از پشت بام بلندترین برج دنیا سقوط کرده ام و به
زمین نمی رسم. آسمان تو چه رنگ است امروز
ارغوان. من در این گوشه که از دنیا بیرون
است، آسمانی به سرم نیست. از بهاران خبرم نیست.
گاهی فکر میکنم این مردمان خوشبختی که همدیگر را
درک میکنند، چطور هستند. عکسهای اچ دی میگیرند با لباسهای تابستانی و دندان های
سفید و درخت پرشکوفه. دست و پایشان از این موهایی که زیر پوست در می آیند ندارد و
برق میزند. اینهایی که عاشق دارند چطور آدمهایی هستند. توقع من خیلی بالاست. فکر
میکنم بیشتر از یک آدم معمولی نیاز به عشق و توجه دارم. فکر نمیکنم دلیلش کم خوابی
و بی پولی و بی توجهی باشد. چند سال است که قرص ضد افسردگی میخورم و حالا به طرز
احمقانه ای به کشف رسیده ام؛ من افسردگی دارم.
وقتی از اور دوز برایش گفتم میپرسد مگر هنوز هم
افسرده ای. در جواب باید فرق افسردگی با سرماخوردگی را بگویم ولی کاملا معذب می شوم و موضوع بحث را تغییر می دهم. از اینکه
جواب کامل بدهم شرمنده میشوم. مثل اینکه بخواهم اسپات لایت را روی خودم زیادی نگاه
دارم. در مورد دلیل این رفتار هم همین حالا به شهود رسیدم. شعار خانوادگی ما در
مقابل مریضی این بود که جدی نگیریمش. به
وقتی که ما بچه بودیم، ضعف و مریضی به رسمیت شناخته نمیشد. در واقع با
ادعای ناتوان بودن به نوعی مثل خودخواهی برخورد میشد. همین چند سال پیش، حوالی بیست ، بیست و یک
سالگی بود که تب مرغی گرفتم. تب مرغی خدای تب ها است به نظر من. شب تا صبح از جان
درد و ضعف و بدبختی به خودم می پیچیدم و یادم نیست چند ساعت از شب گذشته بود که
مقبول به ناله افتاده بودم. مادرم که در یک اتاق میخوابیدیم در نکوهش نازک نارنجی
بودنم چیزهایی گفت که غیر از چند کلمه نفهمیدم. جای خالی بین کلمه ها را هم که پر
میکنم چیز خوبی نمیشود. یعنی بار مثبت ندارد. صبحش هم پدرم آمد و دید که از کله ام
بخار بلند میشود، یک وری شده ام و قطره ی اشکی گوشه چشمم چسبیده گفت دختر امروز
بیرون نرو. زینب به دادم رسید و داکتر رفتیم. با سرم و یک خلیطه دوا برگشتم خانه و
طرفهای عصر بود که مثل مریض ها یک جایی افتاده بودم و پدرم با دیدن این حالم بر
آشفت و با خشونت پرسید کی این را داکتر برده. هیچ هدف خاصی پشت این حرف نیست
البته، کی و کی اش مهم نبود. حالا همان پدر و مادر شاکی اند که چرا احوالشان را
نمیگیرم، چرا سر نمی زنم. عادت ندارم خوب والده و قبله گاه عزیزم. مادرم زنگ
میزند: خوبی که میگویم ها خوبوم مادر ، تو ایشتنی ، می پرسد کجایی که نود درصد
موقع میگویم خانه، کدام خانه؟ خانه خودم،
آفرین چی فایده آدم هر روز دم خانه یک نفر باشد (پنجشنبه ها خانه برادرم می
روم و جمعه پس می آیم) همانجا باش ودر غذا پختن تنبلی نکن تا عادت کنی، خوبه مادر،
مشکلی خو نداری، نه مادر بچه ها را سلام بگو و به خدا میسپاردم.
افسردگی چیزی نیست که با جملات آموزنده از بین
برود، با تشویق از طریق دشنام دادن، عذاب وجدان دادن و مقایسه کردن شرایط زندگی با
آدمهای دیگر هم درمان نمی شود. افسردگی مرضی واقعی ست و هرچند تغییر شرایط میتواند
افسردگی را کم کند، کماکان افسرده ها در معرض "در چاه افتادن" هستند تا
سالم ها. همین ها را هم که مینویسم، به خودم میگویم توجه طلب و بدبخت هستی. همیشه
باید ثابت کنم که منظورم خدمت به خودم نیست. به هم ریزم. انگار اگر برای خودم
بخواهم کاری کنم اشتباه است. این معیار و ارزشها کی در مغزم رفته اند، نیم عمرم که
هدر رفت.
متن را بعد از ده روز است که ادیت میکنم. چند
بار آمدم تا پستش کنم ولی یادم می آمد که دوستم اینجا را میخواند و هر بار پنجره
را می بستم. اما نوشته هم کرده نمی توانستم. این را پست میکنم که جلو شعرم را
گرفته.
No comments:
Post a Comment