Tuesday, March 21, 2017

پیش از این‌ها این زمین را آسمانی سبز بود *


اول حمل سیزده نود و شش

چند روز است دلم پیش وارطان** است. پیش کسانی که در عمر کوتاهشان زنده بودند و زندگی کردند. خیلی هایشان به مرگ طبیعی نه و به خودکشی مردند. کسانی که به دنبال جماعت نمیروند زندگیشان سخت تر است، مواجه شدن با باد مخالف، نا امن بودن مسیر طی نشده و تنهایی اش چیزهای آسانی نیستند. به همین خاطر خسته ، روحشان نازک و تحملشان تمام میشد و از زندگی خارج میشدند. در مورد بقیه که در اثر اتفاق مردند هم یک تئوری دارم. شاید سهم زندگی هر آدمی محدود باشد. بعضی ها می آیند هیجان، عشق، ترس، نا امیدی و هر آن احساسی که به زندگی میشود نسبت داد، را در سالهای زیاد  بین فراغت از مکتب و پوهنتون و عروسی و بچه داریهای متعدد و سفرهای تفریحی سالیانه تقسیم میکنند. سهم زندگیشان را در شصت و هفتاد سال مصرف میکنند. اما آنهایی که جوان میمیرند، در زمان کم زیاد زندگی کرده اند. صادق هدایت مثلا، در سن کم نسبت به یک ماگل چقدر فکر کرد، یاد گرفت و نوشت، خسته شد و از بازی خارج شد. فروغ فرخزاد مثلا، عاشق شد، مادر شد، دلش شکست و جدا شد، تنها ماند، فکر کرد و سفر کرد و نوشت و فیلم ساخت و دوباره عاشق شد. جوان مرد ولی آنقدر زندگی کرده بود که خیلی ها در عمر هفتاد ساله شان هم نمیکنند. احمد ظاهر در سی و سه سالگی مرد وقتی سه بار ازدواج کرده بود، بیست و چند تا آلبوم ساخته بود و خلاف فرهنگ حاکم (بچه صدر اعظم و خوانندگی؟) زندگی کرده بود. فیلم جاده انقلابی*** را چند بار دیدم و هر بار بیشتر درکش کردم. هنوز جوانم و فرصت دارم و جسارت را قطره قطره جمع میکنم تا به دنبال راه خودم بروم.

چند هفته پیش که حالم بد بود با دوست قدیمی صحبت کردم. از عزت نفس برایم نوشت و مشکلم را حل کرد، گپ همینجاست که عزت نفس پایینی دارم. به همین دلیل اطرافیان به خود اجازه میدهند رفتار بدی همراهم داشته باشند. میدانند که هیچ جا نمیروم. اما این باید تغییر کند. کاری که میتوانم انجام بدهم اینست که فاصله ام را با مردم حفظ کنم و یادگیری در مورد عزت نفس را آغاز کنم.

معضل قرن حاضر، اجازه ندادن به سوء استفاده شدن است. در بیشتر مواقع کار سختی نیست که متوجه سوء استفاده غریبه ها بشویم و اگر متوجه شدیم رابطه به ضرر ماست، میتوانیم برای همیشه قطعش کنیم. در مورد نزدیکان اما قضیه فرق میکند. نه میشود ارتباط را قطع کرد و نه قبول کرد و قبولاند که بعضی رفتارها سودجویانه هستند ولو که از طرف مادر آدم باشد. برای مثال سپردن مسئولیت خوش بودن والدین به فرزند یکی از بزرگترین نامردی هاییست که در حق یک انسان میشود روا داشت. نمیتوانم خوشی و سلامتی مادرم را به گردن بگیرم. والا که تا همینجا هم کم کمرم را خم نکرده. نگران بچه های خواهر و برادران باشم، وقت و هزینه بگذارم تا احساس دوست داشته شدن بکنند. یک دلیل اینست که نمیخواهم بچه ها کمبود عشق داشته باشند و پشتشان به کوه باشد که یک خاله یا عمه بی نهایت دوستشان دارد. دلیل دوم اما به خودم برمیگردد، فکر میکنم تلاش میکنم تا دوست داشته بشوم. پس به عزت نفس برگشتیم.

این وقت ها زیاد خودم را مصروف کار کرده ام. مصروف کرده ام تا کمتر به دیگری فکر کنم. به کار که میروم بیشتر مواقع خوش هستم. کمی به خاطر اینکه دستم باز است تا تغییراتی که میخواهم را بیاورم و کمی به خاطر اینکه احساس مهم بودنم ارضا میشود. فکر میکنم تاثیر گذارم. پوهنتون را دوست دارم ولی وقتی با مردم همکلام میشوم، وقتی خانه می آیم، حالم خاکستری میشود. مدارا کردن با کسانی که میفهمی به دنبال فرصت هستند استعداد من نیست.
استعدادم در بقیه موارد بد نیست. اطاعت محض از کلان ترها و ریش سفیدان هم معنی احترام گذاشتن شده است. استعداد این را دارم که حرفم را بزنم و کارم را بکنم و وقتی تبعات مستقل فکر کردن زندگیم را مشکل میکند، غم بخورم و ناراحت شوم و هنوز هم حرفم را بزنم و کارم را بکنم. فعلا همین هم خوب است، شروع است. بزدلی ام را که کم کنم میتوانم طرز فکر و طرز زندگی ام را تا حدی یکی کنم و کل هدف همانست.


وارطان! بهار خنده زد و ارغوان شکفت
در خانه زیر پنجره گل داد یاس پیر
دست از گمان بدار!
بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار

وارطان سخن نگفت
سرافراز
دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت

وارطان! سخن بگو!
مرغ سکوت، جوجه مرگی فجیع را
در آشیان به بیضه نشسته ست

وارطان سخن نگفت
چو خورشید
از تیرگی برآمد و در خون نشست و رفت

وارطان سخن نگفت
وارطان ستاره بود
یکدم در این ظلام درخشید و جست و رفت

وارطان سخن نگفت
وارطان بنفشه بود
گل داد و
"زمستان شکست" مژده داد
و
رفت. 




* سیمین بهبهانی
** Revolutionary Road 
*** احمد شاملو

No comments:

Post a Comment