مفته خرم که به عرض برسانم بالاخره یک چیزهایی
از ارتباطات انسانی یاد گرفتم. جالب است که در نتیجه یادگیری ام، غیرانسان تر
رفتار میکنم ولی خب چاره ای نیست. انسان موجود فرصت طلبِ هارِ بد ذاتی میشود اگر
فرصتش را بدهی. اصلا دلم نمیخواهد نژادپرست باشم ولی تجربه ام اینطور نشان داده که
خود ما و همسایه های عزیز پرچم دار این رشته ی ورزشی هستیم. تا همین چند وقت پیش
ساده دلی بودم که کار ترجمانی همشیره ها را انجام میدادم، شده شب ها در شفاخانه
بشینم همراهشان یا مشاوره ی حقوقی ببرمشان. ایندفعه که هم اتاقی دیگری حالش بد شد
با هم تا موتر اورژانس هم وظیفه ی مقدس ترجمانی و پا اندازی را انجام دادم ولی پیش
تر نرفتم. در ظاهر ممکن است به نظر برسد من آدمِ کفتاری هستم که به یک زن حامله که
با بچه ی کوچکش تنهاست، کمک نکردم ولی واقعیت اینست که ملاق زدن های نمایشی به
خاطر ترتیب پرونده ی پزشکی انجام میشود و همه ی طرفین در جریان هستند که گپ
خطرناکی نیست. دفعات قبلی در آلمان هم همین داستان بود. در ذهن من ماجرا خیلی ساده
بود، کسی هست که در شرایط بدی قرار دارد و من در موقعیت کمک قرار دارم، آدم بدی
هستم اگر که این کمک را دریغ کنم. وقتی تعداد کافی از آدمها از این شرایط مثل
هراتی در رستوران سلف سرویس استفاده کنند، آدم یاد میگیرد و پیش فرض هایش را اصلاح
میکند. روز اولی که همین خانم با بچه اش به اتاق آمد، برایش چای دم کردم و به بچه
اش که جعبه ی بانجان رومی های کوکتیلیِ عزیزم را شخم زد و خلاص کرد نگاه چپ نکردم.
با اینکه وسایلم را از میز عمومی جمع کردم، باز هم بچه اش غذایم را شریک بود و
چیزی نگفتم. به هرجال زن حامله با بچه ی خورد سختش است. بعدا دیدم نه والا خودش هم
عین کار را میکند. اینطور نبود که اجازه بگیرد یا اصلا اطلاع بدهد، میرفتم بیرون و
برمیگشتم از آشغال های تلنبار شده روی میز و در پیاله ی چای ام، میفهمیدم که ایشان
چای جور کردن و کلوچه هایم را میل نمودند. همین آدم شب نمایش اش اصرار داشت که با
من بیا شفاخانه در حالیکه مسئولین میگفتند خودت باید نصفه شب با بوس برگردی. شب
زمستانی سوید که از صبحش هم بی جنبه گی رفتم دریا دیدن و تا اعماق ته ام یخ کرده
ام. گفتم که نمیروم، به موبایلم زنگ بزنید اگر ترجمان پیدا نکردید. البته که به
طرف برخورده است ولی دیگر مهم نیست. از پطروس بودن تا اطلاع ثانوی استعفا داده ام،
هر کس خودش برود دم سوراخش را بگیرد. بعدا قیافه گرفته و طلبکار بود و گفتمش کتری
برقی ام را استفاده کن اگر خواستی، بقیه ی وسایلم شخصی هستند و من ندارم خرج سه
نفر را بدهم. جالبست که بعد از سگ شدن من او مودبانه تر برخورد کرد. امروز هم ماهی
تازه آمده هم اطاقمان شده، کم سن و ترسیده معلوم میشد و به دلم گشت برایش چای
بیارم و دوستانه برخورد کنم ولی جلوی خودم را گرفتم. انقدر آدم معمولی های اطرافم
را به دست خودم متوقع و وحشی کرده ام که باورم در مورد روابط انسانی عوض شده. قبلا
با همه از اول خوب برخورد میکردم و کلا طبق اخلاصم دم دست بود ولی الان فکر میکنم
طرف چکار کرده که من بخواهم خوبی کنم و حالت دیفالتم را بین سگی و بی تفاوت هی
تنظیم میکنم.
***
این شرایط عادی نیست و یاد من کم کم میرود که
این شرایط عادی نیست. اینکه شرایطم نسبت به بقیه پناهنده های اطرافم بهتر است
نباید خوشحالم کند. به خاطر این نه که فکر کنم من بهترم، اگر تاییدیه ای که در این
محیط میگیرم راضی ام کند سقوط میکنم.
چند روز پیش گوگل کردم که انسان برای خوشحالی چی
لازم دارد که چک لیست جور کنم. خودم یادم نمی آید که چی کم دارم. اینطور است که
چند سال پیش میدانستم چی میخواهم و برای رسیدن به آن پلان میساختم و تلاش میکردم.
بعد وارد یک دالان تاریک شدم که ناامید شدم، کوتاه آمدم، شکست خوردم و بدتر از همه
به خودم شک کردم و باور به خودم را از دست دادم. الان از دالان بیرون میشوم و نور
چشمم را میزند. آدمی که از اینطرف خارج شده آن آدم قبلی نیست. واقعا نیست. همین که
فاکتورهای لازم برای خوشحال نژاد انسان را گوگل کردم خودش نشانه ی خوبیست، یعنی یک
قدم به جلو، یعنی من سعی میکند خودش را جمع کند.
قدم بعدی ام را میدانم و نامحسوس طفره میروم.
باید بپذیرم که موقعیت فعلی ام نتیجه ی تصمیم های غلطیست که در گذشته گرفته ام. باید
بنویسم که چرا چنان تصمیم هایی را گرفتم، ریشه اش را بفهمم و آن تیکه ی خودم را با
چاقو ببرم و دور بندازمش. چون تا وقتی روتین ام همین باشد، عین اشتباه را تکرار
کرده راهی استم.
***
روزی که پس سویدن میامدم یک داستان جداست. روزی
که پوتینم را گذاشتم زیر سرم و در سلول خوابیدم.
***
از وقتی سویدن آمده ام، عادت مقدس رنگ ناخن زدن، ماسک گذاشتن را ترک کرده ام. ممکن است روزی برسد که ناخن ها رنگی نباشند و هر روز گوشواره نندازم، روزی که عصر، عصر گرگها وانسانیت پارچه پارچه شده باشد ولی امروز نه. امروز میجنگم. ماسک میگذارم و ناخن هایم را سرخ رنگ میکنم.
No comments:
Post a Comment