغییر کرد؛ برگشتن به افغانستان یک انتخاب حتی نیست، باید سویدن بروم. با خروج از جرمنی، سه ماه برگشتم ممنوع است. حتی بعد از آن نمیتوانم درخواست ویزا کنم چون یکی از اسناد لازم، کارت اقامت سویدن است. پروسه ی پناهندگی در سویدن به طور متوسط یک سال و هشت ماه طول میکشد.
شروع کردم در سویدن دنبال پوزیشن دکتری گشتن. وبسایتهای کاریابی را جستجو کردم و قوانین مربوط به کار برای پناهندگان را زیر و رو کردن. پوهنتون لوند دو جای خالی اعلان کرده بود. رفیق م در سفارت افغانستان در استکهلم کار میکند و میتواند استخدامم کند. پوهنتون لوند را اپلای کردم، یک موسسه دیگر که آکادمیا را در روزگار تاریکشان کمک میکند را هم اپلای کردم. دفتر امور خارجی ها رفتم و درخواست کردم که زودتر پس برگردم. گفتند بنشین تا نوبتت بشود.
از آیزنهوتن اشتت که برگشتم الایزا، دختر پاکستانی، در غذاخوری نشسته بود. برایم چای ریخت و نشستیم به اختلاط. امکاناتمان برای کار کردن را مرور میکردیم. اینطور که میگفت اکثریت مهاجرین افریقایی کمپ، تن فروشی میکنند. دیروز خودش رفته بود و بعد از ظهرش را به بوتل جمع کردن گذرانده بود. وقتی گفت که دیروز پنج یورو کار کرده، جلو خنده ام را نتوانستم بگیرم. با جدی ترین لحن ممکن پرسید آیا میدانم چند بوتل میشود پنج یورو؟ راست میگفت. وبسایتی پیدا کرده بود که کارهای تمیز کردن خانه و کارهای مشابه را میگذارند. تصمیم گرفتیم از صبح بیرون شویم پشت کار و اگر هیچ کاری پیدا نکردیم حداقل بوتل جمع کنیم. صدای موبایلم بلند شد که ایمیل دارم. پروفیسرم بود.
قرارداد ضمیمه ی ایمیل بود و نوشته بود که اینترنشنال آفیس کارهای ویزا را پیگیری میکند. به م فورواردش کردم و یک دقیقه و چهل ثانیه بعد زنگ زد، تکتم از برلین به همبورگ را گرفته بود. هنوز اول هفته است و نباید وقت را در ایمیل بازی هدر بدهم. فقط کیف اسنادم و پاکت نو گولی را گرفتم و راه افتادم. ساعت یازده و نیم شب خانه ی زینب بودم. ساعت هشت و ده دقیقه دروازه ی دزی بودم. نقشه را گرفتم و با وجود اینکه همان ساختمان سابق باید میرفتم، راه را سه دفعه گم کردم. در نهایت ساعت نه صبح دفتر سکرتر پروفیسر بودم. قرارداد را پرینت کرد و به اینترنشنال آفیس زنگ زد. وقتی دیرتر در دفتر خانم کیلو بودم، باور نمیکرد که چطور خودم را در چنین جنجالی انداخته ام. چرا وقتی درسم تمام شده بود ویزای جستجوی کار نگرفتم. مجبور شدم کمی از زندگیم را برایش قصه کنم. چند جا زنگ زد و قرار شد صبایش برگردم. فکر کردم اگر کسی بتواند کاری بکند همین مردم دزی هستند. امکانش هست که کارم را شروع کنم و شهروند عادی بشوم. جور کردن خانه و زندگی با درآمد شخصی کار آسانی نیست ولی خیلی بهتر از نانخور دولت بودن است. صبا که برگشتم یک نفر دیگر هم کنار خانم کیلو نشسته بود. خانم کوزیان (در واقع فامیلی اش با س تلفظ میشود و من از روی احترام ز نوشتم) بیشتر در مورد ویزا گرفتن اطلاعات داشت. بعد از دیدن تمام کاغذها گفت که در شرایط من هیچ راه قانونی برای گرفتن ویزا وجود ندارد. یک کار را میتوانیم امتحان کنیم؛ پروفیسر نامه ای با مضمونی که ما میخواهیم، تضمین قرارداد کار بعد از ختم بورسیه و ابراز ضرورت شدید به فزیکدانی مثل من، بنویسد و آن وقت از دفتر اتباع بیگانه خواهش کنیم که غلط تو، درخواست پناهندگی، را ببخشند و ویزا برایت صادر کنند.
خب این آپشن هم خلاص شد چون تحت هیچ شرایطی حاضر نیستم از پروفیسر چنین درخواستی بکنم. وقتی خانه ی زینب رسیدم، خوشبختانه هر دویشان سر درس بودند و چند ساعتی تنها بودم. زرشک پلو با قیمه ی دیشب را گرم کردم و فیلم میز شماره ی 19 را گذاشتم. گپ مهمی نشده بود، به هر حال من پلان سویدن را قبلا شروع کرده بودم.
تمام هفته و آخر هفته اش را همبورگ ماندم. از کمپ تماس گرفتند، الایزا که خودش دق شده بود و اورانوس هم مرض آدمهای حقیر هراتی را دارد و از نا آرام کردن دیگری لذت میبرد. نادیا، دختر لیبیایی بدون اجندا پل ارتباطی ام با کمپ بود. کارتم به خاطر غیبت بند شد که گپ مهمی نبود. در واقع چیزی برای از دست دادن نداشتم، نه کیس پناهندگی ام اینجا قبول شده بود و نه میتوانستم درخواست ویزا بدهم، اگر غیبت ام موجب اخراج زودتر میشد هم خوش تر بودم.
دوشنبه وقتی کارتم را پیش مسئول کمپ می بردم، گفتم که اگر کاری باشد خوش میشوم همکاری کنم. از آن روز وظیفه دار شده ام؛ ساعتی هشتاد سنت. تمیزکاری، مرتب کردن انبار و کارهای مشابه. هم اتاقی هایم در نبودم به منزل اول کوچ کرده بودند. منزل چهار، با موجودیت منزل صفر میشود منزل پنجم، بدون لفت برایشان سخت بود. من هم باید اتاق را ترک میکردم چون اتاق به یک نفر تنها نمیدهند. آمدم هم اتاق نادیا و الایزا شده ام. ساعتم بهتر تیر است و زیاد اختلاط میکنیم.
موهایم را با کمک زینب در همبورگ قهوه ای رنگ کرده بودم و دیروز الایزا لولایت ماهاگونی کردشان. از حمام که برگشتم، ناخن هایم را سرخ رنگ کردم و موچین گرفته بودم تا ابروهایم را تمیز کنم. الایزا که در دوبی سالن داشته نتوانست ناشی گری من را تحمل کند و خیست و نخ آورد و ابروهایم را در پنج دقیقه مقبول کرد. نادیا یک گوشه چوپ نشسته بود و با دوست پسرش، کریستوفر مسیج بازی داشت. نادیا تا هنوز که بیست و هفت ساله است سکس نداشته. معمولا من و الایزا از ساعت چهار تا وقتی بخوابیم در مورد سکس صحبت میکنیم و نادیا را تشویق میکنیم که از به مهر و موم بودن فکر نکند و از زندگیش لذت ببرد. قرار است شانزدهم سپتمبر خانه ی دوست پسرش برود برای دو روز و آنقدر دلش بی قرار رفتن است که در مورد چیزی غیر از قیمت تکت، امکان ترانسفر شدن و بلایای غیرمترقبه در همان روز صحبت نمیکند. نو آزار دادن نادیا را شروع کرده بودیم که صدای موبایلم بلند شد. ایمیل از اینترنشنال آفیس دزی بود؛ با رییس دفتر اتباع بیگانه ی آیزنهتن اشتت صحبت کرده بودند. نفر گفته بود که ما صلاحیت ویزا دادن به نفر شما را نداریم ولی میتواند رخصتی بگیرد و بیاید هامبورگ کارهایش را انجام بدهد. اینترنشنال آفیس البته که دفتر اتباع بیگانه همبورگ را هم تماس خواهد گرفت. فعلا فقط در جریان پیشرفت کارم میخواستند بگذارند.
موبایل را پس به چارج زدم و سر یخچال گذاشتم. به نادیا پیشنهاد رول پلی دادیم و با الایزا سر انتخابهای ممکن تبصره و تفسیر کردیم. بهترین گزینه با اکثریت آراء، من و الایزا، نادیا به عنوان یک مهاجر و کریستوفر در نقش مسئول پرونده شد.




 * تنها با یوتیوب کردن به طنز آن میشود پی برد.