Tuesday, January 23, 2018

به هیچ یار مده خاطر و به هیچ دیار*

اگر در جستجوی چیزی هستی، خیلی تلاش نکن
اگر احساس پوچی میکنی، خیلی تلاش نکن
اگر زمین خوردی ، عجله نکن
مولای من فردی مرکیوری است. در آهنگ خیلی تلاش نکن میگوید اوه چه زندگی زیبایی، این زندگی ساده ی من است.


وقتی به زندگی و چه شد و چطور شد و چطور باید میشد فکر میکنم  طپش قلب میگیرم. دوستم پرسان کرد که چند ماه شده مگر. سه ماه شده. 

فکر میکنم گذشته ی یک راهبه ی بودایی هستم. کسی که مردم  به خاطر دیدنش دریاها و سرزمین ها را سفر میکنند و  از مردمان بومی مدتها در موردش پرس و جو میکنند و واکنش های عجیب میگیرند. تا میپرسند کیمیاگر،  مردم رابطه چشمی را قطع میکنند و یادشان می آید که باید بچه را از مکتب بگیرند و یا شیر آب را نبسته اند و با عجله دور می شوند تا روزی یک بچه با موهای ژولیده و صورت ناشو که کیسه هایش از گوله سنگین است و وقت راه رفتن صدا میدهد، از کنار خارجی ها با لباسهای عجیب شان میگذرد و نام کیمیاگر را میشنود و بی وجدان آدرسم را به یک آیسکریم میفروشد. از یک بچه ی ناشو که گوله همرایش میچرخاند انتظار زیادی نباید داشت. ممکن است جمله ی آخرم قضاوت گرانه به نظر برسد، اما خرد محض است. حقیقت اینست که از لحاظ آماری آن طبقه ی پایین جامعه شانسی برای بالاکشیدن خود ندارند، گاهی استثنایی مشاهده میشود که همه بزرگش میکنند، طبقه های بالاتر به خاطر اینکه عذاب وجدان نداشته باشند و به خود بقبولانند همه چانس مساوی دارند و طبقه های پایین تر چون به خود امید بدهند، هر ازگاهی دست کسی را میگیرند. در مقابل طبقه ی پایین تصور غلط را قبول میکند که اگر به اندازه ی کافی تلاش کند میتواند پله ها را خیز بزند. حالا بچه ی ناشوی گوله به دست زیاد خوب معلوم نمیشود، میشود؟

انقدر حوصله ام از دست وسواسی بودن خودم سر میرود که اکثرا با خودم در جنگ و خونریزی ام، از سرزنش کردن خودم خسته ام. چند روز است دلم میخواهد برای خودم مادری کنم. غذای هوسانه جور کنم، به خودم یا آوری کنم که آب بخورم و ورزش کنم. روزی پنجاه مرتبه ای که رابطه ام، گذشته، آهنگ گذاشتن وقت مستی، نداشتن فیگور ساعت شنی، آن و آف شدن افسرگی ام را زیر ذره بین گذاشته ام، به خودم بگویم به قصه اش نباش، در پایان روز مهم خودتی که هستی، هر کسی برود و بیاید و کارت یکسال عقب بیفتد و هر آسمانی به زمین بیاید، تو خودت مهمی که پای خودت بایستی. نگران نباش تا همینجایش هم معلومست قوی بودی که آمدی. از اینجا به بعد هم پشتت هستم، برو، پشت به کوه.


No comments:

Post a Comment