۱. این سوال را چندین مرتبه شنیدم: بهترین چیز در مورد سویدن چیست؟
جواب من همیشه احترام به فضای شخصی بوده. واقعا هیچکس کاری به آدم ندارد. حتی در مورد آدم و تصمیم هایش فکر نمیکنند. اصلا نظری ندارند در مورد آدم. تفاوت خیلی بنیادی ست. بیشتر یک نوع دید به زندگی است تا یک عادت خود ساخته. یعنی فکر میکنم چند نسل سرش کار کرده اند که الان شده غریزه.
من سعی کرده ام که این رفتار را تقلید کنم تا بالاخره عکس العمل خودکارم بشود، سوال به من چه را به یک فیلتر ذهنی تبدیل کرده ام اینطور که اگر انتخاب طرف سر من تاثیری ندارد چرا باید در موردش حتی فکر کنم، به من چه. سعی کرده ام و می کنم ولی هنوز هم گاهی مچ خودم را میگیرم که دارم انتخابهای یک نفر را در ذهنم قضاوت میکنم. حتی منظورم قضاوتی نیست که بگویم طرف اشتباه میکند. همین که در مورد چیزی که به من ربطی ندارد فکر میکنم اضافی ست. از نتیجه فکر کردن به انتخابهای ملت، مقایسه کردن است و خب هیچ چیز خوبی از مقایسه در نمی آید. اگر احساس برتری هم بکنی بی شعوریست چون شرایط و شخصیت آدمها یکسان نیست، احساس عقب ماندگی هم که بیشتر باعث ناراحتی خود آدم میشود یا بدتر؛ در جهت توجیه تفاوتی که احساس میکنی داری، کاری میکنی حرفی میزنی که از روی بغض است. بی شعور بودن در نهایت زندگی خود آدم را سخت میکند.
۲. پریشب مواه برنگشت خانه. گربه ی ما دقیقا خانگی نیست، میرود بیرون برای ساعتها و چکرش را میزند و سر قلمرواش جنگ میکند ولی میداند خانه اش کجاست و بر میگردد. معمولا هر جا باشد طرفهای پنج که وقت شام اش است برمیگردد. پریشب دقیقا قبل از شام بیرون رفت و برنگشت. هر دویمان یک سر برمیگشتیم در بالکن را میدیدیم و منتظر بودیم. نزدیکهای یازده رفتیم کل همسایگی را گشتیم و صدایش کردیم ولی هیچ جا نبود. خانه که آمدیم کلا جو غمزده بود. میترسیدم جایی بند مانده باشد، یا زخمی شده و نتوانسته برگردد و کلا سناریوهای بد را تصور میکردم چون ناامیدی آنی یکی از رشته هاییست که با جدیت دنبال میکنم ولی در ظاهر همدیگر را دلداری میدادیم که هیچی نشده. تا صبح هم هرکداممان یکبار بیدار شدیم و چک کردیم که بچه پشت در نمانده باشد. نزدیکی های ده صبح بود که سر و کله اش پیدا شد. چشمهای ما پر از اشک، گربه هم هی میو میکشد و یک لقمه؟ غذا میخورد و میاید پیش ما کمی خرخر کند و پس میرود سر غذا. نمیتوانم خوب توضیح بدهم، لحظه های باشکوهی بودند.
۳. جوابم آمد. بعد از دو سال و یک ماه. نگران رد شدن بودم چون داستان خاص خطرناکی نداشتم که تعریف کنم و انتظار نداشتم انقدر درک کنند که چی میگویم وقتی گفتم تلاش نکرده ام عقیده ام را جایی ابراز کنم یا کسی را تغییر بدهم و با وجود آنهم با همین بودن تنها زندگی پیچیده شد، ولی خوشبختانه درک کردند.
۴. خانم میزل جالب؟ را یک نفس نشستم دیدم. خیلی سریال خوبی بود. خیلی همذات پنداری کردم غیر از اینکه حتی همان هفتاد هشتاد سال قبل هم که ملت خیلی زن ستیز بودند کسی را به زور (فیزیکی) مجبور به کاری نمیکردند. لباسهای خیلی قشنگی هم داشتند. به نوعی اگر ویرجینیا وولف شوخی میکرد و به غصه ی فشن میبود.
۵. پست قبل را درفت کردم چون وقت نوشتنش عصبانی بودم. بعدا که آرام شدم گفتم که خب چه فایده آدم بیاید در سی و یک سالگی این حرفها را بزند. انتخاب او اینست که پشت سر آدم حرف بزند و با دوستانش من را مسخره کند، حقیقت اینست که من در حلقه اجتماعی او نیستم و برایم مهم هم نیست که در موردم چی فکر میکنند، نه هم آدم هوچی گری و دعوا هستم که بروم مقابله به مثل کنم و برای تخریب شخصیت او تلاش کنم. اگر حرفهایی که در مورد من زده بود را بین نزدیکان من بگوید فقط گیج میشوند که جک کجاست. مثلا یادگرفتن زبان پارتنر بد است یا گیاهخوار شدن یا چیز جدید یادگرفتن یا تغییر کردن. دیدمان به اینکه چی جوهر آدم است فرق میکند که مشکلی ندارد، آدمها قرار نیست یکرنگ باشند. لازمه ی دوست بودن ولی یکرنگی ست. با توجه به دوستی سیزده ساله به طرف هم فرصت دادم که کارش را توضیح بدهد و در جواب میگوید تو مشکل روانی داری و ناامنی و تشخیص های دیگر. به خاطر یکرنگ نبودن و خسته شدن از دکتربازی های مداوم من به روش خودم حوله را انداختم. دیگر توضیح بیشتری هم نمیخواهد. آدم میتواند کتاب ها در مورد جامعه روشنفکر افغان بنویسد ولی همین بس که روشنفکر افغان هم کیفیتش مثل بقیه چیزهای افغان (غیر از میوه تازه و خشک و قالی) است. من هنر کنم تمام تلاشم را نه، تقلا بکنم انسان باشم، دیگر وقت برای درگیر شدن با احمد و محمود نمیماند.
۶. بو برنهم کمدین و نویسنده و فیلمساز است. تازه کشفش کردم. استند آپ کمدی خوب معمولا آدم را به فکر می اندازد، معمولا خود آگاه است ولی این آدم باعث میشود که همزمان بخندی و گریه کنی. آتنتیسیتی به فارسی ترجمه شد صحت ولی مفهموم را نمیرساند. من عاشق آتنتیسیتی این آدم شدم. هر کدام از استند آپ هایش یک دوره از رشدش و کنار آمدنش با زندگی، خوشی، افسردگی، شهرت را نشان میدهند. آخرین استندآپش مستقیم غم انگیز است. ولی صداقتی ( شاید این ترجمه بهتری باشد) که دارد حال آدم را خوب میکند. من را یاد ایمی واینهاوس و آویچی انداخت، کسانی که فقط کارشان را دوست داشتند، میخواستند ترانه بنویسند و آهنگ بسازند ولی مشهور نباشند و آخر هم نتوانستند با زندگی شان توام با شهرت کنار بیایند. بو هم حالش بد بود و حال بدش، تقلایش را پنهان نکرد و به غصه هم نشد که صداقتش ممکن است مردم را معذب کند. خوشبختانه بو از صحنه های بزرگ کناره گرفت. پارسال فیلم نوشته بود و ساخته بود ولی چند سال است دیگر روی صحنه نرفته. یکی از جمله های خیلی قشنگش در آخرین استند آپش این بود: اگر میتوانید بدون تماشاگر زندگی کنید، بدون تماشاگر زندگی کنید.
۷. هوا گرم شده و میروم دوچرخه سواری. از کنار زمین گلف آن روز رد میشدم و بوی چمن تازه خورد به دماغم. فکر کردم چقدر زندگی خوبست. هنوز میتوانی نفس عمیق بکشی و فکر کنی فرصت هست.
No comments:
Post a Comment