Saturday, October 14, 2017

بلوار رویاهای شکسته

از کجا اصلا شروع کنم. یک ماه بیشتر است که میخواستم نوشته کنم و انقدر مضمون زیاد بود که نمیفهمیدم از کجا شروع کنم. راه حل پیدا نکردم جز اینکه هر چی هست و قبلا هم نصفه نیمه نوشته بودم را بدون ترتیب زمانی پست میکنم.

یک. از هاجرا بنویسم. از روز اول که دیدمش جذبش بودم و رویم نمیشد که اصلا با او صجبت کنم. مقبول اینتیمیدیتم میکرد. هفته دوم پروگرام بود و در بوفه ی موزه غذا میگرفتیم. در آن قحطی غذا، باقالی هم یکی از گزینه های روی میز و نفر کناری ام هاجرا بود. تمام شهامت ام را جمع کردم و گفتم باقالی را امتحان کن. بهتر است خوب باشد اگر نه، چه میکنی؟ و خندید. با خنده گفت که میخواستم یک جوک دیرتی (ناشو؟) بکنم و خیلی کارها میتوانم با تو بکنم. گفتم خو برینگ ایت آن. سر میز نشسته بودیم که آمد و کنارم نشست.  
تو با دخترها هم قرار میگذاری؟ پرسیدم و گفت: من فقط با دخترها قرار میگذارم با تاکید روی فقط. در یک صدم ثانیه صورتم داغ شد و حتما سرخ شدم چون سومیر اشاره کرد که چیزی نیست. بعد از نهار با سومیر صحبت کردم و متاسفانه خیلی نامرد و عوضی بودم و گفتم که چقدر از این دختر خوشم می آید. سومیر قول داد که شب با هم هنگ اوت میکنیم.
یک ساعت زودتر از قرارمان آمدند، با کله ی پر کف از حمام آمدم و در را باز کردم که بیایند، چند دقیقه ای از حمام بیرون آمدم در حالیکه به شدت تحت تاثیر رقته بودم. چند شات ویسکی نوشیدم که کمی استرسم کم شود. سومیر هی خودش را گم میکرد که ما تنها باشیم. با هاجرا در مورد قبول کردن بای یا لزبین بودن خودمان صحبت کردیم و برایش تعریف کردم که چند سال است این احساس را دارم. او هم اوایل خودش را بای میگفته چون قبول کردن اینکه لزبین است برایش خیلی سخت بوده. این را هم بین حرفهایش گفت که پیش از آمدن انقدر استرس داشته که دو شات ودکا را زده و آمده. سومیر که به بهانه ی نمیدانم چی رفت بیرون، هاجرا خیست و دستشویی رفت. بیرون که آمد، گفت حالا که همه حرفها را زدیم بگذار این را بپرسم که میتوانم ببوسمت. در یک ثانیه همزمان داغ و یخ بودم و با صدایی که در نمی آمد گفتم بله. آن چند ثانیه ای که طول کشید تا نزدیک آمد و دستش صورتم را قاب کرد و لبهایمان روی هم آمد، قلبم در گلویم میزد. مثل آتشی که به یکباره گر بگیرد، اصلا برای ادامه دادن تلاش لازم نبود، در واقع جلوگیری کردن زحمت اضافی لازم داشت. اگر همه ی جزییات را بنویسم، میشود داستان اروتیک اما مینویسم یک وقتی، متفاوت از حادثه ی مشابه دیگری در زندگیم بود.
پروگرام ختم شده و او به خانه اش رفته و من آلمان آمده ام. با هم در ارتباطیم هنوز، کارهایش را میکند که آلمان بیاید برای درس خواندن. آنقدر دلم میخواهد بگویمش که دوستت دارم ولی یک وجهه ی احمقانه هست که باید حفظش کنم.


****
امروز بیست و نه روز از ختم پروگرام میگذرد. هر چند روز مسیجی میدهیم. بی قراری روزهای اول دیگر حاضر نیست. سو ماچ فور فالینگ این لاو. خوب شد آن وجهه ی احمقانه را حفظ کرده بودم.

تجربه را اینطور برای خودم خلاصه کرده ام؛ جذب شخصیت میشوم و نه جندر. البته که فعلا دختر قدبلندی که مربی کیک باکسینگ و تام بوی نود فیصدی است معیار دقیقی برای این ارزیابی نمیتواند باشد.

دو . در کمپ مهاجرین هستم. شهری در آلمان شرقی و سر مرز لهستان. در یک و نیم ماه گذشته راه درازی را آمده ام. در جایی بودم که تقریبا صد فیصد آینده اش معلوم بود؛ کارم را داشتم و هر سه سال باید چند مقاله ی دزدی آماده میکرد م تا ترفیع رتبه بگیرم و شوهر داشتم که همرایش جنگ کنم و بچه بیارم و خانواده ی شوهری داشتم که همرایشان جنگ کنم و رفت و آمد کنم. خانواده ای داشتم که پیششان شکایت  شوهر و خانواده ی شوهر را ببرم و به مرور زمان که حرمت ها در دعواهای زن و شوهری  شکسته میشوند، به خانه شان بروم و دلشان برایم بسوزد. همه ی این قطعیت ها را کنار گذاشتم و رفتم Fernweh  روی مچ دستم تتو کردم و مست کردم و رقصیدم و با دختر خوابیدم و درخواست اقامت کردم آنهم نه در ساحل امن سویدن که در جرمنی. وقتی زدم زیر میز و هر تکه ی زندگی یک گوشه افتاده، یک ریسک دیگر هم سرش.
سه. اینکه بعد از لودگی های سجاد دوستی را خراب نکردم به خاطر موسیقی است. اولین نفری است که بیتِ مان یکی است و موزیکی که فرستاد و میفرستد برایم مهم است. ولی از وقتی که دلتنگی  پس آمده، پس سراغ احمد ظاهر رفتم. جان منی پیش رقیبان مرو*. برای همیشه.

چهار.
گرچه چشم تو پی بردن دلهاست هنوز             دیده ی منتظرم غرق تمناست هنوز
خنده بر لب زده ام تا به تو نزدیک شوم           به خدا سینه پر از حسرت غمهاست هنوز**
از روزی که بیرون آمده ام، گریه نکرده بودم. حتی بدتر، اصلا یادم نمی آید آخرین باری که گریه کرده بودم کی بود. شب آخر در هرات، باغسرا بودیم و لوشکا من را شناخته بود و آمده بود پیشم و در بغلم خودش را گلوله کرده بود.  دیر شده بود و باید راه می افتادیم، هنوز هم آن قیافه ی گیج خوابش وقتی از بغلم پایین گذاشتمش دلم را میشکند. جمع و بیرون کردن همه ی وسایلم، خذاحافظی کردن با سارا و سمیه و مسیح، هیچکدام اشکم را در نیاوردند. حالا که مینویسم یادم می آید، یکبار در سویدن هم گریه کردم ولی میتوانم ادعا کنم که حساب نیست چون چرس زذه بودم و آخرهایش بود. در اتاق هاجرا بودم و وسایلش را جمع میکرد که آخر هفته خانه ی رفیقش برود. دم های پریدن چرس بود که نشد بشینم و به جوکهایش با ثریا گوش بدهم، به اتاقم رفتم و مثل بز گریه کردم، نمیخواهم دلایلش را اینجا بنویسم چون احتمالا احساساتی که آدم سعی میکند در حالت عادی پنهان کند و با چرس زدن به سطح میآیند، اگر در حالت عادی هم یاد آدم بیایند به گریه اش بیندازند و من و تک تک ماهیچه های صورتم حوصله نداریم.
اصلا هدف از نوشتن این پاراگراف گفتن این بود که تغییرات کلان زندگی ام اشکم را در نیاورده بود تا پریشب که گریه کراشی کردم و بهانه اش را هم او دستم داد. فعلا سیاستم خراب شد چون اخیرا گریه کرده ام و به اندازه ای که میخواستم پریشب دراماتیک نشد. از اهمیت موضوع ولی کم نمشود، من به رویم نمی آورم که در چه شرایطی هستم تو را چی شده. یازده روز است در کمپ هستم و منتظر این آخر هفته بودم، مثل زندانی هایی که چشم به راه روز ملاقات هستند. مجبور شد عروسی دختر رفیقش برود ولی آیا این تنها راه حل بود؟ اگر خیلی خیلی برای کسی مهم باشی نمیشود صبح زود بروی و چند ساعت همراهش باشی و پس برگردی؟ میدانم که سخت است شش ساعت در اتوبوس بودن. اما اگر کسی صدر لیست اولویت های آدم باشد این کار را برایش نمیکنند؟ من میدانم که خودم این کار را میکنم. از اینکه پشت شوخی و خنده هایم که تلاش واضح برای ناراحت نکردنش و تسلیم نشدنم به افسردگی هستند را نفهمیده یا فهمیده و برایش مهم نبودند، سرخورده هستم. اصلا آمدن به یک طرف و سیندرلای درونم را قانع میکنم که در زندگی واقعی مردم اینکار ها را نمیکنند اما آن عکس العمل شدید و حرف های خشنی که صحیح زخمی ام کردند را چطور قانع کنم. وقتی که گپ ها آلوده به گریه ام را میشنود و معذرت خواهی میکند را چطور توجیه کنم. امروز از دو روز قبل کمتر دوستش دارم. امروز بار اول در یک مدت خیلی طولانی بود که تلفنش را جواب ندادم و گفتم که حوصله نیست. تفسیرهای فرویدی به ذهنم آمده اند؛ نکند اخلاقا شبیه پدرم است که جذبش شده ام.  

پنج. قطع رابطه کردن هیچوقت اینطور برایم آسان نبوده. یادش بخیر چقدر به خاطر یک قهر چند ساعته با خ درگیری روحی پیدا میکردم. نفسم بر آمد تا به مرحله ی قطع رابطه و جواب ندادن رسیدم. این وقتها اصلا دلیل صحیح کار ندارم، کافیست احساس کنم که طرف یک ذره بی میل است یا خطرش هست که روزی ریجکت بشوم، خودم رابطه را قطع میکنم. اتفاقی که با هاجرا افتاد همین بود. کاری که دلم است با م هم بکنم همینست. خیلی جاها خوانده بودم که توانایی عاشق شدن و خود را در موقعیت آسیب پذیری قرار دادن خودِ شجاعت است. امروز خیلی خوب میفهمم که این جمله حقیقت محض است.  

شش. 
      شراب په شرعه ناروا دی
      فرحت دی په بیلتون باجور ګلونه
      په ما روا دی دیار غم غلطومه

 آهنگ لارشه ننگرهار ته کمیس تور ماته راوره ی احمد ظاهر، یک حال غمزده ی ملایمی دارد که من دوستش دارم. همان حالم.




*آهنگ احمد ظاهر، شاعر را پیدا نکردم.
** شعر از لعبت والا، آهنگ احمد ظاهر



No comments:

Post a Comment