Wednesday, January 29, 2020

Jullius Caesar

It is safe to say the writing daily did not work out. I stopped after only two days, that was a pathetic attempt. 
I am at work and cannot concentrate on anything so I am writing in the hope that i might feel better afterward. 
Main thing bothering me is S. I go and read our emails from two years ago and then look at her tweets and I think what i feel is loss. I lost a friend.  She is alive and well but our friendship died a horrible slow death. I know where was the beginning of the end for me at least but i was hoping for a recovery i guess, then for a cordial relationship and then for her to not use the information i shared with her in bad times. 
I saw her tweet a couple days back. She had written about me, "she has this weird friend who lies constantly to everyone and herself and cannot be honest, yet she has good knowledge and now i know how to deal with her: factor the negative things she does and divide it by the negative information i have of her and use the positive outcome. "
I was speechless for a good hour. I was going over and over thinking when did she decide to not be friends and just use me. Or even why doesn’t she ever talk to me about how she feels? in my face it is all nice-ness that is a lie. 
I read the emails again and I think I know what I should do. Whenever I miss my friend, I will go back and read those emails. 

Monday, January 6, 2020

روز دوم روزمره نویسی- پخش و پلا

پدر و مادر آلبین آمدند امروز برای نهار. من استرس گرفتم که باید حداقل دو نوع غذا درست کنم ولی آلبین میگفت یکی بس است. اعصابم خورد شد که چرا من نمیتوانم هرکاری میخواهم بکنم. بعد توضیح داد که به نظرش کار خوبی میکند که من به زحمت نیفتم. اضطراب بیخودی داشتم به خاطر اینکه مهمانی اینجا را با مهمانی هرات مقایسه میکردم. به هرحال پی ام اس شروع شده و من یکی در میان اعصاب ندارم. 
امروز هم پرسیدند جوابت آمد که خب نیامده. برایشان خیلی جالب است. برای من نیست. من از جواب اینها هم موو آن کردم، اصلا صبر نکردم که چی میگویند و وقت دو جا کار کردم و پوهنتون درس خواندم و کار ایده آلم را شروع کردم. خانم بچه ها جور کردم و دوست و رفیق جمع کردم. 
با ربابه حرف زدم. جوانی های خود من. طفلک تحت فشاره ولی رویا داره. 
زینب گفت با فاطمه حرف بزن چندین بار سراغت را گرفته. این حقیقت است که اگر به عقب برمیگشتم خیلی از تصمیم هایم را متفاوت میگرفتم و شاید هیچوقت قطع رابطه نمیکردم ولی این هم حقیقت است که حال دارم الان سفر در زمان انجام بدهم؟ فکر نمیکنم وقتش باشد. ببینم تا بعد چی فکر میکنم. 
کلاس دیتا ویرهاوس را تمام کردم و باید کلی تمرین کنم. امیدوارم فردا که سر کار میروم حواسم به کار باشد و خسته نشوم بعد از ظهری. میدانم که روزی شش تا قهوه میتوانم بخورم ولی نمیخواهم معتاد یک چیز اضافی بشوم. به عبارتی دیگر هم خدا را میخواهم هم خرما یا به عبارتی دیگر هم کیکم را داشته باشم هم بخورمش. 

Sunday, January 5, 2020

نیو یر ، هوو دیس

سال نو ام مبارک. شب سال نو را با دوستانی بودم که کمتر از یکسال است میشناسمشان. لوکاس برنامه نویس است و ساندرا مربی مهد کودک. قرار است به بدمینتون های یکشنبه مان بپیوندند. دوست لوکاس هم بود که اسمش یادم نیست. در اکثر عکسهای آن شب من دارم میرقصم در پشت صحنه. حواسم به این نبود که شامپاین و کلا شراب کمی دیر میگیرد و کلی نوشیدم. ساعتم هم خوب تیر شد ولی از پاسی از شب به بعد تا صبح بد حال بودم و هی بالا آوردم و البته تصمیم گرفتم که دیگر هرگز مست نشوم. 
        امروز با مادرم حرف زدم. از یک جهت خوب است که دیگر طعمه هایشان را نمیگیرم و وارد بحث نمیشوم. دوباره بحث حجاب و خدا و قرآن را شروع کرد و زینب که هی دلیل می آورد را استاپ کردم و با شوخی فقط گفتم عقاید متفاوت داریم و بیایید با وجود اختلاف عقیده در کنار هم در صلح زندگی کنیم. مادرم گفت که ولیعقاید  چرند من برایش قابل احترام نیست و من هم گفتم که خب عقاید او را هم من قبول ندارم ولی به حقش برای داشتن عقیده متفاوت احترام میگذارم. فکر نکنم منظورم را فهمیده باشد. بعد هم تعریف کرد که شنیده همسر سابقم قبل از طلاق هر روز میامده و ساعتها با پدرم در موتر مینشستند و حرف میزدند و اضافه کرد که خدا میداند چقدر خجالت کشیده وقتی این را شنیده. زینب که عصبانی شده بود ولی من مستقیم پرسیدم لطفا توضیح بدهد که چرا خجالت کشیده. بعد از تلاش برای تبدیل بحث گفت که نمیداند و خب من هم گفتم وقتی دلیل نداری خجالت بیخود نکش خب. از اینکه آرامشم را حفظ کردم خیلی راضی ام ولی قلبا نارحت شدم. هربار که حرف میزنیم من و زینب را ملامت میکند به خاطر غرب آمدنمان، "مگر زنهای افغانستان زن نیستند، فقط ما دونفر زن بودیم؟"، " کاشکی شوهرت تو را حداقل زده بود" و الماسهای مشابه در مکالماتمان پیدا میشوند. 

چطور من در چنین محیطی زندگی کردم و دوام آوردم را نمیدانم. نه اینکه حالا خوب خوب باشم، با افسردگی، اضطراب و پی تی اس دی زندگی میکنم و کم کم یادگرفته ام چطور خودم را خوب نگه دارم. مراوداتم با این خانواده سویدنی بیشتر وقت حالم را خوب میکند ولی گاهی سگ میشوم. راستی گربه مان هم خیلی خوب است. خیلی حرف میزند و کلا طوری رفتار میکند انگار یکی از ما است. بچه ام خیلی شیرین است. 
اوه راستی کار گرفتم در یک شرکت خیلی خوب د راوسترمالم! پارسال در استوره پلان کارمند یونیسف بودم و امسال دیتا آنالیست. زندگی بهتر شده می رود. در راستای سال نو و اهداف نو تصمیم گرفتم هر روز هرچند شده چند خط بنویسم. به درد خاصی نمیخورند ولی هم برایم تمرین است وقتهایی که حوصله درست نوشتن دارم، هم فکرها در کله ام هی نمیچرخند و یکجایی به فضای وب میسپارمشان.